صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب تجاوز. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب تجاوز. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۱ خرداد ۲۰, شنبه

جنایت‌ها و خیانت‌های جمهوری اسلامی (۳۱): شب‌های دامادی بازجوها و شکنجه‌گرها (شب‌های باکره‌ها)






جنایت‌ها و خیانت‌های جمهوری اسلامی (۳۱):
شب‌های دامادی بازجوها و شکنجه‌گرها (شب‌های باکره‌ها)

مسعود نقره‌کار


... سکوتی هولناک بر فضای بازداشتگاه سنگینی می‌کرد، شب خوف بود، سکوت، سکوت، سکوت، و صدای دمپائی پلاستیکی قهوه‌ای‌رنگ هادی آسمانی سکوت‌شکن هراس و هول بود، نگهبانی که به وقت راه رفتن پایش را روی زمین می‌کشید. بازجو‌ها و شکنجه‌گر‌ها هم ساکت شده بودند. آیا سلاخی تمام شده بود؟ نه، از اتاق سمت راست سالن، که حالا دادگاه ویژه بود، فریاد محمدباقر ترس را می‌لرزاند. محمدباقر یا مم‌باقر، حاج مصطفی کاظمی (موسوی) و شفاف، گاه فریاد می‌زدند و فحش‌های مذهبی می‌دادند. (زنازاده، حرام‌زاده، مادر قواد، قواد و...). حاکم شرع هم همین‌طور بود. فریاد‌ها اما از ترس بودند، آن همه اعدام همه را ترسانده بود. حکام شرع فقط امضا می‌کردند، در حالی که ترس در لابلای انگشتان‌شان دیده می‌شد.

دیشب یک نشست بود. امام جمعه حائری هم آمده بود، قرار بود توابین و برخی از آزادشدگان هم به مهمانی مرگ دعوت شوند. شاید آن همه سکوت به همین خاطر، آوار قتلگاه شده بود. تواب‌ها و آزادشدگان دیگر چرا؟ مردها در بند ۱ و ۳، و زن‌ها و دختر‌ها را توی بند ۴ جمع کردند، بندی که خالی شده بود. قربانیان هرگز تصور نمی‌کردند چنین شرنوشتی در انتطارشان باشد.

هادی پرده برزنتی سنگینی که در فلزی بازداشتگاه را می‌پوشاند، بالا کشید و زندانی را از آن عبور داد. حالا «راضیه ل.» روبه‌روی من نشسته است، مهندس مکانیک، ۲۸ یا ۲۹ ساله، اهل آبادان، مجرد. حاکم شرع حجت‌الاسلام مصیبی هم بود، مصیبی اصرار داشت راضیه چیزی بگوید و بپذیرد که حاضر است تیر خلاص بزند، مصیبی فریاد می‌زد: «حاضری تیر خلاص بزنی یا نه؟ بگم حسین مخبر بیاد تا با او مصاحبه کنی و همه چیز را بگی؟» (مخبر، مسؤول مصاحبه گرفتن از زندانیان بود)، مصیبی فریادش را بلندتر می‌کرد، راضیه اما هیچ نمی‌گفت، نگاه بود و سکوت. مصیبی عصبانی شده بود. «... نه، آدم بشو نیست، نمی‌خواد زنده بمونه؟»، و راضیه هیچ نگفت، سکوت بود و نگاه. دادگاه تمام شد. حکم هم صادر شد. ذوالقدر، حسن بی‌بی را صدا زد. چیزی زیر گوش حسن بی‌بی گفت و راضیه را تحویل او داد. حسن بی‌بی راضیه را به زیرزمین و اتاق بازجویی (اتاق ب) برد. ذوالقدر هم بعد از کمی این پا و آن پا کردن به دنبال او رفت.

حسن بی‌بی با همه رذالت و شرارت‌اش، بعد‌ها اقرار کرد با آن که آن شب او و ذوالقدر «داماد» شدند، اما برای او شب خوبی نبود. حسن بی‌بی گفت: «من خیلی‌ها رو اعدام کردم، خیلی‌هام عروسم شدن، همه اونا از یادم رفتن، اما راضیه رو نتونستم فراموش کنم، اون نگاه و سکوتش ولم نمی‌کنن»‌. حسن گفت که بعد از اینکه او و ذوالقدر کارشان تمام شد، چادری مشکی روی سر راضیه انداختند و به جای طناب، با زنجیر فلزی قلاب بیضه‌کشی او را حلق‌آویز کردند. حسن گفت در تمام این مدت راضیه حتی یک کلمه نگفت، سکوت بود و نگاه.

********

۸ دختر و سه زن، پراکنده روی پله‌های هوا خوری نشسته‌اند. هوا و باد پائیزی آنها را توی خودشان جمع کرده بود. «کز کرده بودند.». بادی سرد از سوی کوه‌های «استسقاء» می‌وزید، بادی که مثل تیغه پوست را برش می‌زد، بادی که سرمای‌اش گونه‌ها و لب‌ها را خشک می‌کرد. خدا می‌داند این زجرکشیدگان و تنهاماندگان به چه فکر می‌کردند. از پشت پنجره شیشه‌ای اتاق بازجوئی حاج مجتبی کاوه، از لای لایه‌های کرکره به آنها نگاه می‌کردم. همه چیز سرد و بی‌روح بود، و آسمان خاکستری رو به سیاهی می‌رفت. یکی از آنها را خوب می‌شناختم، منیره سادات، دختر مدیر مدرسه‌ای که توی خیابان قصرالدشت بود، حدود ۲ سال پیش، برادرش بهروز برای خفظ ناموس و شرف‌اش جوانی که مزاحم خواهرش شده بود را کشته بود. امروز اما بهروز کجاست تا از ناموس منیره سادات دفاع کند؟

سید اصغر مؤمن (یا مؤمنی) که مصیب صدایش می‌زدیم، توی اتاق پشت میز بازجویی نشسته است و سیگار می‌کشد. خودش می‌گفت اهل تهران است، اما من فکر می‌کنم اهل هیچ کجا نبود، چندی پیش به همراه مرتضی مقتدائی و یونسی و عندلیبی برای پاکسازی زندان‌ها آمده بودند. مصیب خطاب به من گفت: «... حاج آقا زیاد نیگا نکن اغفال می‌شی» و نزدیک من آمد و گفت: «خوب شد امام توی همون بیمارستانه قلب فتوا دادن که باکره بی باکره»، پرسیدم: «امام فتوا دادند یا آیت‌الله منتظری؟»، گفت: «نه، بنده خدا منتظری ترسید، زیر بار نرفت، چند بار گیلانی و لاجوردی رفتند پیشش که فتوا بده، حتی شنیدم بعضی‌ها دنبال این بودن که برای کرکی‌هام فتوا بگیرن [یعنی تجاوز به نوجوانان]‌، اما ندادند، منتظری گفته بود سند شرعی نداریم که من فتوا بدم، زیر بار نرفت، اون موقع امام تو بیمارستان قلب بود، حالشون خوب نبود، وقتی جریان رو بهشون گفتن، خودشون فتوای باکره‌ها رو نوشتن».


محی الدین حائری شیرازی

اسدالله لاجوردی


محمد محمدی گیلانی در حال دریافت مدال افتخار از دست احمدی نژاد

علی یونسی، وزیر اطلاعات در زمان دولت خاتمی
مصطفی موسوی (کاظمی) از معاونان و کارمندان ارشد وزارت اطلاعات
و همدست و معاون سعید امامی در انجام قتل‌های زنجیره‌ای
 
به بیرون نگاه می‌کنم، چه غریبانه نشسته بودند، شکسته‌شدگان جوانی که پیر شده بودند. به چه می‌اندیشیدند؟ به بی‌کسی، به تنهائی، به پدر و مادر، و یا به همه آن چیزهائی که دوست می‌داشتند و دیگر آنها را نمی‌توانستند ببینند؟ یا به اینکه این‌گونه در «شب‌های باکره‌ها» عروس‌شان کرده‌اند؟ [بازجوها و شکنجه‌گرها این نوع شب‌ها را شب باکره‌ها اسم گذاشته بودند]. همه « عروس» شده بودند، به گفته مصیب حتی آن سه نفری که زن بودند و شوهردار. مصیب آمد پشت پنجره و کنار من ایستاد و گفت: «اون یکی رو می‌بینی؟ اون آخری که زیر پله نشسته، همونی که سرشو به دیوار تکیه داده، اون عروسه خودم بود، لامصب مثه نبات بود، اولش دل نمی‌داد، با چند تا سیلی بی‌حال شد و زحمتو کم کرد».


در هواخوری باز شد، مجتبی کاوه، خلیل و مجید تراب‌پور، حسن بی‌بی و حسین‌زاده آمدند توی هواخوری، حسین‌زاده گفت: «هواخوری تموم، یاالله بیرون!»، قربانیان به سختی از جا بلند شدند و رفتند بیرون. خلیل تراب‌پور رفت به طرف میله‌های والیبال، که تورش را برداشته بودند و به جای آن یک لوله کلفت به طور افقی به جای تور گذاشته بودند، علاوه بر جوش دادن سر میله، برای محکم‌کاری، با طناب سفیدرنگی هم میله افقی را به میله‌های عمودی طناب‌پیچ کرده بودند. حسن بی‌بی و خلیل تراب‌پور میله را با طناب‌های دار به ۵ قسمت تقسیم کردند. حسین‌زاده شروع کرد و یکی از دختر‌ها را پیش کشید. چادرش را کامل روی سر و بدنش انداخت، دست‌هایش را به حالت خبردار کنار پهلو‌هایش چسباند، و بعد با روسری قربانی، از روی چادر، دست‌ها را با روسری محکم به پهلو‌ها بست، و گره روسری را محکم‌تر کرد. با اشاره او خلیل و مجید تراب‌پور طناب را کشیدند. ارتفاع کم میله افقی از سطح زمین باعث شد سر قربانی محکم به میله برخورد کند. قربانی چند بار تکان خورد و آرام گرفت. و به همین ترتیب، همه قربانیان را حلق‌آویز کردند، ۸ دختر و سه زن....


زیرنویس:

* سلسله مطالبی که سی و یکمین بخش آن را خواندید، اظهارات یکی از کارکنان سابق قوه قضائیه حکومت اسلامی در شکنجه‌گاه‌ها و زندان‌های این حکومت، و در جبهه جنگ است. او به عنوان شاهد تجاوز به دختران و زنان زندانی، شاهد شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی و عقیدتی، از گوشه‌هایی از جنایت‌های پنهان‌مانده جنایتی به نام حکومت اسلامی پرده برمی‌دارد. (با توجه به اینکه در زندان‌های حکومت اسلامی، شاغلین در زندان‌ها از نام‌های متعدد و مستعار استفاده می‌کردند و می‌کنند، نام‌ها و فامیلی‌ها می‌توانند واقعی و حقیقی نباشند).

برای پیشبرد گفت و گوها قرارمان این شده است که در صورت امکان، یک هفته مسائل مربوط به سال‌های گذشته مطرح شود و یک هفته مسائل روز. راوی این سلسله مطالب سال ۱۳۸۵ ایران را ترک کرده است و در یکی از کشورهای شرق آسیا پناهنده است، او اما به دلیل شغل‌های حساس و ارتباط‌های گسترده‌اش به هنگام خدمت، هنوز با تعدادی از فرماندهان سپاه و نیروهای انتظامی، کارکنان قوه قضائیه و روحانیون ارتباط دارد. اطلاعاتی که پیرامون مسائل جاری داده می‌شود از طریق همین ارتباط‌هاست.

منبع: وبسایت «گویانیوز» (تیتر، عکس‌ها و ویرایش شکلی از وبلاگ «نجواهای نجیبانه»)


* دیدگاه‌های وارده در نوشتارها لزوماً دیدگاه «نجواهای نجیبانه» نیست.


------------------------------------


سایر بخش‌های «جنایت‌ها و خیانت‌های جمهوری اسلامی»:
































------------------------------------


لطفاً از نوشتارهای زیر نیز دیدن فرمائید
(نوشتارهای برگزیده وبلاگ):
(به ترتیب، از نوشتارهای قدیمی‌تر به جدیدتر)






















































------------------------------






لطفاً در صورت امکان و صلاحدید، عضو شوید:


۱۳۹۱ اردیبهشت ۲۱, پنجشنبه

جنایت‌ها و خیانت‌های جمهوری اسلامی (۲۳): به «ستاره» زندان دستگرد اصفهان هم تجاوز کردند!










«آزاد آزاده»، ۲۰ اردیبهشت ۱۳۹۱: بخشی از قسمت بیست و سوم نوشتار «جنایت‌ها و خیانت‌های جمهوری اسلامی»، به درد و رنج‌های جانکاه دختری جوان به نام «ستاره» در زندان دستگرد اصفهان می‌پردازد؛ اما «ستاره‌های» ایران که به دام جنایت‌ها و خیانت‌های رژیم جمهوری اسلامی افتاده‌اند، کم نیستند؛ از این روی، بی‌مناسبت ندیدم پیش از خواندن نوشتار، این شعر از شاعر آزاده میهن، خانم شیرین رضویان با عنوان «از بس ستاره کشتید!» را نیز با هم نجوا کنیم، همچنین، بار دیگر، نگاهی به این تصاویر بیندازیم:


از بس ستاره کشتید...

«از بس ستاره کشتید، روی زمان سیاه است
هم این زمین سیاه است، هم آسمان سیاه است
روبه‌صفت نشستید،  در پیشگاه تاریخ
کز این‌همه جنایت، رخسارتان سیاه است
دست قلم شکستید، پای سخن ببستید
ای روشنی‌ستیزان، افکارتان سیاه است
هر تار موی یک زن، بندد مسیر تقوا
این خود گواه آن بس، پندارتان سیاه است
هر حیله‌ای که دارید  در آستین تزویر
هر جادویی که بستید در کارتان، سیاه است
هر خطبه‌ای که خواندید، هر جمعه بر سر کوی
خلقی گریست زیرا، گفتارتان سیاه است
میخانه‌ها ببستید، بتخانه‌ها گشودید
با خون وضو نمودید، کردارتان سیاه است
شد پرده سیاهی، معیار پاکی زن
ای صبحدم‌گریزان، معیارتان سیاه است
زین شهر، روی ما نیست، در هر مکان، سیاه است
از بس ستاره کشتید، روی زمان سیاه است» (شیرین رضویان)


------------------------------------


جنایت‌ها و خیانت‌های جمهوری اسلامی (۲۳):
به «ستاره» زندان دستگرد اصفهان هم تجاوز کردند!

مسعود نقره‌کار


.... دوشنبه ۱۹ اردیبهشت سال ۱۳۷۳ است. زندان دستگرد اصفهان که به «زندان بالا» یا زندان شهربانی هم معروف است. همراهان من دو روحانی با لباس شخصی (حکام شرع حجت‌الاسلام وحدت و حجت‌الاسلام کاظمی که حکم دستگیری داده بودند)، محمد سعیدی (از مأمورین وزارت اطلاعات در اصفهان که در موقعیت معاونت بود و بعدها به مقام مدیر کلی در وزارت اطلاعات رسید)، و یک پاسدار هستند. از سوی آیت‌الله... از من خواسته شده بود موردی را پیگیری کنم، مورد هم ستاره «الف» فرزند ماندنی از اهالی خورموج تنگستان بود. ماندنی از رزمندگان جبهه در عملیات بهمن ماه سال ۱۳۶۵، والفجر ۸ در منطقه فاو و اروندرود شرکت داشت و مفقودالاثر شد. اما بعد از آتش‌بس به سال ۱۳۷۲ جزو اسیران آزاده شده بود. ماندنی وقتی به خانه برگشت هیچ‌کس در خانه نبود، نه دخترش ستاره، نه «زیره» تنها خواهرش. « علی. ت» که دخترش هاجر با ستاره دستگیر شده بود با مراجعه به آیت‌الله... خواسته بود تا به وضعیت ستاره رسیدگی شود و او پیش پدرش که از اسرای جنگ بود برگردانده شود. این درخواست را هم «کمیته آزادگان» (کمیته مربوط به اسرا و مفقودین جنگ) نیز کرده بود.

زندان دستگرد، فضایی بسیار قدیمی مثل گورستانی گم‌شده در میان انبوهی از درختان سبز بود. سلول‌ها اتاق‌های کوچک قدیمی در ساختمانی قدیمی بودند، بوی نم و نای ساختمانی کهنه چیزی شبیه بوی تعفن، و درخت‌های پوسیده بر خاک افتاده مشام را می‌آزردند.

دختری لاغراندام با صورتی استخوانی و چشمانی درشت و سیاه روبه‌رویم نشسته است. سرش را زیر انداخته و به دست‌هایش ور می‌رود و گاه از زیر چشم ما را نگاه می‌کند. پرسیدم: «شما ستاره هستید؟»، خسته و آرام پاسخ داد: «بله». پرسیدم: «تو دختر زایر موندو هستی؟»(۱). برقی توی چشمانش افتاد و گفت: «کی من چنین چیزی به شما گفتم؟» و بلافاصله آشفته و عصبانی گفت: «شما حق ندارید اسم زایر را ببرید». به آرامش گفتم: «آرام باشید، زایر موندوبر گشته، مثل یک کوه اسارت رو گذرونده». فریاد کشید و با عصبانیت گفت: «از خدا بترسید، شماها چقدر دروغ می‌گویید». آرامش کردم و گفتم: «همه چیز درست می‌شه، ما تو رو به زایر می‌رسونیم، دوباره به زندگی عادی بر خواهی گشت». شروع کرد با خودش حرف زدن. به او گفتم: «می‌خوای تنها حرف بزنیم، می‌خوای اینا برن بیرون؟ من حکم آزادی تو رو دارم، اما می‌باید قبل از اجرای آن با تو صحبت کنم». او اما هنوز ناباور و عصبانی بود. گفت: «شما خجالت نمی‌کشید؟ پدر بدبخت من به خاطر شما مرد، پای اونو به این جریان نکشید، من پدرمو خیلی وقته از دست دادم، اگر کسی را داشتم، اگر صاحبی داشتم، اگر....» دیگر بریده بریده حرف می‌زد و جملاتش مفهوم نبودند. پرسیدم: «شنیدم تو رو با هاجر «ت» گرفتن، می‌دونی کدوم زندانه؟». جیغ‌زنان شروع کرد بد و بیراه گفتن به همه. دو زن شکنجه‌گر صفا وحدتی (معروف به جغد) و فرزانه مسجدی پور (معروف به گشتاپو) آمدند او را آرام کنند. با عصبانیت به آن دو گفت: «کثافتای جلاد شما چی می‌گین»، و آن دو رفتند بیرون. پاسدار صادقی آمد و گفت: «اگر کارتان تمام شده او را ببرم به بند». به پاسدار همراهم اشاره کردم پاسدار صادقی(۲) را ببرد بیرون، و خودشان و آن دو روحانی هم رفتند برای نماز و ما را تنها گذاشتند. خواستم برای او و خودم چایی بیاورند. نشستم روبرویش و به او گفتم: «به من اعتماد کن، حرف بزن، من اومدم کمکت کنم، من حکم آزادی تو رو دارم». آرام گفت: «اگر هاجر را آزاد کنین من هم قبول می‌کنم و الا از این جا بیرون نمی‌رم»؛ به او گفتم که حاکم شرع کاظمی حکم آزادی هاجر را داده است اما او هنوز باور نمی‌کرد. صفا چای آورد و رفت. ستاره باز ساکت شد، نه چای خورد و نه حرف زد. من اما ول کن نبودم، خودم ترغیب شده بودن سر از ماجرای این دختر درآورم، و بالأخره اصرارهای من کار خودش را کرد، و شروع کرد....

«پدرم و عمه‌ام زیره خیلی رنج کشیدند تا منو بزرگ کردند. وقتی جنگ شد ما سه نفر تو یه پیشی زندگی می‌کردیم (کلبه‌هایی که با برگ نخل ساخته می‌شد)، کومه‌ای هم داشتیم برای تابستان (شبیه تخت با پایه‌های حدود یک متری که رویش می‌خوابیدند)؛ پدرم که تو خورموج کارش تو نخلستان بود رفت جبهه. چهار سال و نیم ندیدمش، جنگ تمام شد، گفتند شهید شده، بعد خبر آوردن که اسیر شده، در عین ناامیدی، گاهی پیام‌هایی ازش داشتیم. زیره خیلی بی‌تابی می‌کرد، یه روز شکرگزار خدا یه روز دعاگوش. مادری کرد برای من. مادرم سر زایمان مرده بود، اسمش ستاره بود، پدر اسم مادر را روی من گذاشت. زیره این آخری‌ها خیلی پریشون و داغون شده بود.

من تو بوشهر با هاجر همکلاسی بودم. همانجا خبر اومد که زیره هم بلازده شد، دق کرد و مرد. آفای «ت» پدر هاجر که بزرگ بندر گناوه بود و مردم می‌گفتن طاغوتی بوده، پدری کرد و منو برد خانه‌اش و زنش شد مادرم. هاجر برای من مثل خواهر بود. همه منتظر پدر بودیم. پدری که من ۱۴ ساله بودم رفت جبهه، یه تنگستونی بلندقد با چهره‌ای سوخته، و استخوانی، یه تنگستونی شجاع، زیره می‌گفت بعد از مرگ مادرت زایر داغون شد.

وقتی دانشگاه قبول شدیم، پدر هاجر، آقای «ت» یه آپارتمان تو اصفهان برامون اجاره کرد در خیابان اشرفی، ما اصلاً فعال سیاسی نبودیم و توی هیچ برنامه‌ای شرکت نمی‌کردیم، روزی که دانشجوها اعتراض کرده بودند من و هاجر تو کتابخونه درس می‌خوندیم. از کتابخونه داشتیم می‌رفتیم خونه که دستگیرمون کردن. بی‌خبر از همه چیز و همه جا. بردنمون بازداشتگاه مرکزی، اسیر زیاد بود. از موقع ورود کتکمون زدن. تو نوبت بازجویی بودیم. اول هاجر رو بردن. اون روح انسانی و پاک و بدن ظریف و زیباش شلاق و توهین و تحقیر را طاقت نیاورد، بردنش درمونگاه، دیگه ازش خبر ندارم.

منو بردن، از رو صداشون فهمیدم دو نفر بودن، اول یکی‌شون که صدای کلفتی داشت گفت: «بکن لباسا تو، بکن»، گفتم: «به لباسام چیکار دارین؟» یه کشیده محکم بهم زد، سرم گیج رفت، بعد لگدی که شدت دردش کلافه‌ام کرد. به حال ضعف کنار دیوار نگه‌ام داشتند. و بعد ضربات شلاق شروع شد، از شدت درد بیهوش می‌شدم، آب سرد روی صورتم می‌ریختند. مرا روی سینه‌ام دمر روی تخت شکنجه خوابانده بودند. خون روی بدنم لخته شده بود. پاهام توی قلاب و دست‌هایم طناب‌پیج به تخت. ضربه‌های شلاق و درد قابل تحمل نبودن. همین صفای کثافت می‌گفت: «حرف بزن، بگو با چه گروهی کار می‌کنی منافق کثیف، لگوری، پدرسگ مادرقحبه». و وقتی به پدر و مادرم بد می‌گفت انگار همه دیوار‌ها را روی سرم خراب می‌کردن، رعشه همه وجودم را می‌گرفت. شلاق و توهین، و من هم فقط التماس می‌کردم و خدا را صدا می‌زدم اما از خدا هم خبری نبود. می‌خواستم به آنها بگویم پدرم کیست و برای چی زنذگی و جانش را گذاشت اما منصرف شدم. در آن لحظات، احساس می‌کردم به پدر و مادرم نیاز دارم، به آنها فکر می‌کردم. آنها بی امان می‌زدند. بیهوش می‌شدم و آنها آب رویم می‌ریختند. یکی از آنها شلاق ضربدری می‌زد و حس کردم تکه‌ای از گوشت پشتم کنده شد. چه درد وحشتناکی! به پدر فکر می‌کردم که گفت برو درس بخون و به مردم خدمت کن، من کاری نکرده بودم. بعد از یکی از بیهوش شدن‌هام، وقتی چشم باز کردم توی مجرد بودم، نیمه‌لخت و خون‌آلود، از بدن خونین من هم نگذشته بودند، «تف‌کاریم کرده بودن» (به من تجاوز کرده بودند)(۳)، دیگر باکره نبودم، از خودم بدم آمد. چه روز و شبی بر من گذشت. بد از چند هفته نشان بی اعتباری‌ام رو دیدم. حامله شده بودم، با خودم فکر می‌کردم این نشان بی اعتباری من است؟ اما نه، ستاره دیگری شدم. از جا کنده شدم و با همان بدن آش و لاش شروع کردم مشت کوبیدن به در سلول، و فریاد زدم مرگ بر استبداد، مرگ بر آخوند، مرگ بر خمینی، زنده باد آزادی، نمی‌دانم چه‌ام شده بود انگار می‌خواستم انها بیایند و من و جنینم رو بکشند و راحتم کنند. توی سلول گرفتنم زیر مشت و لگد و من خوشحال می‌شدم، آنها به شکمم لگد می‌زدن، بارها بردنم زیر شکنجه، زیر شکنجه فریاد زنده باد آزادی می‌کشیدم، با شلاق کمرم را آش و لاش کردن اما کوتاه نمی‌آمدم، با خودم گفتم ستاره تا اینجا اومدی، خوب هم اومدی، ادامه بده و تا آخرش برو دختر زایر موندو، یک قدم تا شرف فاصله داری، دیگر عزت در مرگه، فریاد شرف ستاره‌هایی بشو که اینها بی اعتبارشان کردن...؛ آنها می‌زدن و من هرچه می‌خواستم می‌گفتم تا بیهوش می‌شدم...؛ بعد از یکی از این بیهوشی‌ها چشم باز کردم، در درمانگاه بودم، زنی با چهره‌ای مادرانه، خندان روبه‌رویم بود. با خودم گفتم ستاره به آرزوت رسیدی، اینجا بهشته و این زن هم یک فرشته است.، بعد صدای آقا «علی. ت» پدر هاجر را شنیدم. باورم نمی‌شد. چقدر پیر و شکسته شده بود. چشماش پر از اشک بود اما لبخند می‌زد. نتوانستم جلوی اشک‌هایم را بگیرم....»

ستاره، که چشم‌هایش غرق اشک بودند، آرام شد. من اما توی خودم داد زدم و اشک ریختم، و برای چندمین بار تکرار کردم، خدایا ما داریم چیکار می‌کنیم؟....


زیرنویس:

* سلسله مطالبی که بیست و سومین بخش آن را خواندید، اظهارات یکی از کارکنان سابق قوه قضائیه حکومت اسلامی در شکنجه‌گاه‌ها و زندان‌های این حکومت، و در جبهه جنگ است. او به عنوان شاهد تجاوز به دختران و زنان زندانی، شاهد شکنجه و اعدام زندانیان سیاسی و عقیدتی، از گوشه‌هایی از جنایت‌های پنهان‌مانده جنایتی به نام حکومت اسلامی پرده بر می‌دارد. (با توجه به اینکه در زندان‌های حکومت اسلامی، شاغلین در زندان‌ها از نام‌های متعدد و مستعار استفاده می‌کردند و می‌کنند، نام‌ها و فامیلی‌ها می‌توانند واقعی و حقیقی نباشند).

برای پیشبرد گفت و گوها قرارمان این شد که در صورت امکان، یک هفته مسائل مربوط به سال‌های گذشته مطرح شود و یک هفته مسائل روز. راوی این سلسله مطالب سال ۱۳۸۵ ایران را ترک کرده است و در یکی از کشورهای شرق آسیا پناهنده است، او اما به دلیل شغل‌های حساس و ارتباط‌های گسترده‌اش به هنگام خدمت، هنوز با تعدادی از فرماندهان سپاه و نیروهای انتظامی، کارکنان قوه قضائیه و روحانیون ارتباط دارد. اطلاعاتی که پیرامون مسائل جاری داده می‌شود از طریق همین ارتباط‌هاست.

۱ـ موندو در جنوب همان ماندنی است. هر کس هم که به مشهد و کربلا و مکه رفته باشد اگر مرد باشد زایر، اگر زن باشد زیرو (زی‌رو) صدا می‌زنند.

۲ـ زندانبانان سعید، سعید محسن و پاسداری معروف به صادقی، زهرا محسنی (معروف به جلاد) مسؤول بخش زنان زندان، مسلم، ضیایی، امیرحسین کاوه و علی کاو که این دو نفر آخری از مسؤولین حزب‌الله در اصفهان شدند.


منبع: وبسایت «گویانیوز»


* دیدگاه‌های وارده در نوشتارها لزوماً دیدگاه «نجواهای نجیبانه» نیست.


------------------------------------


سایر بخش‌های «جنایت‌ها و خیانت‌های جمهوری اسلامی»:
























------------------------------------


لطفاً از نوشتارهای زیر نیز دیدن فرمائید
(نوشتارهای برگزیده وبلاگ):
(به ترتیب، از نوشتارهای قدیمی‌تر به جدیدتر)












































------------------------------






لطفاً در صورت امکان و صلاحدید، عضو شوید: