صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب انتخابات. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب انتخابات. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ آذر ۲۶, یکشنبه

از این ستون به آن ستون جمهوری اسلامی هیچ فرجی نیست

از این ستون به آن ستون جمهوری اسلامی 
هیچ فرجی نیست
 
 (عباس خسروی فارسانی)

توضیح: این نوشتار تحلیلی نخستین بار در آذرماه ۱۳۹۴ در وبسایت خودنویس منتشر شده است

چکیده: 

پس از دو سال، وعده‌های روحانی، پوچ و پوشالی از آب درآمد و فریبایی‌های «فریدون»، جز فریب، حاصلی نداشت؛ اوضاع، بد و بدتر شد و از توافق هسته‌ای، آبی برای مردم، گرم نشد و نخواهد شد؛ جامعه جهانی نیز فهمید که ماهیت جمهوری اسلامی، تغییرپذیر نیست؛ هر چند، مکارانه‌تر و زیرکانه‌تر از همه، «رهبر نظام جمهوری اسلامی» فهمید که مردم، به‌زودی درخواهند یافت که بار دیگر چه کلاه بزرگی بر سر آنها رفته و اوضاع اقتصادی و اجتماعی آنها بدتر هم خواهد شد و آماده اعتراض خواهند گشت؛ پس با کلیدواژه «نفوذ»، زمینه را برای «نعوظ» استوانه‌های سرکوب آماده ساخت...

متن کامل نوشتار:

دیو جماران جام زهر خود را در کاسه‌ی سر جوانان ایران نوشیده و رفته بود، خامنه‌ای، رئیس‌جمهور اهل شعر و رمان و پیپ، رهبر شده بود، جنگ به پایان رسیده بود، دوران سردار سازندگی فرا رسیده بود، اکبر و رهبر، خود را چون فرشته‌ی نجات مردم، بزک کرده بودند و مردم، چشم به معجزه‌ی آنها داشتند؛ اما...، با پایان دوران ریاست جمهوری رفسنجانی، همه گمان کردیم او، دیوی است که باید بیرون رود و فرشته‌ای برای اصلاح بیاید و با دیو رهبر و اکبر مبارزه کند و آن فرشته را در چهره‌ی دروغ‌گوی فریبای دیگری با نام سید محمد خاتمی جستجو کردیم.

هیچ‌گاه از خود نپرسیدیم که آیا مشکل از افراد و اشخاص است یا از ساختار و نظام؟ آیا ساختاری فاسد و اصلاح‌ناپذیر، با تغییر افراد، به‌سامان خواهد شد یا این‌که بازی ما در زمین استبداد، از طریق انتخابات و...، باعث مشروعیت‌بخشی به این نظام فساد و بازسازی و فربه‌تر شدن استبداد، خفقان و سرکوب خواهد شد؟

محمد خاتمی هشت سال با خنده و گریه، مردم را فریب داد، دروغ گفت و نظام را تنومند ساخت و از پرتگاه سقوط نجات داد؛ پس از آن، نوبت کسی بود که از هزینه‌ای که «سید خندان» در حساب نظام ریخته بود، بهره‌برداری کند و مردم را «گریان‌تر» سازد و جلوه «قهاریت» اسلام را برجسته سازد و نظام را جسورتر نشان دهد، پس احمدی‌نژاد، ناگهان از میان «لُپ‌لُپ» نظام، آشکار شد و البته وظیفه خود را در ساختار جمهوری اسلامی به‌خوبی انجام داد. پس از او، در این چرخه‌ی فاسد و دور باطل، نوبت کسی بود که «چهره رحمانی» اسلام و نظام را برجسته سازد و این بار، حسن روحانی، «امام»ساز و نماد نیرنگ نظام، یار غار اکبر و همراه رهبر را روانه ساختند تا ماله‌به‌دست و دروغ بر لب، یک بار دیگر نشان دهد که «و مکروا و مکر الله والله خیرالماکرین»! و البته، روحانی، مکری دیگر نیز بر اندوخته‌های مکارانه خود افزود تا راه «فرجی» بر ستون لرزان نظام بگشاید: «توافق هسته‌ای»؛ هر چند نظام، خود به خوبی می‌دانست که مشکلات به‌وجود آمده، نه برآمده از ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد بود و نه تحریم‌ها، بلکه برخاسته از نظام ناکارآمد و ساختار فاسدی بود که از درون، پوسیده شده و هیچ بخشی از آن، قابل استفاده نیست؛ اما باید لباسی زیبا بر این درون گندیده پوشاند و آن را به خریداران ناآگاه فروخت؛ 


و به این ترتیب، جواد ظریف را با لبخندی به سراغ جامعه جهانی فرستادند و در درون کشور، همه کوزه‌ها را بر سر محمود احمدی‌نژاد شکستند و تمام مطالبات انباشته و آشکار و پنهان مردم را به «رفع حصر» فرو کاستند و از این رهگذر، بار دیگر مشروعیت داخلی و بین‌المللی کسب کردند و گفتند فعلا از این «برهه‌ی حساس» بگذریم، که «از این ستون، به آن ستون، فرج است»! اما پس از دو سال، وعده‌های روحانی، پوچ و پوشالی از آب درآمد و فریبایی‌های «فریدون»، جز فریب، حاصلی نداشت؛ اوضاع، بد و بدتر شد و از توافق هسته‌ای، آبی برای مردم، گرم نشد و نخواهد شد؛ جامعه جهانی نیز فهمید که ماهیت جمهوری اسلامی، تغییرپذیر نیست؛ هر چند، مکارانه‌تر و زیرکانه‌تر از همه، «رهبر نظام جمهوری اسلامی» (و نه فقط شخص سید علی خامنه‌ای) فهمید که مردم، به‌زودی درخواهند یافت که بار دیگر چه کلاه بزرگی بر سر آنها رفته و اوضاع اقتصادی و اجتماعی آنها بدتر هم خواهد شد و آماده اعتراض خواهند گشت؛ پس با کلیدواژه «نفوذ»، زمینه را برای «نعوظ» استوانه‌های سرکوب آماده ساخت.

آری، تجربه نشان داده و تحلیل تئوریک، آشکار می‌سازد که «استبداد دینی» (بدترین نوع استبداد)، اصلاح‌پذیر نیست و راه رهایی از این دور باطل و چرخه‌ی فاسد، در درون دَوَران این دایره قرار ندارد؛ پس راه رهایی از اختاپوس جمهوری اسلامی چیست؟ «رهایی، رایگان نیست»، اما حداقل شایسته و بایسته است که کم‌ترین هزینه را برای آن پرداخت کنیم و آن هم هزینه‌ای نیست جز عدم تامین هزینه نظام؛ این‌که هزینه و سوخت موتور نظام در حال فرسایش و فروپاشی جمهوری اسلام را تضمین نکنیم و به دست خودمان، به این نظام سراپا جنایت و خیانت، مشروعیت نبخشیم و کوره آدم‌سوزی جمهوری اسلامی را برای سوزاندن خود و فرزندانمان، سوزان و فروزان نگاه نداریم. آیا این عاقلانه است که به دست خودمان، آتشی را برافروزیم که تا کنون جان و روان بسیاری را نابود ساخته، میلیون‌ها نفر را به کام مرگ آنی انداخته یا به حال مرگ تدریجی درانداخته؟ و مهم‌ترین و کم‌هزینه‌ترین اقدام در این راستا، نافرمانی مدنی، عدم مشارکت در نمایش‌های ساختار جمهوری اسلامی و بازی نکردن در زمین نظام است.

به هر حال، گذشته‌ها گذشته، هر چند اثرات آن، به‌ویژه در عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی، صدها سال باقی خواهد ماند، اما به‌جای امید واهی و گفتن این‌که «از این ستون به آن ستون فرج است»، بهتر است با سوخت‌رسانی به موتور نامیزان و گرم کردن تنور در حال خاموشی جمهوری اسلامی، «ظهور» هر روزه این نظام را تکرار و بسامد آن را بلندتر نکنیم و به آن «فرج» و گشایش نبخشیم و امروز و آینده خود و فرزندان‌مان را ویران‌تر و سیاه‌تر نسازیم و اگر چنین کردیم، پیش و بیش از هر چیز، شایسته است خودمان را ملامت کنیم که «خودکرده را تدبیر نیست»! تا زمان انتخابات بعدی، قطعا توپخانه‌های رسانه‌ای داخلی و بین‌المللی، با قطبی‌سازی فضای سیاسی کشور و ابلیس و قدیس و اهورا و اهریمن سازی‌های دروغین و گسترده، بار دیگر تلاش خواهند کرد نظام یک‌دست اما لرزان خود را، نظامی مردمی با قطب‌بندی‌های دموکراتیک نشان دهند و امید واهی برای بهبود اوضاع در دل و درون مردم ایجاد کنند، اما بدون هیچ‌گونه تعارف، باید گفت که «خر، داغ می‌کنند» و هیچ «بوی بهبودی از اوضاع ایران» در این مسیر، شنیده نخواهد شد.

ممکن است بگویید اگر هیزم تنور انتخابات نظام را فراهم نکنیم و آن را خاموش سازیم، تنوره آتش جنگ داخلی، ایران را خواهد سوخت و ایرانیان را به کام خود خواهد کشید؛ ایران، سوریه و عراق می‌شود و داعشیان بر ما حکم خواهند راند؛ اما این هم فریب، دروغ و «لولوی سر خرمنی» بیش نیست، باید به نظام دروغ و دغل و فریب و نیرنگ نشان دهیم که «آن ممه را لولو بُرد!»؛ همه چیز در دست خود «ما مردم ایران» است، اگر ما بخواهیم، اگر «من و تو ما بشویم»، آگاه باشیم و «داعش‌اندیش» نباشیم، «با دوستان، مروت و با دشمنان، مدارا» داشته باشیم، به‌راحتی می‌توانیم ماشین سرکوب نظام را، که در مقابل سیل بنیان‌کن اراده‌ی مردم، هیچ است، خاموش سازیم و خانه‌مان را آزاد و آباد سازیم؛ پس بیاییم «دست در دست هم نهیم به مهر؛ میهن خویش را کنیم آباد» و آگاه و آزاد... 

و در پایان، سوالی برای اندیشیدن:

آیا بهتر نیست اگر برای آزادی، هزینه نمی‌دهیم، حداقل برای استبداد، هزینه نکنیم؟ 


نوشتارهای مرتبط:

اختاپوس جمهوری اسلامی و هیاهوی بسیار برای هیچ

اختاپوس جمهوری اسلامی و 
«هیاهوی بسیار برای هیچ»

«چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم؟»
 
 (عباس خسروی فارسانی)

توضیح: این نوشتار تحلیلی نخستین بار در شهریور ماه ۱۳۹۳ در وبسایت خودنویس منتشر شده است



چکیده:

تمام بازی انتخابات سال هشتاد و هشت و «جنبش سبز»، حتا اگر شکل‌گیری آن را ناشی از فوران موج آزادی‌خواهی و آگاهی‌خواهی مردم بدانیم، در ادامه تحت هدایت، مدیریت و کنترل کامل قرار گرفت؛ برای بخش گسترده‌ای از مردم، انتخابات صرفا بهانه‌ای بود برای ابراز و اظهار نارضایتی عمومی. میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد (با حمایت و هدایت هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی) که به عنوان رهبران این جنبش معرفی شدند، تنها سهم خود از قدرت را می‌خواستند و تا جایی که توان کنترل بحران را داشتند، نقش آنها به رسمیت شناخته شد و هنگامی که مدیریت بحران از دست آنها خارج شد، خود آنها کنترل شدند و به بازی ساختگی و خودساخته حصر تن سپردند، زیرا خواسته مردم، عبور از نظام بود و خواسته آنان، حرکت مردم در مرزهای نظام و «آرمان‌های دوران طلایی امام راحل». 

متن کامل نوشتار:

امروز پیش از هر چیز، لازم است گفته شود این نوشتار، در مسیر توهم توطئه گام برنمی‌دارد، اما نفی توهم توطئه، نافی آگاهی نسبت به استراتژی‌ها و تاکتیک‌ها نیست و البته بدیهی است که جمهوری اسلامی دست روی دست نمی‌گذارد تا مخالفان واقعی، آن را سرنگون کنند و از هر راهی، تلاش بر پراکندگی و اختلاف آنها می‌کند.

از آن‌جا که جمهوری اسلامی رژیمی بحران‌زا و بحران‌زی است، از مهم‌ترین روش‌های آن برای سرگرمی و انحراف مردم و مخالفان، علاوه بر تولید و حمایت اپوزیسیون‌های ساختگی، ساختن بحران‌های کنترل‌شده در راستای منافع خود او و ایجاد جنجال‌های رسانه‌ای متعاقب چنین بحران‌هایی است.

در چند روز گذشته، سخنانی از مهدی هاشمی رفسنجانی در پاسخ به بیژن فرهودی، مجری سابق صدای آمریکا، منتشر شد که بخش‌هایی از آن بسیار راهگشا و روشنگر است؛ ابتدا نگاهی می‌اندازیم به سه پرسش و پاسخ در این گفتگو:

فرهودی: حتما به عنوان یکی از اعضای وابسته به این نظام، به ولایت فقیه معتقد هستی؟

مهدی هاشمی: نه، التزامی به ولایت فقیه ندارم، پدرم هم مخالف است. به گفته پدرم این موضوع دارای اشکال است. او در یک سخنرانی به این نکته اشاره کرده؛ اما اگر بگویم با نظام جمهوری اسلامی مخالفم دروغ گفته‌ام....

فرهودی: این دعواها بین روسای قوا واقعیه یا جنگ زرگری است؟

مهدی هاشمی: همین دعواها جمهوری اسلامی را نگه داشته. این دعواها منجر به ثبات این حکومت شده، چون مردم این دعواها را دموکراسی می‌بینند. جنگ زرگری نیست واقعا دعواست. البته این دعواها در میان خودشونه... داخل حکومت خودمون دموکراسیه...، اینا در میان خودشون دموکراسی دارن ولی خارج از نخبگان سیستم دیکتاتوری است. خامنه‌ای این‌گونه دعواها رو تشویق هم می‌کنه. همه نخبگان می‌دونن که تا کجا باید پیش بروند. یعنی اصولی را پذیرفتن. دوره قبل ۴۰ میلیون نفر اومدن رای دادن، قبل اون ۳۰ میلیون اومدن به آقای خاتمی رای دادن. این انتخابات‌ها جمهوری اسلامی را سر پا نگه داشته. اما در انتخابات قبلی آقای موسوی اصول را رد کرد. حتی بابام هم [علی‌‌‌اکبر هاشمی رفسنجانی] اصول را رد کرد و دعوایی که شد مشروعیت [نظام] را زیر سوال برد. اینا با ما خیلی بدن چون می‌‌گن شما از بازی خارج شدید. ما می‌گیم شما از بازی خارج شدید چون انتخابات باید سالم باشه در میان خودمون.

فرهودی: واقعا فکر می‌کنی در انتخابات ریاست جمهوری  ۸۸ تقلب شده؟

مهدی هاشمی: من معتقدم اگر انتخابات به مرحله دوم می‌رفت موسوی برنده می‌شد. من آمار دارم رأی موسوی بیشتر بود در  مرحله اول، موسوی در مرحله اول ۲ درصد جلوتر از احمدی‌نژاد بود، حدود ۴۸ به ۴۶.

این سخنان حاوی نکات زیر است:

۱- بر اساس تئوری قرون وسطایی و عقب‌مانده ولایت فقیه، حاکمان چون چوپان هستند و مردم چون گله، رمه و چهارپا (الانام کالانعام)؛ حاکمان، رشید هستند و مردمان، صغیر؛ از این رو، طبق چنین نگاهی، کاملا طبیعی است که میان حاکمان، نوعی دموکراسی، نه به معنای دقیق آن، بلکه صرفا به معنای چرخش مسالمت‌آمیز قدرت، حاکم باشد، اما برای استمرار حکومت، مردمان باید مورد قهر و غلبه و دیکتاتوری قرار بگیرند و آگاه نشوند و همواره در وحشت به سر برند تا جرات تمرد و طغیان پیدا نکنند (النصر بالرعب). ۲- نظریه ولایت فقیه، نه امری اعتقادی، که استراتژی‌ای است مبتنی بر «مصلحت نظام» و برای حکومت کردن و از این رو، هیچ استبعادی ندارد که شخص ولی فقیه نیز به ولایت فقیه اعتقاد قلبی نداشته باشد.

۳- چرخ جمهوری اسلامی و هیچ سیستمی بدون مخالف و به بیانی، چرخ‌دنده‌ها و روغن نمی‌چرخد و هر سیستمی، خواهان دوام و بقاء است؛ اختلاف‌ها، بحران‌ها و مخالف‌خوانی‌های درون سیستم اختاپوسی جمهوری اسلامی نیز واقعی هستند، اما تا آنجا قابل قبول هستند که تحت هدایت و کنترل و در چهارچوب نوشته و نانوشته قوانین بازی نظام قرار داشته باشند.

۴- تمام بازی انتخابات سال ۸۸ و «جنبش سبز»، حتا اگر شکل‌گیری آن را ناشی از فوران موج آزادی‌خواهی و آگاهی‌خواهی مردم بدانیم، در ادامه تحت هدایت، مدیریت و کنترل کامل قرار گرفت؛ برای بخش گسترده‌ای از مردم، انتخابات صرفا بهانه‌ای بود برای ابراز و اظهار نارضایتی عمومی. میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد (با حمایت و هدایت هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی) که به عنوان رهبران این جنبش معرفی شدند، تنها سهم خود از قدرت را می‌خواستند و تا جایی که توان کنترل بحران را داشتند، نقش آنها به رسمیت شناخته شد و هنگامی که مدیریت بحران از دست آنها خارج شد، خود آنها کنترل شدند و به بازی ساختگی و خودساخته حصر تن سپردند، زیرا خواسته مردم، عبور از نظام بود و خواسته آنان، حرکت مردم در مرزهای نظام و «آرمان‌های دوران طلایی امام راحل».

۵- مهدی هاشمی، با انتشار خواسته یا ناخواسته این گفتگو، این پیام را می‌رساند که ما قوانین بازی را پذیرفته و در چهارچوب آن بازی می‌کنیم، اگر هم خطایی صورت گرفته، اینک دوباره بیاییم در چهارچوب قرار بگیریم و «در میان خودمان» دموکراتیک باشیم و به فکر «مصلحت حفظ نظام» و شرایط خطیر «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» باشیم؛ وی به منظور نشان دادن وفاداری و حسن نیت خود و «بابا»، می‌گوید: «حتی بابام هم اصول را رد کرد و دعوایی که شد مشروعیت [نظام] را زیر سوال برد». ۶- مهدی هاشمی سقف مطالبات در مورد انتخابات ۸۸ را تا حد امکان پایین می‌آورد و می‌گوید نهایتا اختلاف ما و شما بر سر «۲ درصد» بود: «موسوی در مرحله اول ۲ درصد جلوتر از احمدی‌نژاد بود، حدود ۴۸ به ۴۶». امری که کاملا قابل توافق، تراضی و چشم‌پوشی است.
در ادامه، علاوه بر بحران «جنبش سبز»، به عنوان شاهدی بر مدعای مطرح شده، به ذکر چند مورد از دیگر بحران‌ها و جنجال‌های واقعی یا ساختگی و کنترل‌شده جهت بهره‌برداری‌های ویژه نظام اختاپوسی جمهوری اسلامی می‌پردازم:

۱. قتل ستار بهشتی، بحران کهریزک، دستگیری‌ها و بحران بند ۳۵۰ زندان اوین

جمهوری اسلامی کاملا بر عدم مشروعیت و مقبولیت خود واقف است و هیچ ابایی از این‌که به عنوان سیستمی رعب‌افکن، تروریستی، آدم‌کش و ناقض حقوق بشر شناخته شود، ندارد؛ زیرا می‌داند آن سوی رخت بربستن حاکمیت خفقان، شکستن استراتژی «النصر بالرعب» است و شکست این استراتژی، یعنی سرنگونی نظام. بنا بر این، جمهوری اسلامی به لحاظ نتیجه، مشکی با انتشار خبر کشته شدن ستار بهشتی، بازداشتی‌های کهریزک، سایر دستگیری‌ها و نیز ماجرای بند ۳۵۰ اوین ندارد، مادام که به این نتیجه راه ببرد که مخالفت با ما، چنین عاقبتی در پی دارد؛ البته این به هیچ روی، به معنای همکاری زندانیان سیاسی با نظام نیست، بلکه به این معناست که جمهوری اسلامی بالمآل سود خود را از چنین فرایندها و فراورده‌های آن‌ها خواهد برد و با کنترل و هدایت نتیجه چنین بحران‌ها و جنجال‌هایی و مجازات‌های کاملا نامتناسب با جرم برای عاملان چنین مسائلی، از یک سو، جو خفقان، رعب و وحشت را گسترده‌تر می‌سازد و از سوی دیگر، دست عاملان را برای تکرار چنین بحران‌هایی باز می‌گذارد.

۲. آزادی‌های یواشکی

جمهوری اسلامی با حرکت‌های فردی و آزادی‌های یواشکی نیز مشکل چندانی ندارد، بلکه مشکل او با حرکت‌های سازماندهی‌شده، دارای استراتژی و نیز جسارت‌های جمعی و آزادی‌های آگاهانه و آشکارا است.
به خوبی به یاد دارم که در تیرماه ۱۳۹۱ زمانی که در بازداشتگاه پلیس آگاهی اصفهان به سر می‌بردم، سرهنگ ستار خسروی - فرمانده پیشین پلیس فتای اصفهان و رئیس کنونی پلیس آگاهی اصفهان - در بازجویی‌های خود بیش از هر چیز خواستار کشف ارتباط‌های من با خارج از کشور، اسرائیل، انگلیس و آمریکا بود!

پس از اینکه از پلیس فتا به بازداشتگاه وزارت اطلاعات در بند الف. طا زندان مرکزی اصفهان منتقل شدم نیز، رئیس بازداشتگاه و بازجویان بیش از هر چیز دنبال ارتباطات سازمانی من بودند و تا موقعی که یقین پیدا نکردند که من هیچ‌گونه ارتباط سازمانی و فعالیت سازمان‌یافته ندارم، مرا رها نکردند. رئیس بازداشتگاه، که با فامیل «زرین» خود را معرفی می‌کرد و در خارج از زندان، کسی او را «شمسایی» معرفی کرد، به صراحت می‌گفت بروید در خفای خودتان و «یواشکی» خانم‌بازی و مشروب‌خواری کنید، اما کاری با سیاست نداشته باشید.

برای همین است که می‌بینیم جمهوری اسلامی نه تنها «آزادی‌های یواشکی» را سانسور و سرکوب نکرد، بلکه «یواشکی» آن را حمایت و هدایت نیز کرد و مثلا احمد خاتمی، در تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی و کاظم صدیقی در نماز جمعه تهران، با موضع‌گیری ظاهری در مقابل آن، به نوعی به ترویج آن نیز پرداختند.
 

۳. دستگیری «هپی»ها

در اینکه جمهوری اسلامی نظامی غم‌پرور و ماتم‌ساز است و اندوه و افسردگی، مکمل خفقان و استبداد است و نشاط و شادی (هپی) دستیار و همراه آزادی و آگاهی است، هیچ تردیدی نیست. اما وقتی صدا و سیمای رسمی جمهوری اسلامی، دستگیری اعضای «هپی» را به صورت گسترده پوشش می‌دهد و به دنبال آن، هیاهوی رسانه‌ای ایجاد می‌شود و یک روز بعد، پس از بهره‌برداری لازم، آن‌ها را آزاد می‌کند، بهترین و واقع‌بینانه‌ترین تحلیل، آن است که پیام این کار به مردم این است که از ما بترسید، حتا در مورد مسائلی که در ظاهر، هیچ ربطی به سیاست ندارد.

۴. جنجال دلقک‌ها یا جدال با واقعیت‌ها؟

گاهی اوقات، در فضای رسانه‌ای رسمی جمهوری اسلامی با نقل قول‌هایی از چهره‌های دلقک‌گونه جمهوری اسلامی مواجه می‌شوم که برای آنها، علاوه بر حماقت، تبیینی یافت نمی‌شود جز سرگرم ساختن مردم به جنجال دلقک‌ها و دور ساختن آن‌ها از جدال با واقعیت‌ها.

چنین مواردی بسیار زیاد دیده می‌شود. در همین چند روز اخیر، با دو مورد از این سنخ سخنان مواجه بودیم؛ و نکته جالب توجه آن‌ها، این بود که در هر دو مورد، چنین سخنانی عینا در سالیان پیش نیز تکرار شده بودند و بنا بر این، احتمال حماقت صرف را اندکی از ذهن دور می‌سازد، به‌ویژه که توسط رسانه‌های مثل خبرگزاری امنیتی فارسی، پوشش داده می‌شوند؛

مورد نخست، مربوط به سخنان جعفر شجونی، عضو جامعه روحانیت مبارز تهران است. وی در حدود ۲ هفته پیش، در گفتگو با مجله «تماشاگران» گفته بود: «بی‌حجاب‌ها پیرمرد ۹۰ ساله را هم از خود بی‌خود می‌کنند، چه برسد به جوانان» و سپس در مصاحبه‌ای با مسیح علی‌نژاد که در شبکه «من و تو» به صورت گسترده پوشش داده شد، گفت: «باسن قلمبه دختران، جوانان را آتش می‌زند». اما این سخنان شجونی، نه سخنانی ناگهانی و از سر حماقت، که به نظر می‌رسد سخنانی حساب‌شده است که ابتدا در یک مجله چاپی رسمی منتشر می‌شود (که قابلیت ویرایش پیش از انتشار و یا عدم انتشار را دارد) و سپس در گفتگو با خبرنگاری «غیرمستقل» مطرح می‌شود که شجونی با توجه به شناخت و سابقه‌ای که از وی دارد، اساسا می‌تواند چنین گفتگویی را انجام ندهد.

اما ماجرا وقتی جالب‌تر می‌شود که بدانیم شجونی در مرداد ماه ۲ سال پیش نیز دقیقا همین سخنان را در گفتگو با یک سایت حکومتی داخلی با گرایشات امنیتی (عصر ایران) بیان کرده است: «پیرمرد ۹۰ ساله که به خیابان می‌رود و این‌ها [دختران] را می‌بیند یک جوری می‌شود، چه برسد به جوانان». البته در این هیچ تردیدی نیست که ماجرای حجاب، برای جمهوری اسلامی بهانه‌ای است برای ایجاد رعب و وحشت و گسترانیدن هیمنه، سیطره و سلطه خود.

اما مورد دوم، مربوط به سخنان سردار محمدرضا نقدی است؛ وی ۲ روز پیش، در ۲۹ مرداد ۱۳۹۳، در سخنانی که خبرگزاری امنیتی فارس آن را انعکاس داده بود،‌ بیان داشت: «نسل غرب در حال انقراض است، به طوری که ۱۰۰ سال آینده در کتاب‌های تاریخ باید بنویسند نژادی به نام نژاد اروپایی زمانی روی کره زمین وجود داشت»؛ اما باز هم جالب است که ۱ سال پیش، در ۳۰ مرداد ۱۳۹۲ و باز هم در خبرگزاری فارس، مشابه همین سخنان را گفته بود: «رشد جمعیت غربی‌ها سیر نزولی دارد و اگر آن‌ها از دیگر کشورهای آسیایی و آفریقایی مهاجر نپذیرند تا زاد و ولد کنند، مطمئنا تا ۸۰ سال آینده دیگر نسل آن‌ها منقرض می‌شود.» اختاپوس رسانه‌ای
اما همه این هیاهوها و بحران‌ها، بدون یک اختاپوس رسانه‌ای منسجم و منظم، قابل توسعه، هدایت، کنترل و بهره‌برداری نیست و جمهوری اسلامی در این زمینه نیز استراتژی‌ها و تاکتیک‌های ویژه خود را دارد. در مورد رسانه‌های تصویری و نوشتاری داخل کشور، کاملا قابلیت انتشار، مدیریت و سانسور هدایت‌شده وجود دارد. اما در مورد رسانه‌های خارج از کشور نیز جمهوری اسلامی سعی می‌کند با هدایت و حمایت پنهان و آشکار و آگاهانه و ناآگاهانه نیروی انسانی و نیز تزریق مستقیم و غیرمستقیم منابع مالی و انجام لابی‌های گوناگون، اهداف خود را سامان و سازمان بخشد؛ که این امر در مورد مسائلی مثل «جنبش سبز»، «بند ۳۵۰ زندان اوین» و «آزادی‌های یواشکی» به خوبی قابل ردیابی است؛ و البته تحلیل و بررسی اختاپوس رسانه‌ای جمهوری اسلامی، نوشتاری جداگانه را می‌طلبد.

نتیجه

بی‌گمان جمهوری اسلامی، طبلی است کوبان و پرصدا، اما پوچ و توخالی و خود نیز به خوبی بر این امر، آگاه است و تنها راه دوام خود را کوبیدن هر چه بیش‌تر بر این طبل و ایجاد صداهای هراسناک بلندتر برای تحقق «نصر با رعب» می‌داند و بزرگ‌ترین ترس او، از روزی است که مردم نترسند و سه لشگر آزادی‌خواهان، گرسنگان و تشنگان، متحد و یکپارچه شوند و بازوهای اختاپوس جمهوری اسلامی را جدا سازند و مرگ او را رقم زنند.
اما اگر فکر کنیم جمهوری اسلامی یک تن لش دیوانه و بی‌عقل و «تدبیر» است، سخت اشتباه کرده‌ایم؛ این نظام، با تکیه بر منابع نفت و استناد به «مصلحت نظام» و اتکا به آموزه‌های توجیه‌گر و مجوزساز حوزوی، دارای استراتژیست‌های قوی و تصمیم‌سازان پیدا و پنهانی است که برای هر بحران، ضد بحران و برای هر تک، پاتک و برای هر جنجال، جواب می‌سازند و می‌گسترانند.

نتیجه اینکه یکی از علل و عوامل مهم دوام جمهوری اسلامی، با وجود ضعف بسیار عمیق و گسترده در مشروعیت و مقبولیت، و غوطه‌وری او در بحران‌های عمیق و چندلایه داخلی و خارجی، داشتن استراتژی‌های بنیادین و اتخاذ تاکتیک‌های مناسب برای اجرای آن استراتژی‌ها و تکیه بر ناآگاهی و رعب و وحشت مردم است؛ و در سوی دیگر، یکی از علل و عوامل عدم توفیق مخالفان جمهوری اسلامی، نداشتن استراتژی‌ها و تاکتیک‌های مناسب و بازی در زمین نظام اختاپوسی جمهوری اسلامی است.
در این زمینه، به گفته یکی از دوستان نیک‌اندیش، مقایسه وضعیت اپوزیسیون جمهوری اسلامی با فیلم «ماتریکس»، می‌تواند روشنگر باشد؛ اپوزیسیونی که در واقع، پوزیسیون است و توهم اپوزیسیون دارد و حتی تاسف‌برانگیزتر، می‌داند پوزیسیون است، اما قمپز اپوزیسیون درمی‌کند و در نمایش آن، ایفای نقش می‌کند!

==============

عنوان اصلی این نوشته، برگرفته از نمایشنامه «هیاهوی بسیار برای هیچ» اثر ویلیام شکسپیر است.

عنوان فرعی، برگرفته از شعر زیر از حمید مصدق است:

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها

با تو اکنون چه فراموشی‌هاست

چه کسی می‌خواهد

من و تو ما نشویم

خانه‌اش ویران باد

من اگر ما نشوم، تنهایم

تو اگر ما نشوی،

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وانکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می‌خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟...

تاکتیک‌های نظام جمهوری اسلامی برای گرم کردن تنور انتخابات

  تاکتیک‌های نظام برای گرم کردن تنور انتخابات

عباس خسروی فارسانی

این نوشتار نخستین بار در تاریخ اول دی‌ماه سال نود و چهار در وبسایت خودنویس منتشر شده است


چکیده:
برای ریختن مردم جان‌به‌لب‌‌آمده به تنور داغ و سوزان انتخابات، نظام، ترکیبی از تاکتیک‌ها و استراتژی‌های زیر را به میان آورده، که می‌توان وجه مشترک همه‌ی آنها را «قطبی‌سازی» و «امنیتی‌سازی» فضای کشور دانست...
 
بخش تحلیل خودنویس: یک بار دیگر، به «برهه حساس انتخابات» نزدیک می‌شویم، و بار دیگر، نانواها و چانه‌گیرهای نظام، سرگرم «گرم کردن تنور انتخابات» برای پختن نان نکبت و نقمت برای مردم و گستردن خوان نعمت برای نظام شده‌اند.

البته در زمهریر سوزان عدم مشروعیت و مقبولیت نظام جمهوری اسلامی، و ناامیدی مردم از دروغ و دغل‌ها و مکر و نیرنگ‌های «باند اکبر، رهبر، حسن و محمد»، «تنور انتخابات» جان‌سختی می‌کند و «امید»ی به «تدبیر»های پیشین نیست؛ پس باید طرحی نو درانداخت و ترکیبی از مواد را در تنور ریخت و جارچی‌ها را به گرداگرد شهر و دیار فرستاد و بوق‌ها و رسانه‌های داخل و خارج را فعال ساخت تا شاید یک بار دیگر «بیمه عمر» نظام، تمدید شود و مرگ تدریجی ایرانیان در تنور سیاه آن، جانکاه‌تر و سوزناک‌تر گردد. ایرانیان نجیبی که دیگر، حتا از امکان نفس کشیدن هم محروم شده‌اند و تهران، اصفهان، اراک و...، هم‌اکنون به دلیل آلودگی جانسوز هوا در تعطیلی چندروزه و خفقان مطلق به‌سر می‌برند.

در انتخابات پیشین ریاست جمهوری، صحنه‌گردان اصلی برای بازگرداندن نظام از سراشیبی سقوط، اکبر رفسنجانی بود که در هماهنگی و همراهی کامل با رهبر، حسن فریدون و محمد خاتمی، خود را به عنوان قطب مخالف رهبر و «ناجی ملت» نشان داد، سپس با رد صلاحیت ظاهری، مظلومیت خود را زار زد و پس از مجتمع ساختن موجودی‌اش از مردم، موسوی، کروبی، خاتمی و...، با زور و زحمت بسیار، توانست حسن روحانی را پیش و سقوط نظام را پس اندازد.

با پیش چشم داشتن آن تجربه و آشکار شدن چند باره نیرنگ و فریب نظام بی‌بنیان، این بار ناامیدی مردم، بسیار گسترده‌تر است، چیزی که می‌توان آن را آشکارا در شبکه‌های اجتماعی مجازی و فضای واقعی مشاهده کرد. پس برای ریختن مردم جان‌به‌لب‌‌آمده به تنور داغ و سوزان انتخابات، نظام، ترکیبی از تاکتیک‌ها و استراتژی‌های زیر را به میان آورده، که می‌توان وجه مشترک همه‌ی آنها را «قطبی‌سازی» و «امنیتی‌سازی» فضای کشور دانست؛ اهدافی که توسط تمام ارکان و بخش‌های داخلی و بین‌المللی نظام و بازوهای رسانه‌ای آنها، از ماه‌ها پیش به اجرا درآمده و هر چه به زمان انتخابات، نزدیک‌تر می‌شویم، تشدید خواهد شد:

قطبی‌سازی دروغین انتخابات

در حالی که دست‌اندرکاران نظام، همگی در یک هدف، مشترک هستند و آن هم، «حفظ نظام است که از اوجب واجبات است»، اما برای دستیابی به این هدف، نقش‌ها متفاوت است؛ یکی نقش دیو را پیدا می‌کند و دیگری نقش فرشته و منجی؛ و این‌جاست که بازیگران صحنه داخلی، به دو قطب به ظاهر مخالف دیو و دلبر و اهورا و اهریمن تبدیل می‌شوند، ناگهان یادگار یادگار اهریمن نظام (حسن ابن احمد ابن روح‌الله الموسوی الخمینی!)، «علامه» اهورایی می‌شود و سید حسن‌شان در کنار اکبر و آن حسن دیگر و محمد فریبا، در مقابل دیوهای رهبر و احمدهای جنتی و خاتمی، صادق لاریجانی، سپاه و... قرار می‌گیرند، تا مردم از ترس دیو به دامن دلبر دروغین درافتند و خوراک تنور داغ نظام گردند. البته علاوه بر رسانه‌های پرشمار داخلی که خود نظام به خوبی می‌داند دست‌شان برای مردم، هویدا شده، بوق‌های بین‌المللی چون بی‌بی‌سی فارسی، خواهر دوقلوی آن یعنی شبکه «من و تو»، «صدای آمریکا» و رسانه‌های ریز و درشت دیگر نیز، همگی یک‌صدا و هماهنگ، به کار افتاده‌اند تا یک صدا را با بسامدهای گوناگون و با رنگ و لعاب‌ها و نقش و نگارهای رنگارنگ به ذهن و ضمیر مردم، فرو کنند؛ که این گزارش ویدئویی و این مقاله، تنها دو شاهد آشکار در همین چند ساعت اخیر، هستند.

اکبر و رهبر، «مثل دو تا داداشن، هر جا می‌رن […]»
یکی دیگر از تلاش‌هایی که ماه‌هاست برای قطبی‌سازی فضای کشور صورت گرفته، انتشار شایعات گسترده مربوط به بیماری و مرگ خامنه‌ای است؛ در حالی که حتا نسبت به هدفمند بودن انتشار خبر بیماری علی خامنه‌ای هم، تردیدهای جدی وجود دارد، هر از چند گاهی شایعه مرگ او نیز انتشار می‌یابد؛ اما به‌طور خاص، پس از اعلام وجود گروهی برای تعیین جانشین رهبری، به منظور حساس و سرنوشت‌ساز نشان دادن انتخابات، احتمالا در دو سه روز گذشته، بسیاری از شما در شبکه‌های اجتماعی به صورت گسترده با شایعه «از کار افتادن اعضای حیاتی بدن خامنه‌ای» مواجه شده‌اید؛ اما یک جستجوی ساده، منشا خبر و تاریخ آن را روشن می‌کند: خبر دروغ یک رسانه به‌ظاهر روسی (که شواهد نشان می‌دهد در داخل ایران، مدیریت و هدایت می‌شود) مربوط به ۱۰ ماه پیش (۵ مارس ۲۰۱۵ / ۱۴ اسفند ۹۳) که همان زمان هم پس از مدتی قایم‌باشک‌بازی رهبر نظام، تکذیب شد و علی خامنه‌ای، سُر و مُر و گنده، آمد و به ریش همه خندید!

راستی، آیا می‌دانستید اکبر هاشمی رفسنجانی، ۸۱ سال سن دارد (متولد ۳ شهریور ۱۳۱۳) و علی خامنه‌ای، ۷۶ سال (متولد ۲۹ فروردین ۱۳۱۸)؟! و به لحاظ سن، سلامتی و نشاط، شرایط علی خامنه‌ای بسیار بهتر از اکبر رفسنجانی است؟ اما گویا مدیریت «پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» را اکبر با هدایت رهبر به عهده گرفته و این دو یار دیرین خمینی خون‌خوار جماران، «مثل دو تا داداشن، هر جا می‌رن […]»!

نمی‌دانم چرا در حالی که اکبر و رهبر، خود، همواره بر نزدیکی‌شان تاکید کرده‌اند، ما آنها را همواره در دو قطب مخالف می‌بینیم؟! فراموش نکنیم نامه هاشمی رفسنجانی به خامنه‌ای در سال ۱۳۸۸ و عبارت «دوست، همراه و همسنگر دیروز، امروز و فردایتان» را و نیز این جمله‌های عاشقانه اکبر در مورد رهبر را: «من فکر می‌کنم در این کشور، دو نفر که به هم نزدیک‌تر از من و رهبری باشند، شما پیدا نمی‌کنید...؛ من عشقم آقای خامنه‌ای است...»؛ در عمل هم جز این را نشان نداده‌اند، هر چند «موقعیت‌های نقشی» و «مصلحت نظام»، گاهی اوقات ایجاب کرده نقش‌های متفاوتی را بازی کنند، اما در اصل نظام و حفظ آن، هیچ اختلافی نداشته، ندارند و نخواهند داشت.

امنیتی‌سازی فضای ایران

در حالی که از سال‌ها پیش، نظام جمهوری اسلامی همواره این وحشت دروغین را به دل و درون پر از بیم و امید مردم انداخته که اگر ما نباشیم، دچار داعش می‌شوید و ایران، ایرانستان و سوریه و عراق می‌شود، اما با نزدیک‌تر شدن انتخابات، تلاش می‌کنند این ترس را تشدید کنند و آوردن مردم به پای تنور را تسریع بخشند؛ که موارد زیر تنها بخشی از این هراس‌افکنی و ترور روان و آرام مردم است:

- شایعه ورود اعضای داعش به ایران و نیز عروسک‌های حاوی مواد منفجره از عراق، پس از سفر ایرانیان به کربلا؛ در حالی که کسی نپرسید آیا یکی از این مواد منفجره، نباید در بین راه منفجر می‌شد؟ چرا هیچ سند و مدرک معتبری در این زمینه منتشر نشد؟ می‌توان با قطعیت بسیار گفت این عروسک‌ها، حتی اگر عوامل نظام، قطعه‌ای ظاهری در چند مورد از آنها تعبیه کرده باشند و به دست چند ایرانی سپرده باشند، تنها بازیچه‌ای برای ترساندن مردم از فردای پس از نظام و نشاندن آنها بر سر تنوره سوزان تنور نظام بوده است تا برای حفظ امنیت، از آزادی خود بگذرند و در مسلخ خونین نظام جمهوری اسلامی، باقی بمانند.

- همین دیروز، اکبر مکار، با همکاری رسانه‌های گوناگون، از خنثی شدن چند طرح بمب‌گذاری در شهرهای مختلف ایران (قم، تهران، مشهد) خبر داد! اما بخش خنده‌دار ماجرا، این‌جاست که فقط سه نفر می‌خواسته‌اند این کار را انجام دهند و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام گفته است که این افراد در نماز جمعه با «انبوه مردم» روبرو شده‌اند «و یکی از آنها گفته است «که من برای کشتن مردم نیامدم و این کار را نمی‌کنم. دومی هم این کار را نکرد، سومی هم خواست فرار کند، او را گرفتند»! البته اکبر نظام، به همین هم اکتفا نکرده و افزوده نیروهای داعش در شهر موصل عراق «مقداری سلاح هسته‌ای برده‌اند»! عجبا...!

راستی، اکبر چه‌کاره است که خبرهای امنیتی را منتشر می‌سازد؟ آهان یادم نبود! رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است!

هر چند اکبر، دلبر رهبر، در این هراس‌افکنی تنها نیست؛ لطفا به سخنان یاران او هم توجه کنید:

- کمتر از یک ماه پیش محمدعلی جعفری، فرمانده سپاه پاسداران گفت: «داعش خیلی وقت است که می خواهد در ایران ناامنی ایجاد کند اما تا الان نتوانسته است.»

- پیش از آن هم وزیر کشور روحانی از تلاش‌ها برای اقدام به «عملیات تروریستی» در این کشور خبر داده و گفته بود که «همین امروز مقدار زیادی بمب قابل انفجار همراه با چاشنی در شهرهای کشور کشف کرده‌ایم».

- و بالاخره همین دیروز، یک بار دیگر وزیر کشور دولت تدبیر و امید، از وضعیت قرمز امنیتی در ۱۰ حوزه انتخاباتی کشور (بدون ذکر نام آنها) خبر داد.

بی‌فرجامی «برجام» و امیدبخشی دروغین دیگری به سرانجام

در حالی که مردم، عملا فهمیده‌اند مشکل ایران، نه صرفا تحریم اقتصادی یا شخص محمود احمدی‌نژاد، که ساختار ناکارآمد حکومت دینی جمهوری اسلامی است، نظام، بار دیگر تلاش می‌کند با وعده رفع تحریم‌ها، دروغ آشکار فرجام خوش «برجام» را به گاه خرمن، وعده دهد و مردم را به پای تنور بکشاند.

راه رهایی چیست؟

یک بار دیگر بر سخنان پیشین خود تاکید می‌کنم که «از این ستون به آن ستون جمهوری اسلامی هیچ فرجی نیست»، بلکه روزبه‌روز بدتر هم خواهد شد؛ ممکن است بگویید اگر هیزم تنور انتخابات نظام را فراهم نکنیم و آن را خاموش سازیم، تنوره آتش جنگ داخلی، ایران را خواهد سوخت و ایرانیان را به کام خود خواهد کشید؛ ایران، سوریه و عراق می‌شود و داعشیان بر ما حکم خواهند راند؛ اما این هم فریب، دروغ و «لولوی سر خرمنی» بیش نیست، باید به نظام دروغ و دغل و فریب و نیرنگ نشان دهیم که «آن ممه را لولو بُرد!»؛ همه چیز در دست خود «ما مردم ایران» است، اگر ما بخواهیم، اگر «من و تو ما بشویم»، آگاه باشیم و «داعش‌اندیش» نباشیم، «با دوستان، مروت و با دشمنان، مدارا» داشته باشیم، به‌راحتی می‌توانیم ماشین سرکوب نظام را، که در مقابل سیل بنیان‌کن اراده‌ی مردم، هیچ است، خاموش سازیم و خانه‌مان را آزاد و آباد سازیم؛ پس بیاییم «دست در دست هم نهیم به مهر؛ میهن خویش را کنیم آباد» و آگاه و آزاد… آری؛ آیا بهتر نیست اگر برای آزادی، هزینه نمی‌دهیم، حداقل برای استبداد، هزینه نکنیم؟ چرا که «آزادی در اجتناب از «انتخاب بین بد و بدتر» است».

به هر روی، چنان‌چه پیش‌تر در نامه سرگشاده به علی خامنه‌ای و نیز در آغاز کتاب «نجواهای نجیبانه» گفته‌ام:

«راه رهایی ایران و ایرانیان، سرنگونی «جمهوری اسلامی» و تشکیل حکومتی مدافع آگاهی، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است. تا کنون تمام راه‌ها و تلاش‌ها برای اصلاح این رژیم، به شکست انجامیده است و از این پس نیز هر تلاشی در راستای اصلاح این نظام بی‌نظام و گندیده و تزئین و مشاطه‌گری نقش ایوان این خانه از پای‌بست ویران‌گشته، «آزموده را آزمودن» و خطایی محکوم به هزیمتی محتوم و «آب در هاون و مشت بر سندان کوفتن و باد درو کردن» است؛ چرا که این رژیم، از لحاظ بنیان‌های نظری، کارنامه و ظرفیت عملی و نیز ساختار قانونی، اصلاح‌پذیر نیست...».
 

 نوشتارهای مرتبط:

۱۳۹۱ خرداد ۲۵, پنجشنبه

آسیب شناسی جنبش سبز: جنبش عشق و زندگی، نه نفرت و مرگ





آسیب‌شناسی جنبش سبز:

جنبش عشق و زندگی، نه نفرت و مرگ

م. آزاد

آنچه علاج واقعی دردهای ماست، مرگ دیکتاتوری است،
نه دیکتاتور؛ و مرگ استبداد است، نه مستبد.

«آزاد آزاده»، ۲۵ خرداد ۱۳۹۱:

در روز ۲۲ خرداد ۱۳۹۱ و به مناسبت سومین سالگرد طلوع جنبش سبز، نوشتاری در «نجواهای نجیبانه» منتشر شد با عنوان «چرا فصل سبز و گرم و زیبایمان، زرد و سرد و نازیبا گشت؟ فراخوان آسیب‌شناسی جنبش سبز» و در آن، گفته شد که: «اینک، که در ورای آن سه سال ایستاده‌ایم، اگر از نگاه پرنده و از بالا به این جنبش نگاه کنیم و به آسیب‌شناسی آن بپردازیم، پرسش مهم و سرنوشت‌سازی که مطرح است، این است: چرا فصل سبز و گرم و زیبایمان، زرد و سرد و نازیبا گشت؟» و در ادامه، از خوانندگان محترم درخواست کردم که پاسخ‌های خود را در ذیل مطلب وبلاگ، یا در زیر لینک نوشتار در وبسایت «بالاترین» منتشر سازند و یا اینکه مطالب تحلیلی خود را جداگانه برای انتشار در وبلاگ ارسال نمایند. دوست عزیز و نادیده‌ام جناب «م. آزاد» (نام مستعار) لینک نوشتاری از خود را که پیش‌تر در تاریخ ۲۰ بهمن ۱۳۸۸ در وبسایت «جنبش راه سبز» (جرس) منتشر شده بود و اینک در دسترس نیست، برایم ارسال داشتند. از آنجا که اینک سه سال از تولد جنبش سبز گذشته است، بازخوانی این نوشتار، که با نگاهی اخلاقی و تحلیلی به آسیب‌شناسی جنبش سبز می‌پردازد و بر آگاهی‌رسانی برای پیروزی بر ریشه استبداد، و نه شخص مستبد، در ایران تأکید می‌ورزد، خالی از لطف و فایده نیست. «م. آزاد» در این نوشتار، معتقد است که:

«استبداد، درخت تناوری است که در ایران ریشه دوانده و هر از گاهی جنبش‌هائی مدنی به پا خاسته، تا با از بین بردن آن، طومار آن را برچیند، اما متأسفانه هر چند در ظاهر و کوتاه‌مدت موفق به این کار شده‌اند، اما پس از مدتی، دوباره این بلا دامنگیر این سرزمین شده است. به راستی درمان قطعی این معضل بزرگ چیست؟ پاسخ به این سؤال هر چند ساده به نظر می‌رسد، اما نیاز به تأمل فراوان دارد. شاید مهم‌ترین دلیل آن، این بوده است که در این جنبش‌ها، همیشه به قطع کردن تنه این درخت همت گمارده‌اند و به همین دلخوش بوده و هیچ‌گاه در پی از ریشه برکندن این درخت تناور و پاکسازی آن و عدم فراهم‌سازی محیط برای رشد هرزگونه آن نبوده‌اند و بنا بر این، پس از مدتی این درخت در بستری از شرایط محیطی برآمده از ناآگاهی مردم و ریشه‌های باقیمانده رشد کرده و دوباره سر از دل خاک برآورده است. بنا بر این، مهم‌ترین مشکل، ناآگاهی و غفلت مردم و بهترین درمان، شناخت دقیق ریشه‌های مشکلات و آگاه‌سازی مردم است.»

من نیز با جناب «م. آزاد» گرامی موافق هستم. هر چند به هر روی، نباید از رابطه مستقیم و دوسویه و بازتولیدی میان مستبد و استبداد چشم پوشید و هر دوی آنها را باید در نظر داشت، گرچه مبارزه اصلی با خوی استبداد و ریشه خفقان است، نه شخص مستبد. آری:

«دشمن، نه «شاه» بود و نه «شیخ» است
دشمن، هماره «جهلِ سیاه» است
گر وارهیم از قفس جهل،
ایران نه جای «شیخ» و نه «شاه» است
تا نیست رهنمای تو دانش،
کارَت خطا و خبط و گناه است» (اسماعیل خوئی)

به امید یافتن راهی به رهائی از راه آگاهی، بدون دادن هزینه‌های گزاف و بی‌حاصل از جان و جیب مُلک و مردم ایران‌زمین!

متن کامل نوشتار «م. آزاد»، به نقل از صفحه فیس‌بوک «اندیشه سبز» به شرح زیر است:







«مرگ بر شاه، مرگ بر شاه، مرگ بر شاه!»

شاید آوای چنین شعاری در گوش بسیاری از کسانی که زمان انقلاب را به یاد دارند، هنوز طنین‌انداز باشد، چه بسیار کسانی که با طنین این شعار در خیابان‌ها به وجد آمدند و باور کردند که همه مشکلات در شخص شاه متمرکز است و با مرگ شاه، ایران سرزمینی آرمانی خواهد شد و استبداد از این کشور رخت بر خواهد بست و آزادی در آن ریشه خواهد زد. اما زمان، گذشت و تاریخ، ورق خورد، شاه رفت، شاه مُرد. سی سال گذشت، اما استبداد ماند و آزادی میسر نشد.

«بتی اگر از ما شکست
بتهای تازه، جاش نشست!»

استبداد، درخت تناوری است که در ایران ریشه دوانده و هر از گاهی جنبش‌هائی مدنی به پا خاسته، تا با از بین بردن آن، طومار آن را برچیند، اما متأسفانه هر چند در ظاهر و کوتاه‌مدت موفق به این کار شده‌اند، اما پس از مدتی، دوباره این بلا دامنگیر این سرزمین شده است. به راستی درمان قطعی این معضل بزرگ چیست؟ پاسخ به این سؤال هر چند ساده به نظر می‌رسد، اما نیاز به تأمل فراوان دارد. شاید مهم‌ترین دلیل آن، این بوده است که در این جنبش‌ها، همیشه به قطع کردن تنه این درخت همت گمارده‌اند و به همین دلخوش بوده و هیچ‌گاه در پی از ریشه برکندن این درخت تناور و پاکسازی آن و عدم فراهم‌سازی محیط برای رشد هرزگونه آن نبوده‌اند و بنا بر این، پس از مدتی این درخت در بستری از شرایط محیطی برآمده از ناآگاهی مردم و ریشه‌های باقیمانده رشد کرده و دوباره سر از دل خاک برآورده است. بنا بر این، مهم‌ترین مشکل، ناآگاهی و غفلت مردم و بهترین درمان، شناخت دقیق ریشه‌های مشکلات و آگاه‌سازی مردم است.

به زمانی دور نمی‌رویم، به همین سال‌های قبل از انقلاب باز می‌گردیم، آنجائی که مردم از استبداد حکومت پهلوی به تنگ آمده و شعار «مرگ بر شاه» را سر دادند. آری مرگ، شاه را فرا گرفت، اما آیا مرگ استبداد را هم فرا گرفت؟ به واقع ما فقط تنه درخت استبداد را قطع کردیم و باز کم کم این درخت در پس محیط و شرایط مساعد خود که همان عدم آگاهی و دانائی و شناخت جامعه است و با تکیه بر ریشه‌های باقیمانده از جامعه‌ای استبدادزده دوباره سر از دل خاک برآورده است. لذا باید با تمامی وجود خواستار مرگ استبداد شد و استبداد نیز توسط دانایان و روشنفکران و صاحبنظران کاملاً تعریف گردد و تمامی انواع آن شناسانده شود تا مردم با شناخت استبداد و انواع آن، آن را کامل بشناسند و بر اثر ناآگاهی و غفلت دوباره در دام آن نیفتند. استبداد، مطرود است، چه می‌خواهد سلطنتی باشد، چه دینی، چه ملی و چه تحت هر نام دیگر.

شعار «مرگ بر فلانی» و «مرگ بر دیکتاتور» و... نیز که ورد هر اعتراض و تجمعی شده است، و بعضاً بر روی دیوارهای شهر و اسکناس‌ها مشاهده می‌گردد، به نظر می‌رسد که ادامه همان راه رفته است. یعنی مرگ به اصطلاح دیکتاتور زمان و دلخوش بودن به آن. آری، قطع کردن تنه این درخت و دیگر هیچ. غافل از اینکه تا این ریشه عدم شناخت و ناآگاهی جامعه باقی است، دوباره دیکتاتورها سر بر خواهند آورد، اما این بار به شکلی دیگر. شاید بعضی توجیه نمایند که مراد معترضین از این شعار، در واقع همان مرگ شخصیت دیکتاتور است و نه لزوماً خود دیکتاتور، اما شعارهای دیگری نیز که با همین مضمون و چه بسا، بسیار آشکارتر داده می‌شود، این توجیه را منتفی می‌سازد. بیائیم مرگ دیکتاتورها را به طبیعت و گذر زمان واگذار نمائیم. بر اثر قانون طبیعت، روزی آنان نیز همچون تمامی انسان‌ها خواهند مُرد. آنچه علاج واقعی دردهای ماست، مرگ دیکتاتوری است، نه دیکتاتور و مرگ استبداد است، نه مستبد.

ناگفته پیداست تا زمانی که آئین بت‌پرستی باقی است، شکستن بت‌ها لزوماً چاره‌ساز نیست و مردم دوباره بتی دیگر خواهند ساخت. راز موفقیت پیامبر اسلام نیز در توسعه اسلام، پس از فتح مکه، شکستن بت‌ها نبود، بلکه بزرگ‌ترین دلیل موفقیت او این بود که قبل از اینکه به شکستن بت‌ها بپردازد، با آگاهی مردم خویش، بت‌پرستی را برانداخته بود و سپس مبادرت به شکستن بت‌ها نمود، چرا که اگر فقط بت‌ها را می‌شکست، در جامعه‌ای که آئین بت‌پرستی هنوز رواج دارد مردم بت‌هائی دوباره چه بسا، بسیار بزرگ‌تر از بت‌های قبل خواهند ساخت.

در راستای آنچه در بالا گفته شد، آنچه به ذهن حقیر می‌رسد این است که در تمام راهپیمائی‌ها و اعتراضات نیز این مسأله مد نظر قرار گرفته و از هرگونه شعار سطحی و غیر ریشه‌ای همچون مرگ بر اشخاص و... اجتناب گردد و اگر قرار است شعار مرگی داده شود، مستقیماً ریشه‌ها و بدی‌ها و پلیدی‌های حاکم بر جامعه و مسبب اصلی این اوضاع را هدف قرار دهد، ریشه‌هائی همچون دیکتاتوری، استبداد، دروغ، ریا و دوروئی، تهمت، ظلم و ستم، خیانت در امانت، فقر و فساد و تبعیض، استکبار و... و لازم است که شعارهائی جامع و ریشه‌ای و وحدت‌بخش، علیه این پلیدی‌ها همچون «مرگ بر استبداد»، «مرگ بر دروغ»، «مرگ بر دوروئی»، «مرگ بر خیانت در امانت»، «مرگ بر استکبار» و... یا شعارهائی مشابه و با همین مضمون در نفی و مذمت آنها و همچنین شعارهائی ایجابی و مثبت در ستایش خوبی‌هائی همچون آزادی، عدالت، استقلال، رفاه، مدنیت، حقوق شهروندی و بشر و.... که مورد قبول تمامی ایرانیان است مدنظر قرار گیرد.

دقت گردد، دوباره تأکید می‌گردد آنچه که در این راهبرد مهم است این است که نوع شعارهای نفی کننده و ایجابی به گونه‌ای باشد که تمام مردم ایران بر آن اتفاق نظر دارند و همه، ذات آنها را صد در صد قبول داشته وستایش می‌کنند. آگاهی بخشی روشنفکران و رهبران جنبش در این زمینه بسیار لازم و رهگشاست و بر آگاهان و روشنفکران و رهبران جنبش است که در نوشته‌ها و بیانیه‌های خود سر دادن هرگونه شعارهای سطحی همچون مرگ علیه اشخاص و... را نکوهش نمایند و بیشتر بر روی نفی ریشه‌های اصلی مشکلات کشور و همچنین جایگزینی خوبی‌ها تأکید نمایند چرا که «جنبش سبز جنبش عشق و زندگی است، نه نفرت و مرگ.»

در دفاع از این پیشنهاد و راهبرد (اجتناب و تحریم هر گونه خواست‌ها، مطالبات و شعار سطحی همچون مرگ علیه اشخاص و... و جایگزینی آن با خواست‌ها، مطالبات و شعار‌های ریشه‌ای و جامع و همه‌پسند در جهت آگاه‌سازی توده‌های مردم و فراگیر کردن جنبش) به مهم‌ترین مزایای آن، مفصلاً اشاره می‌گردد، تا چه قبول افتد و چه در نظر آید:

۱- این راهبرد باعث آگاهی‌بخشی و ارتقا سطح آگاهی‌های مردم خواهد شد چرا که از سطحی نگری به مشکلات جامعه جلوگیری کرده و به ریشه‌ها و معضلات اصلی جامعه خواهد پرداخت. نخست وزیر سابق مالزی ماهاتیر محمد در جائی می‌گوید: « آگاهی و دانایی هر جامعه، سطح مدنیت آن جامعه را تعیین می‌کند.» اینکه جامعه ما در این وضعیت قرار دارد بی شک منبعث از میزان آگاهی و دانائی جامعه ماست و این یک واقعیت تلخ و کتمان‌نشدنی است. بنا بر این، باید استبداد و دیکتاتوری را از همه نوع آن تعریف کرده و آگاهی رسانی کنیم تا راههای رفته را دوباره نرویم. خوشبختانه به علت بالا رفتن سطح تحصیل کردگان جامعه این آگاهی نسبتاً صورت گرفته و اصولاً جنبش سبز برآمده از همین آگاهی و دانایی است، اما متأسفانه هنوز هم خلأ آگاهی در بسیاری از اقشار جامعه احساس می‌گردد که بنا بر این، مسؤولیتی سنگین بر دوش آگاهان و دانایان و روشنفکران جامعه می‌گذارد. همانطور که دکتر شریعتی نیز در جمله‌ای زیبا بیان نموده‌اند که «انقلاب قبل از آگاهی، فاجعه است»، هر گونه تغییر و جنبشی بدون آگاهی و دانائی مردم جامعه آثار فاجعه باری به همراه خواهد داشت. مطمئناً نوع مطرح شدن این مباحث همگان را به تأمل وا داشته و بحثهای ریشه‌ای و اساسی بین تمام اندیشمندان و طرفداران تمامی افکار و سلایق، جاری خواهد ساخت و آگاهی و دانائی جامعه را افزایش داده و آینده‌ای بهتر را برای آزادی و مدنیت آنان نوید خواهد داد، زیرا که به قول بزرگان «آگاهی و دانائی هر جامعه، کلید رسیدن به آزادی است.»
 
۲- این راهبرد، از پاشیدن بذر نفرت و کینه و عداوت و ایجاد دودستگی و تفرقه بین ایرانیان جلوگیری می‌کند. زیرا شخصیت‌هائی که مورد حمله قرار می‌گیرند به هر حال درست یا غلط یا به هر علتی (ناآگاهی و بسته بودن فضای رسانه‌ای و....)، هر چند در اقلیت هم که باشند، میلیون‌ها طرفدار دارند و این واقعیت امروز جامعه ماست و قابل کتمان هم نیست، و هر گونه شعار بر علیه آنها، به معنی مشروعیت‌بخشی این عمل و اجازه به طرفداران آنها برای انجام عمل متقابل می‌باشد. حتی به فرض انجام این عمل از سوی آنها، چه تفاوتی با آنان خواهیم داشت، اگر ما نیز بخواهیم عمل سخیف آنان را تکرار نمائیم؟ و اگر منصفانه بخواهیم قضاوت نمائیم آیا، این روش جز اینکه تخم کینه و نفرت را در بین مردمان این سرزمین بپراکند و آنان را دو دسته نماید، که امروزه آثار آن را حتی در بین خانواده‌ها و اقوام و خویشان مشاهده می‌کنیم، اثر دیگری دارد؟ به راستی، فارغ از کلیشه‌ای بودن آن، برای مردمان یک آب و خاک، وقتی دوستی هست، چرا دشمنی؟ وقتی عشق هست، چرا نفرت؟ و وقتی زندگی هست، چرا مرگ؟

آیا واقعاً شرم‌آور نیست ما، که همه پیرو یک مکتب و همه ایرانی هستیم، در انظار چشم جهانیان بر سر ابتدائی‌ترین حقوق خود، آنهم در قرن ۲۱ در کشوری که ۲۵۰۰ سال پیش، منشور حقوق بشر کوروش را به جامعه جهانی معرفی کرده است، فحش و دشنام نثار هم نموده و این‌گونه به جان هم افتاده‌ایم؟ مطمئناً ما ایرانیان زمانی به رشد و بالندگی خواهیم رسید که همه متفق‌القول با تمامی وجود به این نتیجه برسیم که هیچ چیز ارزش ریختن خون انسان‌ها و گرفتن جان یک انسان را ندارد.

۳- بر عکس شعار‌های پیشین، این شعارها، وحدت و همدلی را افزایش می‌دهد و مردم می‌فهمند که ما همه علیرغم تفاوتهای فکری و زبانی، در اصل یک چیز را می‌خواهیم و همان حکایت عنب و انگور و... در بیان مولاناست. مطمئناً بحث و گفتگو بر سر راهکار‌های آن بین همه اندیشمندان و بزرگان گروه‌های موافق و مخالف ما را بهتر به سرمنزل مقصود می‌رساند. دقت گردد تا زمانی که در مطالبات و خواسته‌ها بین مردم ایران اجماعی واقعی صورت نگیرد، حتی اگر جنبش سبز در این فضا پیروز هم گردد، ما را به آینده‌ای روشن رهنمون نخواهد ساخت. بنا بر این، باید تمامی مردم، حتی مخالفان توجیه گردند و آگاهی‌رسانی صورت گیرد و تمامی گروه‌ها و اندیشه‌ها به یک اجماع حداقلی برسند. وگرنه در صورت پیروزی، اگر حتی ۲۰ الی ۳۰ درصد جامعه حس خوبی از این پیروزی نداشته باشند و در رشد و پیشرفت کشور خود را سهیم ندانند، کشور ما رشد نخواهد کرد. فرض کنید با وضعیت کنونی بدون آگاهی‌بخشی توده مردم جنبش پیروز گردد، آن اقلیت توجیه نشده، که آرمان‌های خود را در جائی دیگر و افرادی دیگر می‌جستند، تصور کودتا و شکست خواهند نمود، مخصوصاً که این جنبش از جانب بعضی دول غربی نه بخاطر وابستگی جنبش به آنان، بلکه به خاطر همراستا شدن منافعشان با ملت ایران بخاطر تندروی‌های حاکمیت، آشکارا حمایت می‌شود. بنا بر این، آن بخش از مردم توجیه نشده، کاملاً سرخورده شده و در رشد و پیشرفت خود را هم داستان نخواهند دانست و ممکن است حاصلی جز جنگ داخلی و ترورهای کور همچون ترورهای چند دهه پیش الجزایر و امروز عراق و افغانستان و پاکستان نداشته باشد. اتحاد و همدلی تمامی مردمان یک جامعه یا حداقل اکثریت مطلق آنان برای رشد و پیشرفت از ملزومات اساسی و کلیدی هر جامعه است، مانند آنچه در بعضی جوامع همچون مالزی و... در چند دهه اخیر شاهد بوده ایم.

۴- این راهبرد باعث موفقیت روزافزون جنبش خواهد شد و از اضمحلال آن جلوگیری خواهد کرد. که دلایل آن در پی می‌آید:

در ابتدای شروع هر جنبش سه گروه عمده وجود دارند:

الف) حامیان جنبش (معترضین)
ب) مخالفین جنبش (حاکمیت و حامیان آن)
ج) افراد بی‌طرف

نکته قابل توجه این است که معمولاً افراد بی‌طرف مخصوصاً در شروع جنبش‌ها در اکثریت می‌باشند، و پیروزی و شکست هر جنبش رابطه مستقیمی دارد با جلب توجه این اکثریت از طرف دو گروه اول.

بنابراین برای موفقیت جنبش‌ها، تمامی مطالبات، شعارها و رفتارهای معترضین باید در چارچوب، قالبها و به گونه‌ای بیان شود که این سه مشخصه مهم زیر را همزمان داشته باشد (تأکید می‌شود همزمان) تا باعث رشد جنبش گردد. هر گونه تندروی و غفلت از این سه نکته، جنبش را روز به روز ضعیف تر خواهد ساخت و حتی ممکن است برای سالها به محاق فرو برد:

الف) باعث اتحاد و انسجام بیشتر حامیان جنبش گردد.
ب) نظر افراد بیطرف را جلب نماید و آنان خواسته‌های خود را در شعارها و رفتارهای معترضین ببینند.
ج) در صفوف طرفداران و حامیان حاکمیت بذر تردید و دودلی را پاشانده و باعث ریزش نیروهای آنان به سمت نیروهای بی‌طرف و یا حتی معترضین گردد.

میزان موفقیت جنبش‌ها در این راستا، رابطه مستقیمی دارد با موفقیت روزافزون آنها. و هر جا که در جهان جنبش‌هائی به پیروزی رسیده‌اند مطمئناً از این قاعده بیرون نبوده و هر جا جنبشی شکست خورده، می‌بینیم که دقیقاً بر اثر تندروی‌ها و رفتار نادرست معترضین بوده، که چه بسا از طرف حاکمیت به آنها تحمیل شده و آنها نیز بر اثر غفلت، عدم سعه صدر و خویشتنداری در دام آن افتاده و بر خلاف این قاعده گام برداشته‌اند. دقت گردد که چه بسا، خواسته‌ها و رفتارهائی درست و برحق باشند، اما بسترهای فکری، فرهنگی و عرفی جامعه قابلیت جذب و هضم آنرا نداشته و در قاعده فوق نگنجند. بنا بر این، باید به شدت از طرح چنین خواسته‌ها و رفتارها، در چنین بستری که لطمه‌ای شدید به جنبش می‌زند و قاعده بالا را نقض می‌کند جلوگیری کرد و آنها را در زمان خاص خود و ابتدا با آگاهی‌بخشی جامعه و بسترسازی فرهنگی، اجتماعی و عرفی جامعه مطرح نمود. لزوماً هر حرف درستی، در هر زمان و مکانی درست نیست. جنبش سبز امروز ملت ایران نیز، از این قاعده مستثنی نیست و درک واقعی این موضوع کاملاً احساس می‌گردد. چه بسا که هر زمان که در بیان خواسته‌ها و مطالبات خود از این قاعده عدول کرده‌ایم، ضربه خورده و عقب گرد داشته‌ایم.

۵- هزینه‌های سرکوب مردم برای حاکمیت را بسیار افزایش می‌دهد، زیرا سرکوب مردمی که علیه شخصیت‌های طراز اول حکومت شعار می‌دهند و ساختارشکنی می‌کنند، اصولاً یک امر معمول و متداول در اذهان مردم ایران و جهان می‌باشد، اما سرکوب مردمی که در خیابان آمده و شعارهائی همه‌پسند همچون «مرگ بر دروغ» و «مرگ بر فقر و فساد و تبعیض»، «مرگ بر خیانت در امانت» و... و یا با مضامینی مشابه می‌دهند، کاملاً غیر مرسوم و غیر قابل باور بوده و تبعات ملی و جهانی بسیار زیادی داشته و محکومیت ملی و جهانی را به همراه خواهد داشت.

۶- این راهبرد و تبدیل این خواست‌ها، مطالبات و شعارها به نماد جنبش اعتراضی مردم ایران، بعلت ویژگی منحصر به فردش حاکمیت و سرکوبگران را دچار پارادوکس و تناقض کرده و آنان را در مواجهه با جنبش گیج و سردرگم خواهد نمود. از یک طرف معترضینی را در روبه‌روی خود مشاهده می‌کنند که قدرت آنها را به چالش طلبیده و باید سرکوب شود و از طرفی خواسته‌ها و مطالباتی دارد کاملاً برحق و مردم پسند و حتی مورد پسند حامیان حاکمیت و بنا بر این، هیچ بهانه‌ای برای سرکوب و توجیه حامیانشان ندارند. به خاطر همین تناقض، گیج و سرگردان شده و بر اثر آن دست به واکنش‌هائی احمقانه و دور از انتظار خواهند زد که همین واکنش‌های ابلهانه آخرین پایه‌های مشروعیت آنها را سست کرده و حتی در بین طرفداران خود نیز از مشروعیت خواهد انداخت.

۷- هزینه‌های جنبش را بسیار کاهش می‌دهد. به خاطر اینکه مطالبات، منطقی، اخلاقی و مردمی است، ناخوداگاه دست حاکمیت در سرکوب آن بسته تر است و کمتر می‌تواند آن را سرکوب نماید و همین عامل باعث می‌شود که اعتراضات با اقبال گسترده‌تر عمومی مواجه گردد و هر چه این عمل بیش‌تر اتفاق افتد، روز به روز دامنه آن گسترده‌تر می‌شود و به راحتی می‌توان اعتراضات عمومی و میلیونی را رقم زد و حاکمیت را به پذیرش خواسته‌های بر حق مردم وادار کرد. به یاد داشته باشیم ما نباید هیچ بهانه‌ای به حاکمیت جهت سرکوب شدید بدهیم و باید به هر طریق ممکن بهانه‌های سرکوب را از حاکمیت گرفته و آنها را خلع سلاح نمائیم. هر گونه خشونت به نفع حاکمیت بوده که به سرعت از آن بهره‌برداری می‌کرده و بهانه سرکوب نموده و جنبش را به محاق فرو می‌برد و در ضمن خود خشونت باعث کم شدن طرفداران جنبش می‌گردد، زیرا که هزینه جنبش را بالا برده و مطمئناً همه در ریسک پذیری یکسان نیستند.

۸- این راهبرد یک اثر مثبت اخلاقی و اجتماعی نیز دارد، مسلماً به مردمی چنین مطالباتی دارد و مدام نیز آن را تکرار می‌کنند، این تلنگر زده می‌شود که واقعاً چرا در جامعه ما که اینقدر هم ادعای دینی و اسلامی بودن دارد، این صفات زشت بیداد می‌کند، چرا دروغ و دوروئی و تهمت و... در زندگی ما ایرانیان اینقدر رایج گشته است؟ آیا وقت آن فرا نرسیده که در یک حرکتی ملی و اخلاقی در رفتارهای خود تجدید نظر کرده و فکری به حال آن نموده و برای همیشه ننگ این صفات زشت و ناپسند را از جامعه خود پاک کنیم؟ مطمئناً این قضیه برای بسیاری که آن را نفی می‌کنند و در مذمت آن شعار داده، شرطی شده و در زندگی اجتماعی خود نیز سعی می‌نمایند که آنرا لحاظ کرده و بیش‌تر رعایت نمایند و بنا بر این، جامعه را به سوی جامعه‌ای اخلاقی و دینی واقعی نه ظاهری رهنمون خواهد ساخت.

۹- رفع مهم‌ترین دغدغه مردم و آن اینکه یکی از مهمترین دغدغه‌های مردم ایران در این برهه این است که آیا واقعاً این جنبش ما را به سر منزل مقصود می‌رساند یا نه؟ نکند که خدای نکرده از چاله در آمده و به چاه در افتیم؟ چه بسا به وضعیتی دچار شویم که روزی صدبار، حاکمیت فعلی و حال و روز کنونی خود را از خداوند درخواست کنیم. آنچه بعضاً از طرف بعضی گروههای تندرو گفته می‌شود این نگرانی را ایجاد می‌کند که نکند ما در آینده به خاطر میدان‌داری گروه‌های تندرو، به دام خطرناک بگیر و ببند و قتل و غارت و انتقام‌جوئی شخصی و حزبی و جناحی و... دچار شویم. این دغدغه حتی، از مهم‌ترین دغدغه‌های حامیان جنبش نیز هست، چه رسد به افراد بی‌طرف و مخالف. بنا بر این، باید میانه‌روان و اکثریت عقلای جنبش، با رفتارهای به‌جای خود، میدان‌داری را به تندروان و متعصبان واگذار ننمایند و تمامی حامیان صادق این جنبش باید آنچه را که قرار است جنبش بدان دست یابد تبیین نمایند و همچنین باید مردم اطمینان حاصل کنند که پیروزی جنبش با آن معضلات همراه نخواهد بود؟

آنچه که می‌تواند جنبش را پیروز گرداند داشتن روحیه صلح‌جویانه و نه انتقام‌جویانه است، چه بسا که بسیاری از حامیان حاکمیت در برهه‌ای از زمان پی به حقانیت جنبش و نادرستی موضع حاکمیت ببرند ولی به خاطر ترس از عواقب آن انتقام‌جوئی‌ها، ناچاراً و از سر استیصال به خاطر حفظ موقعیت و جان خود و خانواده خود تا آخرین لحظه از حاکمیت دفاع نمایند و این امر خود نه تنها روز به روز دودستگی و کینه و عداوت را افزایش می‌دهد بلکه سد بزرگی در برابر پیروزی جنبش نیز خواهد بود. بنابراین نشان دادن صداقت و حسن نیت و صلح‌طلبی جنبش به مردم و حتی حامیان حاکمیت، منجر به ریزش شدید نیروهای آنان گردیده و موفقیت ما را تضمین می‌کند. اگر این اطمینان حاصل شود بسیاری از گروه‌های مردم و همچنین پایگاههای مشروعیت و قدرت جامعه و حاکمیت مانند روحانیت، مراجع تقلید، نظامیان و سپاه و بسیج و دانشجویان و معلمان و کارگران و... همه و همه یکصدا به جنبش سبز خواهند پیوست و مصرانه از آن حمایت خواهند نمود چرا که آنچه در جامعه مشاهده می‌گردد، از بی‌اخلاقی گرفته تا بسیاری از معضلات اقتصادی و سیاسی و فرهنگی جامعه، مطلوب اکثریت مردم و اقشار مختلف جامعه نیست.

۱۰- بدین وسیله جنبش سبز حسن نیت و صداقت و صلح‌دوستی خود را به مخالفان جنبش، مردم ایران و مردم جهان نشان خواهد داد. جنبش سبز به ذات خود، لزوماً به دنبال مرگ اشخاص نیست. ما اصولاً نمی‌خواهیم که هیچ انسانی به خاطر نوع تفکر و اندیشه‌اش بمیرد، ما به دیگر نقش‌های افراد در جامعه نیز به خوبی واقفیم، ما نمی‌خواهیم که هیچ پدری، برادری، خواهری، فرزندی و یا همسری بمیرد. ما حتی، مخالفانمان را صرفاً به حکم انسان بودن دوست داریم و به آنان عشق می‌ورزیم.

آنچه که می‌تواند الگوی جنبش در صلح‌طلبی و انسان‌دوستی شود در بعضی جنبش‌های قرن بیستم نهفته است که اشاره مختصری به روحیه حاکم بر آنان جهت حلول هر چه بیش‌تر این روحیه انسان‌دوستی و صلح‌طلبی در جنبش، که بی‌شک رمز موفقیت آنها نیز بوده است، خالی از لطف نیست:

مهاتما گاندی:

«وقتی ناامید می‌شوم بخاطر می‌آورم که در طول تاریخ، راه حق و عشق همواره پیروز بوده ‌است، حکمرانان قاتل در برهه‌ای شکست‌ناپذیر جلوه می‌کنند ولی در نهایت، همه آنها سقوط کرده‌اند - همیشه به این واقعیت فکر کنید.»

«ضربه در برابرضربه و چشم در برابر چشم، دنیا را کور می‌سازد.»

«من بنا به دلایل زیادی، آماده مردن شده‌ام و نه برای کشتن.»


«خود را فدا کنیم، بهتر است تا دیگران را نابود سازیم.»

«زور، اسلحه مردمان ناتوان است.»

مارتین لوتر کینگ:

او در سال ۱۹۶۳ در گردهمایی بزرگ هواداران جنبش که دربرابر بنای یادبود آبراهام لینکلن در واشنگتن برگزار شد، معروف‌ترین سخنرانی خود را به نام «رویایی دارم» انجام داد که از مهم‌ترین سخنرانی‌ها در تاریخ آمریکا به شمار می‌آید. کینگ در آن سخنرانی مانیفستی از مبارزات غیرخشونت‌آمیز را برای همه جهانیان ارائه و خاطرنشان کرد:

«عطش ما به آزادی نباید با نوشیدن جام بیزاری و نفرت سیراب شود. شیوه و عزم بلند ما در مبارزه می‌بایست تا ابد، مبتنی بر کرامت و اصول باشد. ما نباید اجازه دهیم تا اعتراض سازنده ما به خشونت فیزیکی انحطاط پیدا کند. خشونت حیرت انگیزی که اخیراً جنبش را به کام خود کشیده، نباید ما را نسبت به همه مخالفان جنبش بدگمان کند. ما نمی‌توانیم راه را به تنهایی طی کنیم. با قدم گذاشتن در راه باید میثاق ببندیم که همواره به جلو گام برداریم. ما نمی‌توانیم به عقب بازگردیم. روزی این ملت برخواهد خاست و به معنای حقیقی زندگی خواهد کرد.»

«سنگینی بار ستمی را که بر شانه‌های خویش می‌کشیم، به عظمت ستمی است که برما روا می‌دارید. هرکاری که مایل هستید بکنید، با این وجود باز هم شما را دوست خواهیم داشت.... ما را به بند بکشید، باز هم شما را دوست خواهیم داشت. خانه‌های مارا با بمب‌هایتان به آتش بکشید، کودکان ما را تهدید به مرگ کنید، بازهم شمارا دوست خواهیم داشت.»

لوترکینگ همانند گاندی معتقد بود که در راه مبارزه، ابزار مورد استفاده مبارزان باید به اندازه اهداف، خالص باشد. وی بر این باور بود در مسیر مبارزه «خشونت امری غیراخلاقی است و حرکت در مسیر عدم خشونت عین اخلاق» است؛ از دیدگاه او برای تحول درخود، دیگران و جامعه، باید مسیری سخت و منطقی را تحمل کرد. به عقیده او «هر گاه در یک جنبش محبت نقصان یابد، اسلحه مطرح می‌شود.»

«تا زمانی‌که انسان‌های ستم‌کشیده نتوانند مهر دشمنان خود را به دل گیرند، نژادپرستی هیچ‌گاه ریشه‌کن نخواهد شد.»

«عشق، تنها قدرتی است که دشمن را به دوست بدل می‌کند.»

«تاریکی، نمی‌تواند بر تاریکی غلبه کند، تنها روشنی می‌تواند آن را انجام دهد؛ نفرت، نمی‌تواند بر نفرت غلبه کند، تنها عشق می‌تواند آن را انجام دهد.»
 
نلسون ماندلا:

او رهبر جنبش آفریقای جنوبی علیه تبعیض نژادی بود. آنچه که او انجام داد پیروزی عفو بر انتقام بود. او پیشاپیش میلیونها سیاهپوست آفریقای جنوبی علیه تبعیض نژادی و اجرای عدالت و آزادی نبرد کرد. او چند دهه از عمرش را در زندان گذراند تا اقلیت سفید پوست را مجبور کند با سیاهان حقوق برابر داشته باشند. برای نخستین بار یک سیاهپوست رئیس جمهوری آفریقای جنوبی شد، اما از سفید پوستان انتقام نگرفت. دادگاه‌های عفو تشکیل داد و حتی بزرگ‌ترین دشمنش را نیز که ۲۷ سال او را زندانی کرده بود بخشید. هزاران خانواده داغدیده را با سفید پوستانی که مرتکب جنایت شده بودند زیر یک سقف گرد آورد. جنایتکاران به جنایت خود اعتراف کردند، در حالیکه قطرات اشک بر گونه سیاهپوستان جاری بود. او به شیوه‌ای رفتار کرد که عفو بر خشم پیروز شد و هیچ جنایتکاری به جوخه اعدام سپرده نشد. سیاه و سفید با هم آشتی کردند و گذشته‌ها فراموش شد. در اوج قدرت از قدرت کنار رفت و سیاهپوست دیگری به جای او رئیس جمهوری آفریقای جنوبی شد. هیچ کس جز نلسون ماندلا نمی‌توانست دشمنان دیروز را با هم آشتی دهد و عفو را جایگزین انتقام سازد. بر اثر این روحیه و رفتارهای انسان دوستانه بود که اکنون نتیجه آنرا مشاهده می‌کنیم و آن قرار گرفتن آفریقای جنوبی بر قله رشد و توسعه قاره آفریقا است.

در پایان امید است که کلیت این راهبرد اساسی، نه لزوماً صد درصد آن مورد قبول اکثریت قرار گرفته و در صورت مفید یافتن آن، همگان در ترویج آن به بدنه اجتماعی جنبش و فراگیرتر کردن هر چه بیش‌تر آن تلاش نمائیم و حداقل به حرمت خون‌هائی که به پای جنبش ریخته شده است نسبت به سر نوشت آن و جامعه خود بی‌تفاوت نباشیم، چراکه همان‌طور که گفته‌اند: «بی‌تفاوتی، دشمن عشق و زندگی است».

و کلام آخر اینکه، دوباره تأکید می‌گردد: «جنبش سبز، جنبش عشق و زندگی است، نه نفرت و مرگ.»

به امید پیروزی جنبش سبز در چارچوب جنبشی مدنی، اخلاقی، عقلانی و منطقی

منبع: صفحه فیس‌بوک «اندیشه سبز» (مقدمه، عکس‌ها و ویرایش شکلی از وبلاگ «نجواهای نجیبانه»)


* دیدگاه‌های وارده در نوشتارها لزوماً دیدگاه «نجواهای نجیبانه» نیست.


نوشتارهای مرتبط با جنبش سبز و آسیب‌شناسی آن:


















------------------------------------


لطفاً از نوشتارهای زیر نیز دیدن فرمائید
(نوشتارهای برگزیده وبلاگ):
(به ترتیب، از نوشتارهای قدیمی‌تر به جدیدتر)



























































































------------------------------






لطفاً در صورت امکان و صلاحدید، عضو شوید: