صفحات

۱۳۹۴ تیر ۲۰, شنبه

رفسنجانی؛ مدیر پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای


 رفسنجانی؛ مدیر پروژه 
گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای 

نیرنگ بزرگ در راه است؟
 
 (عباس خسروی فارسانی)

توضیح: این نوشتار تحلیلی نخستین بار در تاریخ بیستم تیرماه  ۱۳۹۴ در وبسایت خودنویس منتشر شده است

بخشی از «ماتریکس» نظام جمهوری اسلامی


چکیده:

نظام‌های استبدادی، ساختارها و بافتارهایی «همه یا هیچ» هستند؛ گشایشی اندک، برابر است با سرنگونی تمامیت آنها؛ بنا بر این، این پروژه، حتی اگر تمامی اجزاء و ابعاد آن جاری شود، چیزی جز نیرنگ بزرگ، بزک و بازی نیست...   

متن کامل نوشتار:

امروز بیستم تیرماه ۱۳۹۴ است؛ در آستانه توافق «احتمالی» هسته‌ای قرار داریم؛ هاشمی رفسنجانی ۸۱ سال دارد و خامنه‌ای ۷۶ سال؛ نمی‌خواهند مرگ و سرطان خود آن‌ها، همزمان شود با مرگ و سرطان جمهوری اسلامی که ۳۷ سال دارد؛ اما آن‌ها همچنین سرطانی که جسم نحیف و زار و نزار جمهوری اسلامی را در بر گرفته، می‌بینند؛ از مرگ و سرطان خودشان، چاره‌ای ندارند، اما در جستجوی چاره‌ای برای مرگ و سرطان جمهوری اسلامی هستند. ولی آیا چاره‌ای برای این بحران وجود دارد؟

شاخص‌ترین مرد مدیریت بحران‌های جمهوری اسلامی چه کسی بوده؟ به نظر می‌رسد مدیریت بحران و پروژه «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» به نویسنده کتاب «عبور از بحران» و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام سپرده شده؛ و فراموش نکنیم که نه رفسنجانی یک فرد است و نه مجمع تشخیص مصلحت نظام، نهادی کم‌تاثیر؛ تنها بخش «مرکز تحقیقات استراتژیک» این نهاد، گویای ساختار و تاثیر آن است و البته چه بحرانی بالاتر از مرگ نظام و چه مصلحتی بالاتر از حفظ نظام که «اوجب واجبات است» و محور اتحاد؟!

قاطعانه می‌توان گفت گذار به دوران پساخامنه‌ای، بزرگ‌ترین بحران جمهوری اسلامی از آغاز تا کنون بوده و رفسنجانی که مدیریت پروژه پساخمینی و پسااحمدی‌نژاد (روحانیسم) را به عهده داشت، مدیریت پروژه گذار به دوران پساخامنه‌ای را نیز بر عهده گرفته است.

آری، خامنه‌ای و رفسنجانی هر دو از شدگان هستند و خواهند مُرد؛ اما مَرد بحران‌های جمهوری اسلامی و یاران و دست‌یاران پیدا و پنهان او، می‌خواهند جمهوری اسلامی را پایدار و استوار بدارند؛ و یکی از روش‌های آنان همواره ساختن دوقطبی‌های کاذب و بازی‌های زیرزمینی و بروز ناگهانی آنها بر مبنای اصل غافلگیری و بهره‌برداری از احساسات آنی و مقطعی بوده است و چنین پروژه‌ای برای گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای سال‌هاست که زیرکانه و مخفیانه در حال برنامه‌ریزی و اجراست و البته این، نه پروژه بخشی از نظام که پروژه تمامیت نظام است.

مدیران و مجریان این پروژه، می‌خواهند همان‌طور که مسوولیت جنگ و نیز بسیاری از فجایع بعد از انقلاب را بر دوش خمینی گذاشتند و با «جام زهر» او را به وادی مرگ فرستادند، این بار نیز مسوولیت خرابی‌ها و خواری‌ها را به دوش خمینی و خامنه‌ای و در صورت لزوم، خود رفسنجانی بگذارند و به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای گذاری موفقیت‌آمیز داشته باشند.

۴ سال پیش، در مطلبی با عنوان «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای؛ چرایی و چیستی» در ارتباط با نامه‌های سرگشاده محمد نوری‌زاد خطاب به علی خامنه‌ای نوشتم:

«به نظر می‌رسد که تحلیل‌گران و تصمیم‌گیران پشت پرده جمهوری اسلامی، با توجه به شرایط امروز، از نظر داخلی و بین‌المللی، و با توجه به پایان رسیدن دوران دیکتاتورها، و البته نزدیک شدن به پایان عمر علی خامنه‌ای، به این نتیجه رسیده‌اند که اگر می‌خواهند «جمهوری اسلامی» و تصمیم‌سازان اصلی آن را حفظ کنند، باید «سرنوشت را از سر، نوشت» و کارنامه مردودی ترم نخست جمهوری اسلامی را بنویسند و بپذیرند، و بدین سان، به دوران پساخامنه‌ای وارد شوند؛ و شرط نخست این پذیرش، اعتراف به خطاهای خمینی و خامنه‌ای و نوشتن کارنامه مردودی این دو و برخی اطرافیانشان است. و محمد نوری‌زاد، خواسته یا ناخواسته، مشغول نگارش این کارنامه شده است.

محمد نوری‌زاد و نهضت‌نامه‌نگاری او، نقش کاتالیزوری آگاهی‌بخش را برای دوران گذار ایفا می‌کنند؛ این گذار، از جمهوری اسلامی پیشاخامنه‌ای، به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای خواهد بود؛ و نوعی جراحی است که خالی از درد نیست؛ نقش این کاتالیزور، با دادن برخی هشدارها و پیش‌آگاهی‌ها، کاستن از رنج جراحی نیز هست. اما با این وجود، در دو سوی این گذار، یک چیز وجود دارد: «جمهوری اسلامی»؛ و پس از گذار به دوران پساخامنه‌ای نیز «جمهوری اسلامی» همچنان در دست تصمیم‌سازان اصلی جمهوری اسلامی، در پیش و پشت پرده، باقی است؛ با این تفاوت که در جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، رهبری، به صورت مستقیم‌تری، انتخابی خواهد بود یا حداقل با مشارکت خبرگانی از طیف‌های وسیع‌تری از جریان‌های مختلف مردم و متخصصان گوناگون، اعم از معمم و مکلا، انتخاب خواهد شد؛ طرح چنین مجلس خبرگانی را هاشمی رفسنجانی و طیف هم‌فکر او در دوران ریاست وی بر مجلس خبرگان، مد نظر داشتند؛ هرچند به نظر می‌رسد بر اساس شرایط جدید، در دوران جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، الزاماً رهبری بیش‌تر به مقامی تشریفاتی تبدیل و فروکاسته خواهد شد.

محمد نوری‌زاد و جریان پشت سر او می‌خواهند اذهان را آماده سازند تا با شمارش و پذیرش این خطاها، آقای خامنه‌ای را با سرانجامی نیکو بدرقه کنند و پس از او، رهبری را به صورت انتخابی درآورند؛ و به نظر می‌رسد که بهترین گزینه برای این رهبر انتخابی، محمد خاتمی - یا حتی حسن خمینی - باشد؛ اما چرا گزینه نخست را محمد خاتمی می‌دانم؟!»

و به دنبال آن، برخی شواهد ارائه شد. در ۴ سال گذشته، با رصد فضای سیاسی داخلی و بین‌المللی، هر روز شواهد بیش‌تری در تایید زمینه‌چینی و بسترسازی برای «پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» یافتم؛ شواهد بسیار گسترده‌ای که ذکر همه آنها از حوصله این نوشتار خارج است و خود شما اگر بار دیگر «از نگاه پرنده» به فضای سیاسی بنگرید، بسیاری از آنها را بازشناسی خواهید کرد.

البته هدف از این نوشتار، نه تجویز دستورالعمل سیاسی، بلکه به آستانه آگاهی آوردن افقی تاریک است که سال‌هاست در سپهر سیاسی ایران دیده می‌شود.

بعد از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری، مشخص شد که با یک مهندسی دقیق و حساب‌شده با مدیریت هاشمی رفسنجانی و هماهنگی رهبر و سایر ارکان نظام، تمام مراحل به طوری تنظیم شده بود که وی به عنوان رئیس‌جمهور انتخاب شود. این بار نیز به نظر می‌رسد پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای به دقت، در خفا و آرامش و با هماهنگی تمام ارکان اصلی نظام، در حال اجرا است، و آگاه شدن از آن، بهتر از غافلگیر شدن در برابر آن است.

نوشتار را با دو نقل قول، ادامه می‌دهم:

ولادیمیر لنین، رهبر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار دولت اتحاد جماهیر شوروی:

«بهترین راه برای کنترل مخالفین، این است که خودمان آنها را رهبری و هدایت کنیم».
 “The best way to control the opposition is to lead it ourselves”. 

شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر دوران پهلوی، ۷ سال بعد از انقلاب اسلامی، به فراست و تجربه و با توجه به آشنایی که با «دیکتاتوری نعلین» و به‌ویژه شیخ «اعتدال» و فریب و «تدبیر و امید»، هاشمی رفسنجانی داشت، از پروژه او برای گذار به جمهوری اسلامی پساخمینی سخن می‌گوید و می‌نویسد:

«... جوانان ایرانی که سخنان مرا در داخل و خارج کشور می‌شنوید، درست گوش فرا دهید تا شما را از یک توطئه بسیار بزرگ و بسیار خطرناک آگاه کنم. استعمارگران کهن برای حکومت خمینی که آن را غیر قابل دوام می‌دانند طرح شیطانی جدیدی ریخته‌اند. خمینی و عده‌ای از اطرافیان او بیش از حد ظالم و فاسد هستند و باید فکری کرد که از دل همین حکومت، حکومت دیگری مرکب از چند آخوند با عمامه و نیمه عمامه و بدون عمامه ساخت و چنین وانمود کرد که تعدیلی شده و باز به نوعی مردم ناآگاه را فریب داد. مثلا حجت‌الاسلام رفسنجانی اهل انصاف و معامله نیز هست... من هشت سال پیش مضار حکومت نعلین را به شما گوشزد [کردم]؛ خودتان جوانان کشور با چشم خود فقر، جنگ، اختناق و ورشکستگی آخوندی را شاهد هستید.  به بدخواهان بگویید ایران ما در این ۷ سال بیش از ۷۰ سال تجربه آموخته و مخصوصا به همه بگویید که دوستی ما با آن دولت‌هایی در آینده بیشتر خواهد بود که در امور کشور ما کمتر دخالت بکنند. اگر دول شرق و غرب، حرمت و دوستی ایران و ایرانی را خواهانند راه آن عدم دخالت در امور و خاتمه دادن به دسیسه‌ها و توطئه‌های رنگارنگ عناصر دست‌نشانده آنهاست...». (منبع: روزنامه «قیام ایران»)


رفسنجانی و مدیریت پروژه گذار به جمهوری اسلامی «پساخمینی»

چنان‌چه گفته شد، همواره یکی از دغدغه‌های رفسنجانی، سرنوشت نظام بعد از مرگ رهبران و تثبیت جمهوری اسلامی بوده است و بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اولویت او، حفظ نظام و سپس اسلام بوده و این امر در همه سخنان و رفتار او آشکار و هویداست و اینک، علاوه بر همه این‌ها، دلواپس سرنوشت نظام بعد از مرگ خود و خامنه‌ای است.

هاشمی رفسنجانی از آغاز انقلاب، نگران سرنوشت نظام بعد از مرگ خمینی بود؛ وی در ۲۵ بهمن سال ۱۳۵۹ و در اوج اختلاف‌های حزب جمهوری اسلامی با ابوالحسن بنی‌صدر، در نامه‌ای خطاب به خمینی، صراحتا از او می‌خواهد برای بعد از مرگش تدبیری بیاندیشد و می‌نویسد:

«خدای نخواسته اگر روزی شما نباشید و این تحیر بماند، چه خواهد شد؟»

رفسنجانی همچنین در مصاحبه‌ای که دو سال پیش انتشار یافت، از نامه‌ای دیگر سخن می‌گوید که در اواخر حیات خمینی به او نوشته و از او خواسته «هفت مساله را قبل از مرگ‌تان خودتان حل کنید»؛ رفسنجانی می‌گوید:

«من در سال‌های آخر حیات امام(ره) نامه‌ای را خدمتشان نوشتم؛ تایپ هم نکردم. برای اینکه نمی‌خواستم کسی بخواند و خودم به امام دادم. در آن نامه هفت موضوع را با امام مطرح کردم و نوشتم که شما بهتر است در زمان حیات‌تان، اینها را حل کنید، در غیر این صورت، ممکن است اینها به صورت معضلی سد راه آینده کشور شود. گردنه‌هایی است که اگر شما ما را عبور ندهید، بعد از شما عبور کردن مشکل خواهد بود»؛ هاشمی رفسنجانی یکی از موضوعات مطرح شده در نامه‌اش به خمینی را مساله رابطه ایران و آمریکا عنوان می‌کند و می‌گوید: «یکی از این مسایل رابطه با آمریکا بود. نوشتم بالاخره سبکی که الان داریم که با آمریکا نه حرف بزنیم و نه رابطه داشته باشیم، قابل تداوم نیست؛ آمریکا قدرت برتر دنیاست؛ مگر اروپا با آمریکا، چین با آمریکا و روسیه با آمریکا چه تفاوتی از دید ما دارند؟ اگر با آنها مذاکره داریم، چرا با آمریکا مذاکره نکنیم؟ معنای مذاکره هم این نیست که تسلیم آنها شویم. مذاکره می‌کنیم، اگر مواضع ما را پذیرفتند یا ما مواضع آنها را پذیرفتیم، تمام است.»

شواهد و منابع دیگر نشان می‌دهد علاوه بر رابطه با آمریکا - که اکنون با مدیریت او و دستیارش حسن روحانی و همراهی علی خامنه‌ای و سایر بخش‌های نظام در قالب «توافق هسته‌ای» در جریان است - مسائل دیگر عبارت بود از:

رابطه با کشورهایی مثل عربستان و انگلستان؛ (که اکنون نیز در حال «تدبیر» است)؛

مساله جنگ (که با پذیرش آتش‌بس و خوراندن جام زهر به خمینی «تدبیر» شد)؛

مساله منتظری و جانشینی رهبری (که با برکناری منتظری و جانشینی خامنه‌ای «تدبیر» شد)؛

مساله زندانیان سیاسی، مجاهدین خلق و مخالفین جمهوری اسلامی (که با کشتار ۶۷ و موارد دیگر، «تدبیر» شد)؛

مساله اپوزیسیون برانداز خارج از کشور (که با کشتن بختیار و بسیاری دیگر «تدبیر» شد)؛

مساله دوگانگی ارتش و سپاه.

(کاملا آشکار است که اکنون نیز موارد باقی‌مانده یا کاملا حل‌نشده در حال «تدبیر» هستند).

روایتی دیگر از مدیریت پروژه گذار به دوران پساخمینی، در «دومین نامه سردار اخراجی سپاه به محمد نوری زاد» دیده می‌شود، وی در این نامه می‌نویسد:

«رفسنجانی به عنوان نماینده تام‌الاختیار امام، نیک پی برده بود که بن‌بست جنگ عن‌قریب ایران را وادار به پذیرش راه حل سیاسی خواهد کرد و او بیش از این نگران نضج جریان‌ها و رهبران مخالف جمهوری اسلامی بود و می‌اندیشید بزرگ‌ترین معضل و عامل براندازی پس از جنگ، گروه‌های معارض و رهبران مخالف خواهند بود؛ پس اتاق فکری تشکیل داده بود که در آن اتاق رهبر فعلی [علی خامنه‌ای]، ری‌شهری، حسین شریعتمداری، علی‌اکبر ولایتی، منوچهر متکی، علی آقامحمدی و از سپاه رضایی، ذوالقدر و لطفیان نیز عضویت داشتند. دستور کار، شناسایی سران مخالف نظام و ترور آنان در داخل و خارج کشور بود. لیستی حدود ۱۰۰ نفره تهیه شده بود که در صدر آن لیست، مسعود رجوی و قاسملو قرار داشت...».

چنان‌چه می‌بینیم، در این نوشتار از یک‌سو سخن از «راه‌حل سیاسی» است و از سوی دیگر، سخن از «ترور» است؛ اما اکنون، هزینه ترور بسیار بالا رفته و جمهوری اسلامی پس از ترورهای پیشین، نهایت تلاش خود را به عمل آورده تا اپوزیسیون برانداز را بی‌اثر سازد؛ اما راه‌حل سیاسی، همچنان کارآمد است و برای حل بحران‌های دوران گذار، در جریان است و «اتاق فکر» و تصمیم‌سازی نیز بسیار کارآمدتر و انباشته‌تر شده است؛

علاوه بر این، باید توجه داشت که اهمیت دوران گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای بسیار بیش‌تر از گذار به دوران پساخمینی است، زیرا بعد از خمینی، رفسنجانی و خامنه‌ای بودند، اما بعد از خامنه‌ای، دیگر رفسنجانی هم نیست، اما این‌دو می‌خواهند نظام‌شان پایدار و استوار، استمرار یابد؛ پس باید «تدبیری بزرگ» و «نیرنگی سهمگین» در کار آورد.

پس دعواهای داخلی چیست؟

ممکن است گفته شود اگر پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، چنین یک‌صدا و توسط تمامی بخش‌های نظام در داخل و خارج از کشور در حال اجراست، پس این دعواها چیست؟

آری، دعوا و درگیری هست؛ هیچ موتوری بدون درگیری چرخ‌دنده‌های آن و نیز بدون روغن و تسهیل‌گر و تعمیرات و اصلاحات، نمی‌تواند بچرخد، موتور جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ اما همه طرفین نزاع و دعوا در یک چیز مشترک هستند: «حفظ نظام» که «از اوجب واجبات است»؛ در همین زمینه، اشاره‌ای به گفتگوی بیژن فرهودی با مهدی هاشمی رفسنجانی (سوگلی اکبر هاشمی رفسنجانی) خالی از لطف نیست:

«بیژن فرهودی: این دعواها بین روسای قوا واقعیه یا جنگ زرگری است؟

مهدی هاشمی: همین دعواها جمهوری اسلامی را نگه داشته. این دعواها منجر به ثبات این حکومت شده، چون مردم این دعواها را دموکراسی می‌بینند. جنگ زرگری نیست، واقعا دعواست. البته این دعواها در میان خودشونه، داخل حکومت خودمون دموکراسیه، اینا در میان خودشون دموکراسی دارن، ولی خارج از نخبگان سیستم دیکتاتوری است. خامنه‌ای این‌گونه دعواها رو تشویق هم می‌کنه. همه نخبگان می‌دونن که تا کجا باید پیش بروند. یعنی اصولی را پذیرفتن. دوره قبل ۴۰ میلیون نفر اومدن رای دادن، قبل اون ۳۰ میلیون اومدن به آقای خاتمی رای دادن. این انتخابات‌ها جمهوری اسلامی را سر پا نگه داشته. اما در انتخابات قبلی آقای موسوی اصول را رد کرد. حتی بابام هم [علی‌‌‌اکبر هاشمی رفسنجانی] اصول را رد کرد و دعوایی که شد مشروعیت [نظام] را زیر سوال برد. اینا با ما خیلی بدن چون می‌‌گن شما از بازی خارج شدید. ما می‌گیم شما از بازی خارج شدید چون انتخابات باید سالم باشه در میان خودمون.

فرهودی: واقعا فکر می‌کنی در انتخابات ریاست جمهوری  ۸۸ تقلب شده؟

مهدی هاشمی: من معتقدم اگر انتخابات به مرحله دوم می‌رفت موسوی برنده می‌شد. من آمار دارم رأی موسوی بیشتر بود در  مرحله اول، موسوی در مرحله اول ۲ درصد جلوتر از احمدی‌نژاد بود، حدود ۴۸ به ۴۶.»

علاوه بر این دعواهای واقعی، نکته دیگری که نباید فراموش کرد، این است که بسیاری از این دعواها، در نهایت منجر به افزایش محبوبیت برای افرادی در درون نظام می‌شود و با ریخته شدن چنین محبوبیت‌هایی در حساب آنها، در هنگام بایسته و مناسب از چنین سرمایه‌ای بهره‌برداری لازم می‌شود؛ به عنوان مثال بسیاری حملات به محمد خاتمی (از جمله ممنوع‌التصویری ظاهری او)، هاشمی رفسنجانی و فرزندان او و بسیاری دیگر، به‌ویژه حملاتی که از سوی افراد نامحبوب درون نظام مثل احمد خاتمی یا محسنی اژه‌ای صورت می‌گیرد، حساب آن‌ها (سرمایه‌های نظام) را روزبه‌روز انباشته‌تر می‌سازد و در بزنگاه‌های لازم، از آنها استفاده می‌شود؛ یکی دیگر از فواید جانبی این روش، این است که مخالفان نظام، همواره به‌سوی افرادی جذب می‌شوند که از سوی بخش‌های منفور نظام مورد حمله قرار می‌گیرند و در نتیجه، مخالفان همواره در چهارچوب نظام باقی خواهند ماند و کم‌تر کسی از «خندق» و «ماتریکس» نظام عبور می‌کند و به جبهه براندازان می‌پیوندد.

نکته دیگری که نباید از نظر دور داشت، این است که یکی از شگردهای همیشگی جمهوری اسلامی، دوقطبی‌سازی و بیرون آوردن قطب مطلوب از میان آن‌هاست که نمود بارز آن را در انتخابات‌های جمهوری اسلامی می‌بینیم.

اما باید توجه داشت که جمهوری اسلامی یک کل یکپارچه است؛ نباید فریب دوقطبی‌های کاذبی چون «خامنه‌ای - رفسنجانی»، «رهبر - رئیس‌جمهور»، «کاندیدای خوب و کاندیدای بد»، «رئیس‌جمهور خوب و رئیس‌جمهور بد» و حاکمیت دوگانه را خورد؛ هر چند به نظر می‌رسد تا کنون و از اکنون به بعد، این دوقطبی‌های کاذب، تقویت و تشدید می‌شود تا در موقعیت مناسب (به‌ویژه در قله حساس گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای)، از آن بهره‌برداری شود.

حکومت جمهوری اسلامی، یک حکومت توتالیتر است و اساسا حکومت‌های توتالیتر با دموکراسی و چندصدایی و چندقطبی واقعی، تضاد بنیادین دارند، هر چند مشکلی با تظاهر و نمایش دموکراسی ندارند؛ انتخابات‌های صدام یا کره شمالی را فراموش نکنیم.

رهبر بعدی کیست؟

در این زمینه، نخستین نکته‌ای که لازم است گفته شود این است که باید پیش از توجه به «شخص» بعدی، به «ساختار و نظام» بعدی توجه داشت؛ ساختاری که با توجه به ماهیت نظام‌های دیکتاتوری و به‌ویژه دیکتاتوری دینی، قابل تغییر و انعطاف واقعی نیست و اگر تغییر و گذاری دیده شود، صرفا در ظواهر و «نقش ایوان» است؛ چرا که «خانه از پای‌بست ویران است»؛ اما با این وجود، سناریوهای مختلفی را می‌توان در مورد جایگاه یا شخص رهبری در دوران پساخامنه‌ای شناسایی کرد و برای هر کدام، کم و بیش شواهدی وجود دارد، اما با توجه به شرایط روز و فضای سیاسی داخلی و اجتماعی، یکی از این سناریوها اجرا خواهد شد:

۱- حذف رهبری؛ یک سناریو این است که اساسا ما در دوران جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، چیزی به نام نهاد رهبری یا رهبر نداشته باشیم؛ همان‌طور که در سال ۶۶ مرجعیت را از شرایط رهبری حذف کردند، ممکن است در مرحله‌ای، «مصلحت نظام» چنین باشد که خود ولایت فقیه و جایگاه رهبری را حذف کنند؛ یکی از شواهد چنین سناریویی، پخش مصاحبه‌ای منتشرنشده از حسینعلی منتظری از بی‌بی‌سی فارسی در آذرماه سال ۱۳۹۳ بود؛ وی در این مصاحبه، سخنان بسیار مهمی می‌گوید، از جمله بیان می‌دارد ولایت فقیه را ما بدون نظر خمینی آوردیم؛ پخش این مصاحبه در سال گذشته، می‌تواند بسترسازی برای سناریوی امکان برداشتن ولایت فقیه از قانون اساسی باشد.

۲- استعفای خامنه‌ای؛ اما در صورتی که برای دوران پساخامنه‌ای رهبر یا نهاد رهبری (از جمله شورای رهبری) وجود داشته باشد، یک احتمال جدی این است که چنین امری، نه پس از مرگ خامنه‌ای که در دوران حیات او منصوب شود و این کار با هدایت و حمایت علی خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی صورت خواهد گرفت. آنان تلاش می‌کنند تا حد امکان، مشکلات و بحران‌های موجود را حل و ابهامات را برطرف سازند و با استعفای علی خامنه‌ای از رهبری، نظامی نسبتا تثبیت‌شده تحویل رهبر یا شورای رهبری بعدی دهند.

۳- شورای رهبری؛ این امکان وجود دارد که در دوران پساخامنه‌ای، نه شخص خاصی برای رهبری که شورای رهبری وجود داشته باشد و در این شورا، افراد مختلفی از جمله بسیاری از گزینه‌هایی که در ادامه به عنوان گزینه‌های رهبری مطرح می‌شوند، می‌توانند عضو باشند؛ ضمن این‌که مجلس خبرگان رهبری هم می‌تواند طیف وسیع‌تری از خبرگان غیرروحانی را نیز شامل شود و به این ترتیب، ظاهر دموکراتیک‌تری به خود بگیرد.

۴- شخص رهبر؛ اما اگر رهبری در قالب شورا نباشد، افراد زیر می‌توانند از گزینه‌های جدی باشند. ضمنا باید این نکته را هم در نظر داشت که این احتمال وجود دارد رهبری به صورتی دوره‌ای و با اختیارات محدود و تا حدودی تشریفاتی شود.

اما به لحاظ اشخاص، گزینه‌های جمهوری اسلامی محدود هستند؛ اشخاص زیر می‌توانند گزینه‌های مورد نظر برای رهبری یا شورای رهبری در ساختار جمهوری اسلامی تلقی شوند:

محمد خاتمی، حسن خمینی، حسن روحانی، صادق لاریجانی، مجتبی خامنه‌ای، هاشمی شاهرودی و...؛

نکته جانبی دیگر این‌که این احتمال وجود دارد که برای بازسازی محبوبیت و مقبولیت جمهوری اسلامی، در دوران گذار، میرحسین موسوی (اگر زنده و سلامت باشد) در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند و حضور مهدی کروبی در شورای رهبری احتمالی نیز دور از انتظار به نظر نمی‌رسد.

در جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، جنایات و اشتباهات گذشته را چگونه توجیه می‌کنند؟

پرسش دیگری که ممکن است مطرح شود، این است که اگر قرار است در دوران گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، بزکی دموکراتیک از نظام نمایش داده شود، کشتارها و جنایت‌ها و اشتباهات گذشته چگونه توجیه خواهند شد؟

به نظر می‌رسد چنین توجیهاتی از سالیان پیش در جریان است؛ از جمله به فراموشی سپردن آنها در خاطره جمعی مردم (ابراهیم نبوی)؛ و نیز تطهیر خمینی توسط یاران و نزدیکان و دستیاران گذشته یا اکنون او (مواضع هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، مهدی کروبی، میرحسین موسوی، عبدالکریم سروش، موسوی بجنوردی و... در سال‌های اخیر (برای آشنایی با گوشه‌ای از مواضع آنها، لطفا روی اسامی کلیک کنید).

در سلسله‌مراتب پایین‌تر نیز می‌توان به شواهد زیر در توجیه گذشته اشاره کرد:

عبدالنبی نمازی٬ عضو مجلس خبرگان رهبری: ما تازه داریم تمرین حکومت‌داری می‌کنیم؛ علت وجود مشکل در اداره کشور «بی‌تجربه» بودن «اسلام» در امر حکومت‌داری در ایران است.

عیسی سحرخیز: «اگر شرایط را می‌خواهیم بازخوانی کنیم باید شرایط آن دوره را در نظر بگیریم. به هر حال، جوان‌تر بودیم و مساله حقوق بشر برای ما اهمیت چندانی نداشت.»

حمیدرضا جلائی‌پور: «برخی خطاهای اول انقلاب، خطاهای جمعی جامعه و سیاست‌ورزان ایرانی بود و مثلا برخی تندروی‌ها در برخوردهای قضایی و به درازا کشیدن تسخیر سفارت آمریکا بیش از این‌که مورد حمایت امام باشد، مورد حمایت بسیاری از گروه‌های سیاسی چپ سکولار و مسلمان و طیف وسیعی‌ از نیروهای سیاسی و اجتماعی بود. آن‌چه در دهه‌ی اول انقلاب اتفاق افتاد را نمی‌توان به اتفاقات ناروا فروکاست و اتفاقات ناروا را نیز نمی‌توان به رهبری امام تقلیل داد.»

نقش ما مردم چیست؟

بزرگ‌ترین نقش ما مردم در برابر این پروژه و اصولا دیکتاتوری تمام‌عیار جمهوری اسلامی، آگاه شدن، آگاهی بخشیدن و در نتیجه، دوری از فریب خوردن است.

اما در عین حال، باید شیوه‌های نیرنگ و فریب جمهوری اسلامی را بشناسیم؛ همچنین شایسته است به ساختارها و «موقعیت‌های نقشی» توجه داشته باشیم و افراد را در ساختار و نظام ببینیم و به دام کیش شخصیت و اهریمن و اهورا ساختن از اشخاص گرفتار نشویم. متاسفانه بسیاری از ما ایرانیان، به جای توجه به ساختارها، بیش از هر چیز، چه در طرفداری و چه در مخالفت، بر اشخاص و افراد تمرکز می‌کنیم و بیش از اندیشه و عقلانیت، بر احساسات پای می‌فشریم و در بسیاری موارد، «جوگیر» می‌شویم و البته کم‌ترین مدارا را نسبت به دیدگاه مخالف و نیز کم‌ترین گذشت را نسبت به اشخاص مخالف داریم.

اما بد نیست مسوولیت خودمان را نیز بپذیریم و از خودمان بپرسیم: آیا ما مردم ایران، آری ما مردم ایران، آری ما مردم ایران، محمدرضا پهلوی را شاه و ظل‌الله نکردیم، خمینی را امام نکردیم و در ماه جستجو نکردیم؟ و خامنه‌ای را، خاتمی را، هاشمی را، احمدی‌نژاد را، روحانی را...؟

بنا بر این، آگاهی نسبت به «موقعیت‌های نقشی» و تمرکز بخشیدن انتقادها به حاکمیت دین و ساختار دیکتاتوری دینی جمهوری اسلامی و تاکید بر ضرورت جدایی دین از سیاست (سکولاریسم) که هم نجات‌بخش دین است و هم به سود سیاست، بسیار راهگشاست.

باید دانست نظام‌های توتالیتر و استبدادی، یک کل و شاکله تمام‌عیار هستند و نمی‌توان اجزاء آنها را از هم منفک کرد؛ استقلال قوا در این نظام‌ها، بیش‌تر به شوخی شبیه است و دموکراسی، چیزی جز بازی، بزک و نمایش نیست.

متاسفانه بسیاری از فعالان و تحلیل‌گران سیاسی و اجتماعی ایران، کم‌تر مسائل را به صورت سیستماتیک، ساختاری، نهادمند، استراتژیک و پروژه‌ای می‌بینند، و تمام مسئولیت را بر دوش افراد خاصی می‌گذارند؛ ساختار را تبرئه می‌کنند و در همان ساختار، به دنبال فردی می‌گردند که منجی ایران و ایرانیان شود و البته از سوی دیگر، مسئولیت خود را نیز نمی‌پذیرند و برای گریز از مسئولیت آزادی («گریز از آزادی»؛ اریک فروم) ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کنیم.

اما باید توجه داشت که شخص خمینی، خامنه‌ای، هاشمی یا هر کس دیگر نیز اگر از اصول ساختاری جمهوری اسلامی تخطی کنند، حذف و طرد خواهند شد و هستی، هویت و حیات آنها، مادامی معتبر و محترم است که «در چهارچوب نظام» و «مصلحت» آن قرار داشته باشند و در خدمت ایدئولوژی حاکم قرار داشته باشند و البته هستی و هویت آنان نیز با نظام جمهوری اسلامی تعریف شده است.

اما با نگاه به ساختار و نظام، جمهوری اسلامی، ساختاری فاسد است که اصلاح‌پذیر نیست؛ ساختار نظری و کارنامه عملی این نظام، استبداد مذهبی تمام‌عیاری است که چونان یک میوه گندیده یا توده سرطانی است که هیچ بخشی از آن قابل استفاده نیست و تنها چاره آن، دور انداختن و برداشتن آن است.

نتیجه

به نظر می‌رسد در حالی که مردم و مخالفان جمهوری اسلامی به مرگ خامنه‌ای برای آزادی، دموکراسی و حقوق بشر امید بسته‌اند، جمهوری اسلامی در پروژه‌ای درازمدت و  چندجانبه با مدیریت هاشمی رفسنجانی و با دست‌یاری و اجرای بسیاری عوامل نظام در داخل و خارج از کشور، از سال‌ها پیش در تلاش برای «تدبیری» دیگر و ناامید کردن این «امید» و در کار آوردن «نیرنگی بزرگ» است؛ هر چند موفقیت یا عدم موفقیت آنان، بستگی به هوشیاری / عدم هوشیاری، آگاهی / ناآگاهی و فریب خوردن / فریب نخوردن ایرانیان و جهانیان دارد.

هدف این نوشتار، نه توهم توطئه که تببین واقعیت بر اساس شواهد بود؛ اما نفی توهم توطئه به معنای ندیدن پروژه‌ها، استراتژی‌ها و تاکتیک‌ها نیست. هاشمی رفسنجانی سابقه‌دارترین و تاثیرگذارترین چهره اکنون و گذشته جمهوری اسلامی است؛ او رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است و چه مصلحتی بالاتر از حفظ نظام که «از اوجب واجبات است»؟ هاشمی در دوران جوانی و میان‌سالی به فکر تاسیس، استقرار و ثبات جمهوری اسلامی بود و اکنون که خود در پیرانه‌سر و قریب به مرگ است، با کوله‌باری انباشته از تجربه، چرا نباید به فکر دوام و استمرار نظامی باشد که خود بیش‌ترین نقش را در ایجاد آن داشته است؟

«گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای»، پروژه تمامیت نظام جمهوری اسلامی است و البته اجرای همه اجزای آن، مشروط و منوط به هماهنگ شدن همه عوامل داخلی و بین‌المللی است؛ بسیاری عوامل پیش‌بینی‌نشده نیز در این میان پیش خواهد آمد که باعث انعطاف‌ها، جرح و تعدیل‌ها و چرخش‌هایی در آن خواهد شد و محصول نهایی این پروژه، نتیجه مجموع این عوامل خواهد بود.

ممکن است گفته شود اگر چنین پروژه‌ای در جریان است، چه چیزی بهتر از این؟! مگر مردم چه می‌خواهند؟ آیا این یک نوزایی (رنسانس) در جمهوری اسلامی نیست؟ اما باید بدانیم که به لحاظ ماهیت و ساختار این نظام، «جمهوری اسلامی، رنسانس‌پذیر نیست»؛ نظام‌های استبدادی و توتالیتر، ساختارها و بافتارهایی «همه یا هیچ» هستند؛ گشایشی اندک، برابر است با سرنگونی تمامیت آنها؛ بنا بر این، این پروژه، حتی اگر تمامی اجزاء و ابعاد آن جاری شود، چیزی جز نیرنگ بزرگ، بزک و بازی نیست؛ فریبی بزرگ‌تر از آن که منجر به انتخاب ظاهری حسن روحانی («نماد نیرنگ نظام») به ریاست جمهوری شد. نیرنگی بزرگ که با مدیریت تجسم و تجسد تمام‌نمای نیرنگ نظام، اکبر هاشمی رفسنجانی در حال اجراست.

آری، به نظر نگارنده این نوشتار، دوران پساخامنه‌ای، بهشتی آباد و آزاد نخواهد بود؛ فریبی بزرگ‌تر از انتخاب روحانی و انتخابات جمهوری اسلامی است.

به هر روی، چنان‌چه پیش‌تر در نامه سرگشاده به علی خامنه‌ای و نیز در آغاز کتاب «نجواهای نجیبانه» گفته‌ام:

«راه رهایی ایران و ایرانیان، سرنگونی «جمهوری اسلامی» و تشکیل حکومتی مدافع آگاهی، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است. تا کنون تمام راه‌ها و تلاش‌ها برای اصلاح این رژیم، به شکست انجامیده است و از این پس نیز هر تلاشی در راستای اصلاح این نظام بی‌نظام و گندیده و تزئین و مشاطه‌گری نقش ایوان این خانه از پای‌بست ویران‌گشته، «آزموده را آزمودن» و خطایی محکوم به هزیمتی محتوم و «آب در هاون و مشت بر سندان کوفتن و باد درو کردن» است؛ چرا که این رژیم، از لحاظ بنیان‌های نظری، کارنامه و ظرفیت عملی و نیز ساختار قانونی، اصلاح‌پذیر نیست...».

در پایان باید گفت اجرای تمام اجزای این پروژه می‌تواند سال‌ها به طول انجامد و تکمیل آن به بعد از مرگ خامنه‌ای بینجامد؛ چنان‌که عباس امیرانتظام در فیلم «داغ» محمد نوری‌زاد خطاب به مادر داغ‌دار سعید زینالی می‌گوید:

«امیدوارم نتایج خوب را شما و فرزندان شما و دوستان شما ببینید، خواهید دید، باید تحمل بفرمایید، این دوران ۴۰ ساله، یا ۴۲-۴۳ ساله هم تمام می‌شه، این دوران بیش‌تر از ۴۵ سال طول نخواهد کشید و تمام خواهد شد، هیچ نگران نباشید، جانشینان‌شان امیدوارند...»؛

و محمد نوری‌زاد نیز پاسخ می‌دهد: «حتما»؛

اما آیا «نتایج خوب» در چشم‌انداز است و ما «حتما» آنها را خواهیم دید؟ گذشت زمان همه چیز را روشن خواهد کرد؛ اما من که نتایج بد، شوم و تاریکی را در چشم‌انداز می‌بینم...؛ هم در سیاست و هم در جامعه...؛ ای کاش من اشتباه کنم! ای کاش من اشتباه کنم! ای کاش من اشتباه کنم...!

اما به آگاهی مردم بسیار امیدارم و آگاهی، سرانجام رهایی‌بخش خواهد شد...

=============

عکس نوشتار: «ماتریکس» نظام جمهوری اسلامی

اشخاص: اکبر هاشمی رفسنجانی، علی خامنه‌ای، حسن روحانی، محمد خاتمی، علی‌اکبر ناطق نوری، صادق لاریجانی، علی لاریجانی، سید حسن خمینی، جواد ظریف، علی جنتی، علی مطهری، موسوی خوئینی‌ها، میرحسین موسوی، مهدی کروبی، سعید حجاریان، عبدالله نوری، صادق زیباکلام، مهدی هاشمی رفسنجانی، محمد نوری‌زاد، علیرضا نوری‌زاده، مسعود بهنود، مهدی خزعلی، حسین موسویان، اکبر گنجی، عطاءالله مهاجرانی، محسن کدیور، مصطفی تاج‌زاده، صادق صبا و...

رسانه‌ها و نهادها: بی‌بی‌سی فارسی، صدای آمریکا، شبکه من و تو، صدا و  سیما، سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات و وبسایت‌هایی چون «کلمه» و...

این‌ها فقط شاخص‌ترین افراد، رسانه‌ها و نهادهایی هستند که همگی خواسته و ناخواسته و آگاهانه و ناآگاهانه در راستای پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای گام برمی‌دارند، البته همگی در یک چیز اشتراک دارند: خواستار بقای نظام جمهوری اسلامی هستند . هر چند باید توجه داشت که اختاپوس جمهوری اسلامی، دست‌ها و دست‌یاران بسیار، از هر شاخه و در هر رسته، دارد:

زندانی  سیاسی، فیلسوف، روشنفکر، آیت‌الله و مرجع تقلید، کارگردان، نویسنده، شاعر و هنرمند و بازیگر، فعال حقوق بشر، خبرنگار و تحلیل‌گر در حوزه‌های مختلف، شبکه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای، طنزپرداز و کارتونیست، وبسایت و روزنامه و...؛

و البته این به معنای مشارکت همه آنها در یک توطئه آگاهانه نیست، بلکه بسیاری ناخواسته و ناآگاهانه، و بسیاری با نیت و خواسته نیک، بازیگر این بازی شده‌اند و صرفا در راستای پروژه، موانع از سر آنها برداشته می‌شود یا مسیرشان بسط می‌یابد و تسهیل می‌شود.

از روش‌های «ماتریکس» نظام، می‌توان به سرکوب صداها و رسانه‌های مختلف توسط اختاپوس ستبر و انحصار رسانه‌ای و تزریق تک‌صدایی با نمایش چندصدایی اشاره کرد، به صورتی که یک صدا از چند مرکز قوی با بسامدهای متفاوت به گوش می‌رسد.

=========

«بعد از مرگ خامنه‌ای»: صفحه ویژه خودنویس: گزارش، تحلیل، خبر، کارتون، طنز و... 


-------------------------------------------------------------
دعوت از شما نجیب ارجمند؛ در فیس‌بوک به ما بپیوندید:
معرفی و دانلود کتاب:
-------------------------------------------------------------

 

۱۳۹۴ اردیبهشت ۱۴, دوشنبه

کتاب «چرا باید جمهوری اسلامی را سرنگون کرد؟» به قلم رضا پرچی‌زاده منتشر شد


«جمهوری اسلامی بعضا خود ما هستیم آنجایی که ناخودآگاه در محدوده گفتمانش بازی می‌کنیم؛ و آنجایی که ابتکار عمل خود را به برخی افراد و سازمان‌های نزدیک به جمهوری اسلامی می‌سپاریم به این خیال خام که حرکت آنها به سوی دموکراسی است.» (از مقدمه کتاب)

بالاخره، پس از حدود دو سال، کتاب «چرا باید جمهوری اسلامی را سرنگون کرد؟ جستارهایی در پدیدارشناسی جمهوری اسلامی» به قلم اینجانب و به همت باشگاه ادبیات منتشر شد. ایده تدوین این کتاب بیش از دو سال پیش به ذهن نگارنده رسید، هنگامی که متوجه شدم دوست گرامیام امیر عزتی در باشگاه ادبیات برنامهای برای انتشار کتاب‌های الکترونیکی دارد. در طی سال‌های اخیر جستارهای سیاسی/اجتماعی بسیاری درباره موضوعات مختلف نوشتهام که چارچوب نظری نسبتا ثابتی را دنبال می‌کنند، اما از آنجا که این مقالات پراکنده بودهاند و هر کدام به تنهایی در جایی منتشر شدهاند، این پیوستگی نظری – که به نظرم لازمۀ کارِ سیستماتیک است – کمتر به چشم میآمد. بنابراین تصمیم گرفتم تعدادی از مهم‌ترینِ این مقالات را با ویرایش و تغییراتِ مناسب در قالب مجموعهای نسبتا منظم با مقدمهای نسبتا مفصل که شیوه و هدف کتاب را توضیح میدهد منتشر کنم. این تصمیم را با امیر در میان گذاشتم، و ایشان استقبال کرد، و خودش کارِ ویرایش و طراحیِ جلدِ کتاب را هم بر عهده گرفت.

از آنجا که مقالات را برای کسب درآمد ننوشته بودم و به همین ترتیب قصدم از انتشار کتاب هم کسب درآمد نبود، نظرم این بود که کتاب به طریقی منتشر شود که بتواند فقط خرجی که باشگاه برای کتاب کردنِ آن متحمل شده را به باشگاه بازگرداند. امیر گفت که این هم لزومی ندارد، و این خرج هم مثل باقی خرج‌هایی که باشگاه ادبیات میکند برای بهبود فرهنگ مملکت است. لذا در نهایت قرار بر این شد که نسخه الکترونیکی کتاب را به صورت رایگان در اختیار عموم قرار دهیم. با این وجود به عنوان نویسنده از خوانندگان خواهش میکنم که اگر کتاب را مفید یافتند، به هر طریقِ ممکن به باشگاه ادبیات کمک کنند تا این فرآیندِ روشنگریِ رایگان، عامالمنفعه و مستقل بتواند ادامه پیدا کند. خوانندگان میتوانند به باشگاه کمکِ نقدی – هرچند کم – کنند، یا به باشگاه کتاب هدیه کنند. همین‌جا از تمام عزیزانی که برای انتشار و توزیع کتاب یا کارهای دیگرِ مربوط به کتاب زحمت کشیدهاند سپاسگزاری فراوان میکنم. امیدوارم که مطالعه این کتاب هممیهنانم را مفید افتد.
رضا پرچیزاده
ایندیانا، پنسیلوانیا
چهاردهم اردیبهشت ۱۳۹۴
---------------------------------------------------
لینک‌های دانلود کتاب:

---------------------------------------------------

نشانی برای کمک نقدی به باشگاه از طریق حساب پی‌پال:
افرادی که در داخل یا خارج ایران به سر می‌برند، و مایل به کمک نقدی از طریق حواله بانکی هستند، از طریق ایمیل بالا یا فیس‌بوک با مدیر باشگاه ادبیات تماس بگیرند.

---------------------------------------------------

در زمینه همین کتاب:

- «آتش اژدهای جمهوری اسلامی به سمت خودش برگشته»؛ گفتگوی «خودنویس» با رضا پرچی‌زاده، نویسنده کتاب «چرا باید جمهوری اسلامی را سرنگون کرد»
 

- «چرا باید جمهوری اسلامی را سرنگون کرد؟»؛ کتابی راهگشا در پاسخ به پرسشی بنیادین / نوشته رضا پرچی‌زاده
---------------------------------------------------
درباره نویسنده کتاب

رضا پرچی‌زاده، نظریه‌پرداز، تحلیل‌گر و فعال سیاسی است. تخصص او تئوری، تاریخ، فلسفه، و مطالعات فرهنگی است. او کارشناسی و کارشناسی ارشد خود را از دانشگاه تهران در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دریافت کرده، در رشته رسانه‌ها و مطالعات ارتباطات در دانشگاه اوربروی سوئد تحصیل کرده، و هم‌اکنون دانشجوی دوره دکترای نقد و ادبیات انگلیسی در دانشگاه ایندیانای پنسیلوانیا در آمریکاست. او همچنین سردبیر خبرنامه دپارتمان ادبیات این دانشگاه و ادیتور نشریه آن به نام اعمال و ایام می باشد. از او تا کنون ۶ کتاب و تعداد زیادی مقالات به زبان‌های فارسی و انگلیسی به انتشار رسیده است.
صفحه فیس‌بوک رضا پرچی‌زاده


منبع: وبلاگ رضا پرچی‌زاده؛ وبسایت خودنویس

۱۳۹۴ اردیبهشت ۲, چهارشنبه

بیانیه‌ رضا پرچی‌زاده از «حصر سایبری»


توضیح:

بعد از افشاگری‌های متعدد دوست خوب و مبارزمان آقای رضا پرچی‌زاده در خصوص سایت «بالاترین» طی مقالات انگلیسی و فارسی، ایشان به شدت مورد هجوم سایبری‌های «اصلاح‌طلب» نظام جمهوری اسلامی قرار گرفته است. به همین دلیل، اقدام به نوشتن بیانیه‌ای نمود و در اختیار ما قرار داد تا جهت تنویر افکار عمومی منتشر نماییم؛ که به رسم امانتداری و حرمت آزادی بیان منتشر می‌شود (جمعی از دوستان و همراهان راه آزادی):

هموطنان!
در دو سه روز اخیر اینجانب تحتِ حمله‌ی شدیدِ سایبری قرار گرفته‌ام. به محض اینکه وارد فضای مجازی می‌شوم، انواع و اقسامِ ویروسها و بدافزارها به کامپیوترم هجوم می‌آورند. علاوه بر ویروسهای تروجان که عملکردِ دستگاه را با ازدیادِ سرطانیِ خود مختل کرده سرعتش را کاهش می‌دهند، من در چندین مورد متوجهِ بدافزارهایی بسیار خطرناکتر شدم که به قصدِ جاسوسی و مانیتورینگ مرا هدف قرار داده بودند. این موضوع را به مراجع قانونی اطلاع داده‌ و آنها را در جریانِ کاملِ مسائل قرار دادم. به همین دلیل هم در دو سه روز اخیر نتوانسته‌ام حضورِ مجازی داشته باشم. با هجمه‌ای که به من کرده‌اند مرا از دیدارِ دوستان و عزیزان محروم ساخته‌اند، و بدین ترتیب عملا مرا در حصرِ مجازی قرار داده‌اند.
 
اینک، درباره‌ی اینکه عاملِ این رفتارِ ضدانسانی کیست و کجاست من قضاوتی نمی‌کنم، اما می‌دانم که این آزاری که امروز به من می‌رسد ریشه در کجا دارد. این ظلم امروز از آن بر من مباح شده که همیشه خواستار استقلال و آزادیِ ایران و سربلندیِ ایرانی و زندگیِ آزادانه‌ و دوستانه‌ی او در کنارِ باقیِ مللِ جهان بوده‌ام؛ و این تَشَفّی‌ها امروز از آن بر من می‌رود که وقتی که تهدید می‌کردند و دهان می‌بستند و قلم می‌شکستند و بسیاری هم تمکین می‌کردند و صدایی به اعتراض بلند نمی‌کردند بنده حاضر نشدم سکوت پیشه کنم و کلاهِ خودم را نگه دارم تا باد نبرد تا بلکه در این ورطه تنها گلیمِ خویش را از آب بیرون بکشم؛ و به دفاعِ از حق قیام کردم.
 
اما فراتر از همه اینها، ستمی که امروز بر من می‌رود از آنروست که تسلیمِ ستمگران نشدم. هموطنان! بدانید و آگاه باشید که اگر امروز در برابرِ ستم سکوت کنید به این بهانه که «بر من که ستمی نرفته»، فردا که رفت، کسی نخواهد بود تا از شما دفاع کند. به قول معروف این شتری است که درِ خانه‌ی همه می‌خوابد، کمااینکه تا به حال هم درِ خانه‌ی بسیاری خوابیده، و اگر ما دیروز در کنارِ دیگرانی که بر آنها ستمی رفته بود ایستادگی می‌کردیم امروز در تنهایی‌مان نوبت به خودمان نمی‌رسید.
 
آزادی اصولا مفهومی اجتماعی است؛ و آزادی در میانِ جماعت است که معنا پیدا می‌کند، وگرنه در خلوتش هر کسی آزاد است (البته رژیمهای ایدئولوژیک و مستبدانِ آنلاین اخیرا این را هم از ما دریغ کرده‌اند!). به هوش باشید که اگر بر آزادیِ جمعی ایستادگی نکنید و با چنگ و دندان از آن دفاع نکنید هر روز آن را محدودتر می‌کنند، تا آن زمان که نقطه‌ای بماند به نامِ فرد، زندانی در میانِ بی‌شمار نقطه‌های دیگر، که در نهایت تک به تک به زیر پای استبداد افتاده له خواهند شد. آزادی را از همین لحظه پاس بداریم.

خادمِ وطن و مبارزِ راهِ آزادی
کمترین، رضا پرچی‌زاده
دوم اردیبهشت‌ماهِ یکهزار و سی‌صد و نود و چهار خورشیدی


**********************
نوشتارهای مرتبط:

۱۳۹۴ فروردین ۳۰, یکشنبه

نقض گسترده آزادی بیان توسط «بالاترین»

رضا پرچی‌زاده 

 
* این مقاله ترجمه‌ای است از:

نوشتارهای مرتبط:


**********************

آزادی بیان در ایران تقریبا وجود خارجی ندارد. بر اساس «شاخص آزادی مطبوعات در سال ۲۰۱۳» که توسط «گزارش‌گران بدون مرز» منتشر شده، در میان ۱۷۹ کشوری که از نظر آزادی بیان یا نبود آن مورد ارزیابی قرار گرفته‌اند، ایران جایگاه ۱۷۴ – ششم از آخر – را به خود اختصاص داده است. به همین دلیل است که «آژانس پناهندگان سازمان ملل متحد» ایران را «بزرگ‌ترین زندان روزنامه‌نگاران در خاورمیانه» نامیده است.
 
در نبود آزادی بیان در ایران، قدرت در دستان جمهوری اسلامی و ماموران و کارگزارانش تمرکز یافته، که انحصار رسانه‌ای شدیدی برقرار ساخته‌اند. بدین ترتیب، آنان به دیگران اجازه نمی‌دهند که آزادانه دیدگاه‌های خود را در زمینه مسائل سیاسی، اجتماعی، فرهنگی، محیط زیستی و… بیان کنند. این انحصار رسانه‌ای به شکل گسترده‌ای باعث ایجاد حکومتی تک‌صدایی و متصلب در ایران شده است. این شرایط به نوبه خود بسیاری از نویسندگان، روزنامه‌نگاران، منتقدان و مخالفان رژیم را مجبور ساخته تا آزادی بیان را در جایی دیگر و معمولا به بهای سنگین جستجو کنند، که آنها را با مشکلات بسیار و حتی خطر از دست دادن جان‌شان مواجه ساخته است. در واقع می‌توان گفت که تقریبا تمام تریبون‌های همگانی که به نحوی از انحاء مخالف یا منتقد رژیمِ حاکم بر ایران هستند، در خارج از ایران، به ویژه در اروپا و آمریکای شمالی، پایه‌گذاری شده‌اند.
 
در میان این تریبون‌ها، وبسایت‌های اشتراک لینک، با توجه به این‌که به کاربران امکان انتخاب محتوای وبسایت را می‌دهند – ویژگی «دموکراتیکی» که به طور عمده از جریان اصلی رسانه‌ای ایران غایب است – بسیار محبوبیت دارند. یکی از موفق‌ترینِ این وبسایت‌ها «بالاترین» است. بر اساس صفحه ویکی‌پدیای این وبسایت، «بالاترین یک وبسایت فارسی‌زبانِ اجتماعی و سیاسیِ اشتراکِ لینک است که برای مخاطبان ایرانی طراحی شده است. بالاترین خودش محتوا تولید نمی‌کند، بلکه فضایی را فراهم می‌سازد تا کاربران بتوانند لینک‌های خود را به انتخاب خودشان به این وبسایت ارسال کنند، و بر اساس تمایل یا اهمیت‌گذاریِ مورد نظرشان به لینک‌ها رای بدهند یا نظرات خود را منتشر سازند.» هرچند بالاترین خیلی پیش‌تر تاسیس شده بود، اما درخشش آن پس از انتخابات تقلب‌آمیز ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ در ایران بود؛ یعنی زمانی که کاربران مستقل آن، شهروندان و روزنامه‌نگارانی که کاربران این وبسایت بودند، اخبارِ درگیری‌ها را در آن به اشتراک می‌گذاشتند و برای تظاهرات علیه نتایج انتخابات اطلاعیه می‌دادند.
 
با این وجود، به موازات جذب کاربران فراوان و جلب توجه بسیار، بالاترین خود شروع به نشان دادن گرایش‌های سرکوب‌گرانه کرد. در موج‌هایی از تصفیه، حسابِ کاربران مشهور و معتبر (یا «آی‌دی‌»ها)، به این بهانه که مرام‌نامه بالاترین را نقض کرده‌اند، تعلیق شد؛ و بالاترین عموما گرایشی محافظه‌کارانه در قبالِ هر نوع محتوای اعتراضی که در مخالفت با جمهوری اسلامی بود در پیش گرفت؛ به طوری که حتی یک بار مدیریتِ بالاترین لینکی که محتوایش را نسبت به رهبر جمهوری اسلامی، علی خامنه‌ای، توهین‌آمیز تشخیص داده بود، بدون توجه به این واقعیت که کاربران به آن لینک رای بالایی داده بودند، از روی وبسایت حذف کرد.

اعتراض کاربرانِ بالاترین به حذفِ لینکی که در آن با رهبر جمهوری اسلامی شوخی شده بود

صادق رحیمی، یکی از کاربران معتبرِ بالاترین – که پزشک و وبلاگ‌نویسی ایرانی-کانادایی است، به مورخه ۱۸ دسامبر ۲۰۱۰ (۲۷ آذر ۱۳۸۹) با انتشار مطلبی تحت عنوان «کودتا در بالاترین» در وبلاگِ خود، منطق فرهنگی، به شیوه‌ای دراماتیک یکی از به‌یادماندنی‌ترین تصفیه‌های مداوم در بالاترین را مستند ساخته است. بر اساس گزارش صادق رحیمی، «دقایقی پیش مسئولان «بالاترین» در یک حمله گسترده و بی‌سابقه نه تنها تعداد زیادی از لینک‌ها را حذف کردند، بلکه به آن هم اکتفا نکرده، حساب‌های تعداد زیادی از کاربران را نیز بسته‌اند [متاسفانه، مثل اعدام‌های جمهوری اسلامی، هیچ مکانیسمی برای پیدا کردن تعداد دقیق قربانیان بالاترین وجود ندارد، اما فهرست برخی از حذف‌شدگان را می‌توانید پائین‌تر ببینید]…. گفتنی است مسئولان بالاترین همچنین دقایقی پیش امکان فرستادن دعوتنامه را نیز از تمامی کاربران گرفته‌اند. به عبارت دیگر، امروز یک کودتای تمام و کمال در بالاترین انجام گرفته است. افراد حذف‌شده اغلب، کاربرانی پرطرفدار هستند که با ارسال لینک‌های مختلف، دست به اعتراض به سیاست‌های اخیر مبتنی بر سانسور و حذف در بالاترین زده بودند.» رحیمی سپس فهرستی از ۳۰۲ کاربر که مدیریتِ بالاترین حساب‌شان را بسته بود ارائه می‌کند. وی همچنین تلاش کرد کاربران و دیگر افراد و گروه‌های نگرانِ این مساله را تشویق کند تا شکایت‌نامه‌ای علیه بالاترین خطاب به «گزارش‌گران بدون مرز» تنظیم کنند، که گویا به جایی نرسید.


برگی از وبلاگ صادق رحیمی: «کودتا در بالاترین»

پس از این سرکوب، بالاترین بیانیه‌ای منتشر و در آن اعلام کرد که از آنجایی که بالاترین یک جامعه واقعی نیست، نمی‌توان آن را بر اساس اصول یک جامعه واقعی، یعنی از طریق دموکراسی، اداره کرد. به همچنین در این بیانیه سرکوبِ کاربرانِ بالاترین به تدابیرِ پیشگیرانه‌ی معلمی در برابرِ شاگردانِ شیطانی که مزاحمِ دانش‌آموزانِ حرف‌شنو می‌شوند تعبیر شد. بر اساس این بیانیه، اخراج دو شاگردِ شیطان از کلاس، هرچند «عادلانه» نیست، اما تدبیری «منطقی» برای بالا بردن بازده دانش‌آموزان حرف‌شنو است. با این وجود، برخی شاگردانِ شیطان، یعنی کاربران معترض به سانسور، پس از «توبه‌نامه» نوشتن و اظهار ندامت کردن از رفتار ناشایست‌شان، اجازه یافتند مجددا به «بالاترین» بازگردند. رحیمی در وبلاگ خود صراحتا قضیه‌ی توبه‌نامه را ذکر کرده و لینکی را منتشر ساخته که در آن مدیریتِ بالاترین کاربران را به ارائه «توبه‌نامه» رهنمون شده بود. از کاربران خوسته شده بود یک «ایمیل خالی» به مدیریت بالاترین ارسال کنند، که مطابقِ توصیفِ مدیریتِ بالاترین، به معنای آن است که «من آرام شدم و می‌خوام در آرامش در کنار شما باشم.»

راهنمای نوشتن «توبه‌نامه». میترا به عنوانِ خواهرِ مهدی یحیی‌نژاد (بنیان‌گذار و مدیرِ بالاترین) شناخته می‌شود، و ظاهرا در بالاترین جایگاه مدیریتی دارد. کاربران گاهی اوقات وی را با عنوان «بالایار» خطاب می‌کنند، که به این معناست که او از مدیرانِ ارشدِ وبسایت است. لینکی که حاویِ این گفته‌های میترا بود از بالاترین حذف شده، اما من پیش‌تر آن را به پی‌دی‌اف تبدیل کرده بودم.
 
با این وجود، بسیاری از کاربران در سکوت فرو رفتند یا برای همیشه از فعالیت در بالاترین کنار کشیدند. و این تنها یکی از مواردِ سرکوب دسته‌جمعی توسط بالاترین بود که تعداد زیادی از کاربرانِ معتبر و اندیشمندی که بالاترین را به یک کانونِ ایجادِ تغییراتِ سیاسی تبدیل کرده بودند از خود راند. اکنون، با نگاهی به گذشته، می‌توان دید که سرکوب مداوم کاربران مستقل توسط بالاترین یکی از عواملی بود که مستقیما به افولِ وبلاگ‌نویسیِ فارسی انجامید، و بدین ترتیب راه را برای بازگشت گفتمان رژیم و تسلط آن بر فضای مجازی باز کرد؛ چرا که وبلاگ‌نویسانِ منتقد و مستقلی که با انتشار نوشتارهای خود در بالاترین به آن رشد و رونقی داده بودند، پس از هر سرکوب، یک تریبونِ عمومیِ مهم را از دست ‌دادند. در نتیجه، برخی از بهترین وبلاگ‌های منتقد رژیم به‌تدریج از رونق افتادند و در نهایت خاموش شدند. حدود شش ماه پس از اولین سرکوب گسترده، یکی از کاربران قدیمی بالاترین به نام «اندیشه»، در سوگ‌نامه‌ای طولانی تصویری بسیار تراژیک از بالاترین و سپهر وبلاگنویسیِ فارسی ترسیم کرد، که خود می‌تواند موضوع نوشتاری جداگانه باشد.
 
بدین ترتیب، این روزها لینک‌هایی با محتوای انتقادیِ «قابل توجه» بر ضد رژیم به ندرت در بالاترین پست می‌شود، و حتی اگر پست شود به‌سختی این امکان را می‌یابد که در وبسایت دیده شود؛ علتِ این مساله هم به‌کارگیریِ فرایندی گزینشی توسط مدیریت بالاترین است، که عموما به لینک‌هایی اجازه عبور می‌دهد که یا انتقادی به رژیم ندارند یا کم‌ترین انتقاد را به رژیم وارد می‌کنند، و یا حداکثر اینکه اگر انتقادی دارند حاوی تهدیدی اساسی برای رژیم نیستند. در عوض، اکنون عملا حجم انبوهی از محتوای بالاترین به حمایت از «اصلاح‌طلبان»ی تخصیص داده شده که مدتِ مدیدی است از طریقِ مهاجرتِ گسترده به کشورهای غربی در رسانه‌های مغرب‌زمین نفوذ کرده‌اند.
 
در واقع تعداد بی‌شماری از کاربران بالاترین دیرزمانی است که نسبت به سانسور شدید و انتشار جهت‌دارِ محتوا به سود اصلاح‌طلبان – حتی از طریق نقض قوانین داخلی خود بالاترین – شکایت دارند. اصلاح‌طلبانِ مذکور به طور عمده حامیان و پیروان دو رئیس‌جمهور پیشین جمهوری اسلامی، یعنی هاشمی رفسنجانی و خاتمی، هستند. اینها کسانی هستند که گرچه از برخی جهات با رهبرِ جمهوری اسلامی زاویه دارند، اما همچنان از دوام و استمرارِ همان ساختار حکومتی در ایران، یعنی بدون هیچ‌گونه تغییر بنیادین به سوی دموکراسی، پشتیبانی می‌کنند. می‌توان گفت که رئیس‌جمهور کنونی، حسن روحانی، که هم مورد حمایتِ هاشمی رفسنجانی و هم خاتمی است، به شیوه‌ای محافظه‌کارانه‌تر همان گفتمانِ اصلاح‌طلبان را ادامه می‌دهد.
در نتیجه، کاربران بالاترین و بسیاری دیگر تاکنون بارها ادعا کرده‌اند که این وبسایت، هرچند از طرفِ موسساتِ بین‌المللیِ مدافع آزادی بیان و دموکراسی مورد حمایتهای عمده قرار می‌گیرد؛ و هرچند از خدمات گوگل ظاهرا به منظور حفاظت از خود در برابر حملات سایبریِ جمهوری اسلامی بهره‌ می‌برد، اما در واقع در زمینِ جمهوری اسلامی (یا حداقل جناحی از آن) بازی می‌کند. و این حقیقتی کنایه‌آمیز است، چرا که بالاترین در ابتدا به هوای مخالفت با جمهوری اسلامی بود که به شهرت رسیده بود.
 
اخیرا یکی از کاربران قدیمی و از فعالان سیاسی شناخته‌شده به نام عباس خسروی فارسانی ادعا کرده که بالاترین اطلاعات کاربری او را فروخته یا به روشی در اختیار جمهوری اسلامی قرار داده است. او مدعی شده که در واقع این فعالیت‌های او با هویت ناشناس در بالاترین بوده که باعث دستگیری‌اش توسط وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی در سالیان گذشته شده است. فارسانی که در آن زمان دانشجوی ممتازِ دوره دکتری رشته فلسفه غرب در دانشگاه اصفهان بود، وبلاگ‌نویسی شاخص و فعالی سیاسی بود که به صورت ناشناس فعالیت می‌کرد و از آی‌دی غیرواقعی اما شناخته‌شده استفاده می‌کرد. او بعدا، در حالی که نزدیک بود حکم سنگینی در دادگاه دریافت کند، مجبور شد از ایران فرار کند، و از آن زمان به عنوان پناهنده سیاسی در خارج از کشور زندگی می‌کند. به گفته او، هنگامی که ماموران وزارت اطلاعات به خانه‌اش ریختند، حتی آی‌پی (پروتکل اینترنتی) او را با خودشان داشتند و همان‌جا آی‌پی را به او نشان دادند.
 
به گفته فارسانی، از آنجایی که بالاترین تنها وبسایتی بود که – به خاطر ویژگی اجباری‌اش – به آی‌پی وی دسترسی داشت؛ و باز از آنجایی که به نظر می‌رسد برخی آی‌دی‌هایی که در آن زمان با او ارتباطِ نزدیک داشتند، امروز با گرایش‌های شدید به سمتِ جمهوری اسلامی مسئولیت‌های مدیریتی در «بالاترین» داشته باشند، فارسانی ادعا می‌کند که مطمئن است این بالاترین بوده که اطلاعات او را به وزارت اطلاعات فروخته، و اینکه این حق مسلم اوست که در زمان مناسب و در یک دادگاه عادلانه علیه بالاترین اقامه دعوی کند.
 

عباس خسروی فارسانی بالاترین را به همکاری با وزارت اطلاعات جمهوری اسلامی متهم می‌کند
حقیقتا این نخستین بار نیست که بالاترین و برخی کاربران آن به ارتباط با وزارت اطلاعات متهم می‌شوند. در یکی از مهم‌ترین موارد، چهار سال پیش، هنگامی که شور و هیجانِ پس از انتخاباتِ متقلبانه‌ی ریاست جمهوری سال ۱۳۸۸ در حالِ فروکش کردن بود، برخی از کاربران مشهور بالاترین مشغول گفتگویی روزمره درباره یک لینک سرگرمی بودند که به‌یک‌باره بحثی داغ و جنجالی درباره آن وقایع شکل می‌گیرد. در وسطِ بحث‌، یکی از کاربران به اسم «فاکس»، که ظاهرا از دست کاربر دیگری به نام «ساشتیانی» عصبانی شده بوده، رازی را درباره او آشکار می‌سازد که به گفته ساشتیانی تنها یک «مامور» می‌توانسته از آن آگاهی داشته باشد. کاربر دیگری به نام «گمنامیان» این افشاگری را به اطلاع دیگر کاربران رساند. بخشی از بحثِ پیش آمده ‌چنین است:
 
فاکس [خطاب به ساشتیانی]: «يه سوالی ازت می‌پرسم راستش رو بگو. البته اگه نگی هم فرقی نمی‌كنه. چون نيازی به جوابت نيست. تركيه كه اومده بودی موقتا به دست پليس تركيه بازداشت نشدی؟»

ساشتیانی [خطاب به فاکس]: «من وقتی‌ که می‌گم تو مزدور وزارت اطلاعات هستی، یه چیزی می‌دونم. من ترکیه که بودم به جرم تلاش برای شعارنویسی رو دیوار سفارت جمهوری اسلامی تو آنکارا دستگیر شده و با دخالت سفارت هلند دوباره آزاد شدم. تنها کارمندان سفارت و وکیل من از این داستان خبر داشتن. حتی نزدیک‌ترین دوستان من هم از این داستان اطلاعی نداشتن، پس نتیجه می‌گیریم که تو عامل جمهوری اسلامی هستی. این رو من بارها به دوستان تذکر داده بودم و خوشحالم که اینجا خودت رو لو دادی.

در ادامه‌ی این بحث، گمنامیان هم کامنتِ مهمی می‌گذارد. به گفته گمنامیان، فاکس در واقع همان کاربری بوده که پشتِ قضیه‌ی کذاییِ سرکوبِ دسته‌جمعیِ سیصد و اندی کاربر وبلاگ‌نویسِ مستقلِ بالاترین بوده است. ظاهرا غائله‌ای که او پیشتر به راه انداخته بوده در نهایت به ایجاد شکاف میانِ مدیریت و کاربران منجر می‌شود، و بعد می‌شود آنچه که شد. به گفته‌ی گمنامیان، مدیریتِ بالاترین در آن ماجرا از موضع فاکس پشتیبانیِ شدید کرده بوده است. لازم به ذکر است که گمنامیان بعدها هویت خود را آشکار ساخت. او وبلاگ‌نویسی ایرانی است که در انگلستان زندگی می‌کند و خود را به نام «یاشار پارسا» معرفی کرده است.





بحث جنجالیِ درگرفته میان فاکس و ساشتیانی، که گمنامیان در دو کامنت جداگانه زیر دو لینک مجزا به آن پرداخته است. هر دو لینک از بالاترین حذف شده‌اند، اما من پیش‌تر آنها را به پی‌دی‌اف تبدیل کرده بودم



در پایان، گفتنی است که مثال‌هایی که در این نوشتار مورد ارجاع قرار گرفتند، تنها مشت نمونه خرواری از نوشتارهایی هستند که ادعا می‌کنند وبسایت بالاترین به سودِ جمهوری اسلامی به شدت به نقضِ آزادی بیان می‌پردازد؛ و این هدف را یا از طریقِ سرکوبِ مداوم و تصفیه‌ی گاه‌ به گاهِ کاربران منتقد، و یا عموما اجازه انتشار دادن به مطالبی که خطرِ چندانی برای رژیم ایجاد نمی‌کند پیش می‌برد. علاوه بر مواردی که پیش‌تر ذکر شد، می‌توان به موارد زیر نیز اشاره کرد:
 


با همه این حرفها، مدیریتِ بالاترین، گرچه مسئولِ تریبونی همگانی است که از کمک‌های انسانی و حقوق بشری برای ترویج آزادی بیان و دموکراسی استفاده می‌کند، هیچ‌گاه کوچک‌ترین نشانه‌ای از مسئولیت‌پذیریِ اجتماعی در پاسخگویی به اتهام‌هایی که به صورت عمومی و رسمی نسبت به این وبسایت مطرح شده از خود نشان نداده است. در نتیجه، این نوشتار به این منظور انتشار می‌یابد تا هشداری باشد برای همه کسانی که در هر کجای جهان، به‌ویژه در ایران، نگران و دل‌مشغول آزادی بیان هستند؛ و همچنین برای اینکه نشان ‌دهد که چگونه سرمایه‌های عمومی که برای اهدافِ خوب در نظر گرفته شده‌اند، هنگامی که نظارتِ آگاهانه و مسئولانه بر مصرف آنها وجود نداشته باشد، می‌توانند جهتِ دستیابی به اهداف مشکوک و نامناسب مورد بهره‌برداری قرار گیرند.
 

**********************

پی‌نوشت:
 
نسخه خلاصه‌ترِ این نوشتار ابتدا در تاریخ ۷ آوریل ۲۰۱۵ (۱۸ فروردین ۱۳۹۴)  (به انگلیسی) در وبسایت «ایرانیان» منتشر شد. پیشتر، نوشتاری که دربردارنده‌ی ادعاهای آقای فارسانی بود مورد توجه بسیار قرار گرفته بود و بحث‌های زیادی را موجب شده بود. با انتشارِ نسخه کوتاهِ مقاله‌ی من، بار دیگر نگاه‌ها به موضوع جلب شد، و بحثها در سطحی داغ‌تر ادامه یافت. با این وجود، به محضِ انتشارِ نوشتار من در فضای مجازی، مقاله‌ای که در آن ادعاهای آقای فارسانی مطرح شده بود ناپدید شد، نخست از وبسایت «خودنویس» که ابتدا در آن‌جا منتشر شده بود، و سپس از بالاترین که لینکش در آنجا به اشتراک گذاشته شده بود.
 
اندکی بعد، نیک‌آهنگ کوثر، سردبیر وبسایت خودنویس، بیانیه‌ای منتشر کرد که در آن علتِ حذف مقاله را «فقدان مدرک کافی» دانسته بود، و شگفت این‌که با این وجود باز هم اجازه داده بود مقاله حدود دو ماه روی وبسایت بماند. گفتنی است که نیک‌آهنگ کوثر خود بارها بالاترین را به سانسور متهم کرده بود. ترجمه‌ای فارسی از مقاله من نیز بدون سر و صدا – یعنی بدون اطلاع دادن به من – از روی وبسایت «ایران‌گلوبال» حذف شد؛ و نسخه پی‌دی‌افی که از مقاله‌ی حاوی ادعاهای آقای فارسانی در وبسایت خودنویس تهیه کرده بودم و در وبسایت «مدیافایر» آپلود کرده بودم نیز به دنبالِ شکایت بالاترین حذف شد. فراتر از همه اینها، مقاله اصلی من به انگلیسی در تاریخ ۱۷ آوریل ۲۰۱۵ (۲۸ فروردین ۱۳۹۴) از وبسایت ایرانیان حذف شد.
 
به تازگی، فارسانی نامه اعتراضیِ سرگشاده‌ای خطاب به نیک‌آهنگ کوثر و مهدی یحیی‌نژاد، مدیران خودنویس و بالاترین، نوشته و آنها را به توطئه علیه آزادی بیان متهم کرده است. در آن نامه فارسانی آشکار ساخته که دلیل واقعی حذف آن مقاله از خودنویس و نیز چرخشِ صد و هشتاد درجه‌ایِ نیک‌آهنگ کوثر، تماسِ تهدیدآمیز مهدی یحیی‌نژاد با او بوده است. به گفته فارسانی، یحیی‌نژاد حتی تلاش کرده بوده با خودِ وی نیز به طور خصوصی تماس بگیرد، اما فارسانی این درخواست را رد کرده و پاسخ داده که یحیی‌نژاد بهتر است هر حرفی که دارد در ملا عام بزند.
 
لازم به ذکر است که مقاله‌ی که پیشِ روی‌تان می‌باشد پس از بازبینی‌های بسیار منتشر شده است. در حین نگارش آن، چند مورد از منابعِ درجه اول به طرز شگفت‌انگیزی از اینترنت ناپدید شدند. البته من همیشه یک گام جلوتر از حذف‌کننده‌ها بودم، و نسخه‌هایی از منابع آماده ‌کرده‌ام و آنها را به امانت در اختیار چند نفر از دوستان گذاشته‌ام. برخی از آنها در این نوشتار مورد استفاده قرار گرفتند و بسیاری دیگر نیز برای زمانی که ارجاع به آنها ضرورتِ مطلق پیدا کند کنار گذاشته شده‌اند.
 
**********************

* پی‌نوشتِ دوم: 

برخی منابعِ آنلاین «چشمک» می‌زنند. بعضی وقتها هستند و بعضی وقتها نیستند. امیدوارم که برای خیرِ خودشان هم که شده بالاخره بتوانند بر شک و تردیدشان فائق آیند و یک طرف را انتخاب کنند.

۱۳۹۴ فروردین ۲۹, شنبه

Severe Violation of Freedom of Expression by Balatarin


By Reza Parchizadeh 
 
Freedom of expression is virtually nonexistent in Iran. According to Reporters Without Borders’ 2013 Press Freedom Index, Iran stands at the 174th place – the 6th from the bottom – among the 179 countries assessed with regard to freedom of expression or lack thereof. That is why The UN Refugee Agency has dubbed Iran the “Middle East’s biggest prison for journalists.”

In the absence of freedom of expression in Iran, power has been concentrated in the hands of the Islamic Republic and its functionaries who hold a strict monopoly on the media. As such, they don’t allow others to freely express their opinions on political, social, cultural, environmental, etc. issues and problems, which has largely contributed to the creation of a monophonous and monolithic state in Iran. This in turn has forced many Iranian writers, journalists, critics, dissidents, and… to seek freedom of expression elsewhere, usually at a high price, in the face of many adversities and even at risk of losing their lives. In fact, it can be said that virtually all the Iranian public platforms that in one way or another oppose or criticize the regime in Iran are based overseas, especially in Europe and North America.

Among these platforms, the link-sharing websites, due to their giving the users more authority in determining the content of the website – a rather “democratic” feature obviously absent from the mainstream Iranian media, have been very popular. One of the more successful websites in that trend has been Balatarin. According to its Wikipedia page, “Balatarin (Persian: بالاترین, lit., highest) is a Persian language social and political link-sharing website aimed primarily at Iranian audiences. Balatarin does not generate news in-house but provides a hub where users can post links to webpages of their choice, vote on their relevance or significance, and post comments.” Though established long before that, Balatarin came to light since the fraudulent presidential elections of 2009 in Iran due to its independent citizen and journalist users’ sharing the news of and the announcements for the demonstrations against the election results.

However, as time went by and as the website gathered momentum and attracted lots of attention, Balatarin itself began to demonstrate repressive tendencies. In waves of purges, the accounts of the well-known and prestigious users (or rather, IDs) were suspended by the management on the grounds that they had breached Balatarin’s protocol; and the website in general took a more conservative turn with respect to allowing for any kind of content criticizing or opposing the Islamic Republic, so much so that even once a link considered – of course, by the management – to be offensive to the Supreme Leader Ali Khamenei – because it had made fun of him – was removed from the website regardless of the fact that it had attained high rates by the users. 
The users complaining about Balatarin’s removing of a link whose content had made fun of 
the Supreme Leader, Ayatollah Ali Khamenei

A prestigious user, Sadeq Rahimi, who is an Iranian-Canadian clinician and blogger, has dramatically documented the most well-known of these ongoing purges on December 18, 2010 in his weblog, Cultural Logic, under the title “Coup in Balatarin”. As he recounts, “A few minutes ago, the Balatarin management, in an overwhelming and unprecedented crackdown, not only removed a great number of links, but also closed down the accounts of many users (unfortunately, like in the case of [mass] executions by the Islamic Republic, no mechanism exists [through which] to find out about the exact number of the victims of this Balatarin crackdown, but you can see a partial list below)…. It is to be added that the Balatarin management has also taken away the ability to send out invitations from the users. As is clear, Balatarin has carried out a complete coup. Those whose accounts were shut down were mostly popular users who, by sharing links with content against censorship, had protested against the recent trend of widespread censorship on Balatarin.” Rahimi then lists 302 users whose accounts were closed by the management. As it happens, he even put up an effort to encourage the users and other concerned parties to file a complaint against Balatarin with Reporters Without Borders, apparently with no success.
 
Sadeq Rahimi’s blog: “Coup in Balatarin”


After that clampdown, Balatarin issued a statement in which it announced that since Balatarin was not a real society, therefore it could not be governed by the norms of a real society, i.e. through democracy. The statement also paralleled the crackdown on Balatarin’s users with a teacher’s preemptive measure against naughty kids at school who would disturb other good kids. According to this statement, expelling two naughty kids from school, though not “just”, is a “logical” measure to take in order for the good kids to thrive. However, some naughty kids, i.e. users opposing censorship, were eventually allowed to return to the active life on Balatarin by literally “atoning” for their erratic behavior. Rahimi has explicitly stated this in his blog on the coup, and has provided the link to the statement by the Balatarin management asking the users for atonement. The users were directed to send “blank emails” to the management, indicating, according to the management’s description, that “I have calmed down and would like to be part of your community in calmness”.

Guideline for “atonement”. Mitra is known to be a sister to Mehdi Yahyanejad (Balatarin’s founder and manager), and she seems to be working in a managerial capacity on Balatarin. The users sometimes address her as “Balayar”, which means that she is a top moderator of the website. The link containing this statement by her has been removed from Balatarin, but I had already turned it into a PDF.

Many users, however, just sank into silence or chose to go away forever. And this was only one in a string of mass crackdowns by Balatarin that would alienate the more prestigious and intellectual users who had contributed to the creation of the keenly critical aura that had made Balatarin an epicenter of political change. In hindsight, it can be seen that the continuous crackdowns by Balatarin on its independent users directly contributed to the decline of the Farsi blogsphere which in turn opened the way for the return of the regime’s discourse to and then its dominance on the net, because the critical independent bloggers who had thrived by posting their blogs to Balatarin would be denied an important popular public platform after each crackdown. As a result, some of the most qualitied weblogs that criticized the regime would gradually go down and eventually cease. Around six months after the first large-scale crackdown, one of the Balatarin old users called “Andisheh” (Intellect) drew a very tragic portrait of Balatarin and the Farsi blogsphere in a long elegy that itself can be the subject of a separate article.

As such, these days links with “substantial” critical content against the regime rarely get posted to Balatarin, and even if posted, hardly get a chance to become visible on the website due to employment of a selective process by the management that favors links with little or no criticism of the regime in general, or at most links that offer no substantial threat to the regime. Instead, the bulk of the content is now purportedly inclined towards supporting a particular faction of the Islamic Republic called “The Reformists” who have long penetrated the media in the West by mass-migrating to the Western countries.

As a matter of fact, a great host of Balatarin users have long been complaining about harsh censorship and slanted presentation of content in favor of the so-called Reformists, even in breach of Balatarin’s own internal regulations. Now, these Reformists are mainly the followers of the two former presidents Hashemi and Khatami who, though standing at some angle with respect to the Supreme Leader, still advocate the continuation of the same state structure in Iran, i.e. without any fundamental change towards democracy. The incumbent President, Hassan Rouhani, backed by both Hashemi and Khatami, can be said to constitute a somewhat more conservative continuation of the Reformists’ discourse.

As a result, it has been many times claimed, both by its users and others, that Balatarin, though receiving aid from organizations worldwide that have a concern for freedom of expression and democracy, and also benefiting from Google service in order to seemingly protect itself from the cyber-attacks by the Islamic Republic, in effect toes the line of the Islamic Republic (or at least a faction of it), the very political entity that it became known for opposing in the first place. 

Recently, an old user and a well-known political activist, Abbas Khosravi Farsani, has claimed that Balatarin sells or in whatever manner puts the users’ information at the disposal of the Islamic Republic. He has claimed that it was in fact his own incognito activities on Balatarin that led to his arrest a couple of years ago by the Islamic Republic’s Ministry of Intelligence.

Farsani, who by that time was one of the top doctoral students in Western Philosophy at University of Isfahan in Iran, used to be a prolific blogger and a political activist who worked incognito, using fake but well-known IDs. He was later forced to flee Iran as he was about to face a heavy sentence, and has since been living abroad as a political refugee. He says that when the agents of the Ministry raided his house, they even had his IP (Internet Protocol) with them, and showed it to him on the spot.

According to Farsani, as Balatarin was the only website that – as a mandatory measure – had access to his IP, and as some of the IDs that were then intimately in touch with him now appear to have top moderating responsibilities with strong pro-regime tendencies on Balatarin, Farsani claims that he is certain it was Balatarin that sold his information to the Intelligence Ministry, and that he sees this as his inalienable right to bring charges against Balatarin at an impartial court of justice in due time. 

Abbas Khosravi Farsani accusing Balatarin of collaborating with the Islamic Republic’s Ministry of Intelligence

As a matter of fact, this is not the first time that Balatarin and some of its users are accused of being related in some way to the Ministry of Intelligence. In a most important instance, four years ago, when the upheaval of the post-presidential elections of 2009 was just beginning to recede, while some of the well-known Balatarin users were chit chatting under a typically mundane link, all of a sudden a heated argument about those events flares up. Amidst the argument, one of the users called “Fox”, apparently angry with another user called “Sashtyani”, reveals a secret about him that, according to Sashtyani, only an agent could have known. Another user, “Gomnamian”, brings this revelation to the attention of the other users. The argument goes like:

Fox [addressing Sashtyani]: I wanna ask you a question. Please tell me the truth. Not that it matters if you don’t, because there is no need for your answer. When you had gone to Turkey, weren’t you temporarily arrested by the Turkish police?

Sashtyani [addressing Fox]: I know something when I say you are an agent of the Ministry of Intelligence! When I was in Turkey, I was arrested for attempting to write graffiti on the wall of the Islamic Republic Embassy in Ankara, and I was later released with the intervention of the Dutch Embassy. Only the embassy staff and my lawyer would know about that incident. Not even my closest friends knew about it, so I conclude that you are an agent of the regime. I had many times brought this to the others’ attention, and I am happy now that you have at last exposed yourself.

This argument is immediately followed by Gomnamian’s comments. According to Gomnamian, that same Fox had indeed been behind the mass expulsion of the formerly mentioned three hundred and counting users by Balatarin by having started an incident that would lead to a split between the users and the management. Incidentally, again according to Gomnamian, the Balatarin management had supported Fox’s stance during that incident. It is to be mentioned that this Gomnamian would later reveal his identity. He is an Iranian blogger living in England, and he has introduced himself as Yashar Parsa


The crux of the argument between Fox & Sashtyani that Gomnamian brings to light in the comment sections of two separate links. Both links have been removed from Balatarin, but I had already turned them into PDF.

In the end, the instances referenced in this article are only a handful from a great pool of references that claim Balatarin severely violates freedom of expression in favor of the Islamic Republic, either by continually suppressing and occasionally purging the critical users, or by mostly allowing for material that is hardly critical of the regime. Some of these, in addition to those already mentioned, include












Nevertheless, the Balatarin management, though in charge of a public platform benefitting from humanitarian aid for propagating freedom of expression and democracy, has never shown any hint of public responsibility as to publicly and officially answer the charges brought against it. As a result, this piece has been penned in order to issue a warning to all those who care for the freedom of expression anywhere around the world and especially in Iran, and also to demonstrate that how public resources meant for good intentions can be used in achieving dubious ends when there is no informed and responsible supervision.

 **************

* Follow-up: A shorter version of my article was originally posted to Iranian.com (in English) on April 7, 2015. The article with Mr. Farsani’s claims had already attracted a lot of attention and generated a great deal of argument. When it was followed by the short version of my article, interest was renewed and controversy continued on a more heated level. However, as soon as my article appeared on the net, the article referencing Farsani’s claims disappeared, first from Khodnevis where it had been originally posted, and then from Balatarin where it had been shared.

A little later, the Khodnevis’ editor-in-chief, Nikahang Kowsar, issued a statement in which he ascribed the removal of that article to “insufficient evidence”, ironically after he had let it stand there on the net for around two months. Kowsar himself had many times accused Balatarin of censorship. A Farsi translation of my article was also silently – that is, without notifying me –removed from Iran Global, and the PDF that I had created from the article containing Farsani’s claims on Khodnevis and had uploaded on MediaFire was also taken down as a result of a Balatarin complaint. To top that all, my original article in English was removed from Iranian.com on 4/17/15. 

Most recently, Farsani has written an inflammatory open letter to both Nikahang Kowsar and Mehdi Yahyanejad, the Khodnevis and Balatarin managers respectively, accusing them of conspiring against freedom of expression. In that letter, Farsani has revealed that the true reason behind the removal of the article containing his claims from Khodnevis and Kowsar’s taking a dramatic turn has been Yahyanejad’s contacting Kowsar and threatening him. As Farsani says, Yahyanejad had even attempted to contact him in private, but he had refused and replied that Yahyanejad had better state whatever he would in public.

It is to be noted that this article went through many reconsiderations. During the time of composition, a number of primary sources referenced in this article were strangely removed from the net. However, I was always one step ahead of the removers by making copies of those sources and placing them in safekeeping with various friends. Some of those copies have been used in this article while many more have been kept for a time when referencing them becomes an absolute necessity. 

 P.S.: Some of the online sources keep “flickering”. Sometimes they are there and sometimes not. I hope they can overcome their doubts and finally come down on one side, if for nothing else than for their own good.

**************

نوشتارهای مرتبط: