صفحات

‏نمایش پست‌ها با برچسب حسن روحانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب حسن روحانی. نمایش همه پست‌ها

۱۳۹۶ بهمن ۲, دوشنبه

مردم چهارمحال و بختیاری: «روحانی گلابی، مُردیم از این بی آبی»

مردم چهارمحال و بختیاری: 
 
«روحانی گلابی، مُردیم از این بی آبی» 

حصر نظام در ۳ بحران و ۳ لشگر
 
 (عباس خسروی فارسانی)
 
توضیح: این گزارش تحلیلی نخستین بار در هفدهم مردادماه سال ۱۳۹۳ در وبسایت خودنویس منتشر شده است

 
چکیده: 

جمهوری اسلامی با ۳ بحران عمیق و جدی مشروعیت، معیشت و آب روبه‌رو است؛ به بیان دیگر، این نظام در محاصره ۳ لشگر انبوه، پرانگیزه و خشماگین آزادی‌خواهان و دموکراسی‌جویان، گرسنگان و تشنگان گرفتار آمده است و با توجه به عدم فراهم آوردن زیرساخت‌های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی لازم، به نظر نمی‌رسد ساختار جمهوری اسلامی توانایی گذار موفقیت‌آمیز از آنها را داشته باشد. نظام متزلزل جمهوری اسلامی شاید بتواند با لطایف‌الحیل گوناگونی چون اختناق، خفقان، اعدام، ارهاب، زندان، تهدید، تحدید، ترور فیزیکی و شخصیتی، اتهام‌های جاسوسی و ناموسی و... لشگر آزادی‌خواهان را به صورت موقت ساکت و ساکن سازد، اما «امید»ی به چنین «تدبیر»هایی در مواجهه با لشگر گرسنگان و تشنگان نیست. البته جمهوری اسلامی می‌تواند با فروکاستن مطالبات لشگر آزادی‌خواهان به مطالبه ساختگی و خودساخته‌ای چون «رفع حصر رهبران جنبش سبز» تا حدودی خاکستری بر آتش مطالبه آزادی بریزد، اما این خاکستر، به وزش بادی برکنار خواهد شد و بزرگ‌ترین هراس جمهوری اسلامی به هم پیوستن مردم و تجمیع مطالبات سه لشگر آزادی‌خواهان، گرسنگان و تشنگان، در حرکت و جهت واحد است...


متن کامل نوشتار:

حسن روحانی به همراه هیات دولت روز چهارشنبه ۱۵ مردادماه، وارد شهرکرد مرکز استان چهارمحال بختیاری شد؛ در هنگام سخنرانی آغازین وی در شهرکرد، گروهی از مردم در اعتراض به ادامه طرح‌های غیرکارشناسی انتقال آب از چهارمحال بختیاری به شهرهای مرکزی ایران نظیر اصفهان، یزد و کرمان در قالب تونل‌های «گلاب» و «بهشت‌آباد»، با سر دادن شعارهایی نظیر «تونل باید خراب شه»، «عزا عزای آب است / استان ما بی‌تاب است»، «ای تونل گلابی / هرگز نبینی آبی» و «روحانی گلابی، مردیم از این بی‌آبی» دقایقی باعث اختلال در سخنرانی وی شدند.

همچنین در آغاز سخنرانی روحانی، پلاکاردی با نوشته «دروغ تا کی» در میان جمعیت بلند شد که بلافاصله از دست آنان گرفته شد، اما به علت کم‌توجهی ناظر پخش صداوسیما در اخبار ساعت ۲۱ روز چهارشنبه، برای چند لحظه کوتاه، این پلاکارد به شکل نه چندان واضحی نمایش داده شد. (عکس بالا)

این اعتراض‌ها باعث شد که روحانی بخش زیادی از سخنرانی خود و همچنین کنفرانس خبری وی در پایان سفر به استان چهارمحال و بختیاری را به موضوع بحران آب در ایران و استان اختصاص دهد.
 
بحران آب در فلات مرکزی ایران
 
در چند سال گذشته، استان‌های چهارمحال و بختیاری، خوزستان، اصفهان، یزد و کرمان، به طور مستقیم درگیر بحران آب در این منطقه از کشور بوده‌اند که در مواردی باعث اعتراض‌های اجتماعی گسترده‌ای نیز شده است.
 
از جمله می‌توان به اعتراض مردم استان چهارمحال و بختیاری به حفر تونل‌های گلاب و بهشت‌آباد جهت انتقال گسترده آب از این استان به استان‌های دیگر اشاره کرد (گزارش تصویری). استان چهارمحال و بختیاری با دارا بودن ۱ درصد از مساحت کشور، دارای ۱۰ درصد از منابع آبی کل کشور می‌باشد؛ اما مردم این استان همواره با مشکل کم‌آبی دست به گریبان بوده‌اند و معتقد هستند که حفر تونل‌های گلاب ۲ و بهشت‌آباد، هم محیط زیست استان چهارمحال و بختیاری را از بین می‌برد و هم خسارت جبران‌ناپذیری در گلاب ۲ به مردم اصفهان و در بهشت‌آباد به مردم خوزستان، چهارمحال و بختیاری و اصفهان وارد می‌کند.
 
در سوی دیگر این بحران، که تا کنون با اعتراض‌های مدنی و مسالمت‌آمیز مردم استان چهارمحال روبه‌رو شده، گروهی از مردم و کشاورزان استان اصفهان در اسفند ماه سال ۹۱، با خشم و خشونت، اعتراض خود به بحران آب را نشان دادند و لوله انتقال آب به یزد را تخریب کردند؛ مردم شرق اصفهان و بخش‌های خوراسگان و ورزنه، حتی اتوبوس‌های نیروهای یگان ویژه که برای سرکوب اعتراض‌ها آمده بودند را به آتش کشیدند و اعتراض‌ها سرانجام با دخالت گسترده یگان‌های ویژه نیروی انتظامی سرکوب و ساکت شد. بنا بر گزارش وب‌سایت سپاه اصفهان، حملاتی از سوی معترضان به حوزه علمیه و یکی از پایگاه‌های بسیج شهر خوراسگان نیز صورت گرفت. (ویدئو، گزارش تصویری)؛ تخریب این لوله انتقال آب و قطع آب، موجب جیره‌بندی آب در یزد و تجمع اعتراضی مردم در برابر استانداری گردید.
 
بحران آب، بزرگ‌ترین تهدید امنیت ملی ایران در سال‌های آینده
 
بحران آب، امری مربوط به امروز و اکنون نیست، بلکه بحرانی است برآمده از ۳۶ سال مدیریت نادرست منابع آب، برداشت غیراصولی از منابع آبی سطحی و زیرسطحی، سدسازی‌های بی‌رویه و غیرعلمی، تخریب جنگل‌ها و بهره‌برداری بی‌رویه از آنها، آلودگی هوا و محیط زیست و عدم توزیع متوازن منابع آب.
 
جدی‌ترین هشدار نسبت به بحران آب را چندی پیش عیسی کلانتری، وزیر کشاورزی دولت هاشمی و مشاور حسن روحانی مطرح ساخت؛ وی دقیقا یک سال پیش در گفتگویی با روزنامه قانون بیان داشت اگر بی‌تدبیری‌ها در مدیریت آب اصلاح نشود، فلات ایران ۳۰ سال دیگر، غیرقابل سکونت می‌شود و همه کشور، تبدیل به کویر و کشور ارواح می‌شود: 

«... یک ماه بنادر ايران بسته شود، مردم گرسنه می‌مانند. حالا ما بياييم آمار غيرواقعی بدهيم. مساله، مساله ديگری است. من می‌خواهم از مشكل به مراتب بزرگ‌تری حرف بزنم. مشكلات ما اين‌ها نيست. مشكل اصلی كه ما را تهديد می‌کند و از اسرائيل و آمريكا و دعواهای سياسی و... خطرناک‌تر است مساله زندگی ملت است. اين است كه فلات ايران دارد غيرقابل سكونت می‌شود و كسی به اين فكر نيست. مساله اينجاست كه آب‌های زيرزمينی تحليل رفته‌اند و بيلان منفی آب بيداد می‌کند و کسی به فكر نيست. من نگران شديد نسل‌های بعد هستم. هفت هزار سال است كه در ايران زندگي جريان دارد. ما حق نداريم با اين بی‌تدبیری كشور را با اين چالش بزرگ مواجه كنيم. من همه جا گفته‌ام، اگر وضعيت اصلاح نشود ايران ۳۰ سال ديگر كشور ارواح می‌شود، چون همه كشور تبديل به كوير می‌شود. در كوير اگر بارش هم صورت گيرد، ثمری ندارد چون سفره آب زيرزمينی خشک خشک است، آب در سطح می‌ماند و تبخير می‌شود. در حال حاضر تمامی پیکره‌های آبی طبیعی ايران خشكيده‌اند. درياچه اروميه، بختگان، تشک، پريشان، كافتر، گاوخوني، هورالعظيم،‌ هامون، جازموريان و...؛ ديگر چيزی باقی نمانده. من از وقوع بحران حرف می‌زنم. زندگی ملت در حال تهديد است...». 

کلانتری در این مصاحبه به شرح آینده هشدارآمیز دریاچه‌های خشک‌شده و سفره‌های خالی آب‌های زیرزمینی می‌پردازد که احتمالا میلیون‌ها ایرانی را وادار به ترک محل سکونت خود خواهد کرد.
 
همچنین وب‌سایت انتخاب در آبان‌ماه سال گذشته، در گزارشی به نقل از موسسه «صلح آمریکا» نوشت: 

«در حال حاضر، خطری که از جانب بحران قریب‌الوقوع زیست‌محیطی ایران احساس می‌شود، به مراتب بیش از خطر دشمنان خارجی و منازعات سیاسی داخلی است.» طبق گزارش «سازمان جنگل‌ها، مراتع، و آبخیزداری ایران» که در اواسط سال ۲۰۱۳ منتشر شده بود، بیش از دو سوم خاک ایران - در حدود ۱۱۸ میلیون هکتار - به سرعت در حال تبدیل شدن به بیابان است. در ادامه این گزارش آمده است: «با نرخ کنونی مصرف بی‌رویه آب در ایران، ۱۲ استان از ۳۱ استان این کشور، ظرف ۵۰ سال آینده ذخایر آبی خود را به پایان خواهند رساند.» و این امر، باعث به خطر افتادن کشاورزی و امنیت غذایی مردم ایران خواهد شد.
 
در بخش دیگری از این گزارش آمده است:
 
میزان خسارات ناشی از تنش آب، بیابان‌زایی، و آلودگی می‌تواند در بلندمدت منجر به ایجاد مشکلات تضعیف‌کننده‌ای برای اقتصاد کشور شود. طبق برآورد «بانک جهانی»، هزینه سالانه تخریب محیط زیست در ایران، هم‌اینک نیز به میزان هولناک ۵ تا ۱۰ درصد تولید ناخالص داخلی رسیده است. در مقایسه، به گفته «اداره حسابرسی دولت آمریکا»، تحریم‌های طاقت‌فرسای واشنگتن و جامعه بین‌المللی، در سال ۲۰۱۲ تنها توانستند ۴/۱ درصد از تولید ناخالص داخلی ایران را کاهش دهند. و با گذشت زمان، این منابع ارزشمند بیش‌تر تحلیل رفته، حاصل‌خیزی بیش‌تر کاهش یافته، و سلامت عمومی بیش از پیش آسیب خواهد دید.» همچنین بر اساس شاخص عملکرد زیست‌محیطی سال ۲۰۱۲ که از سوی دانشگاه‌های یِیل و کلمبیا انجام شده و ۲۲ فاکتور محیطی چون منابع آب، آلودگی هوا، تنوع زیستی و تغییرات آب و هوایی را مورد بررسی قرار داده بود، ایران از میان ۱۳۲ کشور مورد مطالعه، در جایگاه ۱۱۴ قرار گرفت.

با همه این مشکلات و بحران‌های عمیق و در حالی که رگ گردن مسوولان جمهوری اسلامی از شعار «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» همچنان بیرون می‌زند، در آبان‌ماه ۱۳۹۱، وبسایت «دیپلماسی ایرانی» به نقل از «دیلی استار» از تسلیم کمک ۴۰ میلیون دلاری جمهوری اسلامی به لبنان برای ساخت سد خبر داد؛ همچنین بر أساس این گزارش، طرف لبنانی برای واردات برق با ولتاژ بالا از ایران نیز با مقامات جمهوری اسلامی رایزنی کرده است. علاوه بر اینها، در سال‌های گذشته، جمهوری اسلامی با دست و دل‌بازی بسیار برای سدسازی و تامین برق در عراق، سوریه، لبنان و غزه اقدام کرده است. همه اینها نشان از سیاست «هم غزه، هم لبنان، ایران فدای همه» مسوولان جمهوری اسلامی دارد؛ به‌ویژه اینکه در صورت پایان جنگ غزه، به احتمال قریب به یقین، سیل دلارهای ایران برای بازسازی غزه و تسلیح حماس مجددا روانه آنجا خواهد شد.
 
حصر نظام در ۳ بحران و ۳ لشگر
 
جمهوری اسلامی با ۳ بحران عمیق و جدی مشروعیت، معیشت و آب روبه‌رو است؛ به بیان دیگر، این نظام در محاصره ۳ لشگر انبوه، پرانگیزه و خشماگین آزادی‌خواهان و دموکراسی‌جویان، گرسنگان و تشنگان گرفتار آمده است و با توجه به عدم فراهم آوردن زیرساخت‌های فرهنگی، اجتماعی، اقتصادی و سیاسی لازم، به نظر نمی‌رسد ساختار جمهوری اسلامی توانایی گذار موفقیت‌آمیز از آنها را داشته باشد.
 
نظام متزلزل جمهوری اسلامی شاید بتواند با لطایف‌الحیل گوناگونی چون اختناق، خفقان، اعدام، ارهاب، زندان، تهدید، تحدید، ترور فیزیکی و شخصیتی، اتهام‌های جاسوسی و ناموسی و... لشگر آزادی‌خواهان را به صورت موقت ساکت و ساکن سازد، اما «امید»ی به چنین «تدبیر»هایی در مواجهه با لشگر گرسنگان و تشنگان نیست.

البته جمهوری اسلامی می‌تواند با فروکاستن مطالبات لشگر آزادی‌خواهان به مطالبه ساختگی و خودساخته‌ای چون «رفع حصر رهبران جنبش سبز» تا حدودی خاکستری بر آتش مطالبه آزادی بریزد، اما این خاکستر، به وزش بادی برکنار خواهد شد و بزرگ‌ترین هراس جمهوری اسلامی به هم پیوستن مردم و تجمیع مطالبات سه لشگر آزادی‌خواهان، گرسنگان و تشنگان، در حرکت و جهت واحد است.
 
بخش گسترده‌ای از مردم ایران، نه تنها هیچ اولویتی در مطالبات خود برای «رفع حصر رهبران جنبش سبز» نمی‌بینند، بلکه کم‌ترین مجازات آنان را به علت سابقه بد و همدستی با جنایت‌کاران و خیانت‌کاران جمهوری اسلامی و به انحراف و انزوا بردن جنبش آزادی‌خواهانه‌شان، چنین حصری - آن هم در شرایط زندگی مناسب - می‌بینند؛ حصری که با تاسف بسیار، آرزوی بخشی از لشگر گرسنگان و تشنگان است. بسیاری از آنان، زندان را برای گذران معیشت خود، مناسب و مطلوب می‌یابند. البته کمال مطلوب، محاکمه ایشان بر اساس قوانین و موازین بین‌المللی و حقوق بشری است، هر چند چنین امری در قالب نظام کنونی نزدیک به محال به نظر می‌رسد، اما در این صورت نیز گمان نمی‌رود حکم سبکی شامل حال آنان گردد. از سوی دیگر، اگر محاکمه آنان بر اساس قوانین، روش و منش جمهوری اسلامی صورت گیرد، چنان‌چه علی خامنه‌ای چندی پیش به علی مطهری گفت: «جرم این‌ها بزرگ است و اگر امام بودند، شدیدتر برخورد می‌کردند. اگر این‌ها محاکمه شوند حکمشان خیلی سنگین خواهد بود و قطعا شما راضی نخواهید بود. ما اکنون به این‌ها ملاطفت کرده‌ایم». 

چاره چیست؟
 

بر این اساس و با نگاهی به گذشته، اکنون و نسل‌های آینده، کاملا روشن است که بحران و خطر، جدی، عمیق و همه‌جانبه است و برای دفع و رفع این خطر، در نخستین و ضروری‌ترین گام، علاوه بر استفاده صحیح از منابع آب توسط مردم، باید منشا نادرست و فقهی - قرون وسطایی مدیریت منابع انسانی و طبیعی را کنار زد و مدیریتی درست، علمی، پاسخگو و دموکراتیک را جایگزین ساخت.
 
همان‌طور که می‌بینیم، مدیریت صحیح جامعه، ربط و نسبت مستقیم با زندگی حال و آینده همه ما دارد، از این رو نمی‌توانیم با بهانه‌هایی چون «ما را با سیاست، کاری نیست» از مسوولیت اجتماعی خود، شانه خالی کنیم. آری، شاید ما را با سیاست، کاری نباشد، اما سیاست با هستی و نیستی و امروز و فردای همه ما کار دارد و از این رو، مجاز نیستیم برای گریز از مسوولیت، به چنین توجیهات ناموجهی توسل جوییم.
 
جمهوری اسلامی، استخوانی است در گلوی نحیف، نالان و خفقان‌گرفته و خاری است در چشمان گریان مردم ایران و تنها راه نفس کشیدن و خندان شدن این مردم، سرنگونی این نظام سراسر فساد، دروغ، ظلم و استبداد است؛ چنان‌چه پیش‌تر نیز در نامه‌ای سرگشاده خطاب به رهبر جمهوری اسلامی در آغاز کتاب «نجواهای نجیبانه» نوشته‌ام: 

«راه رهایی ایران و ایرانیان، سرنگونی «جمهوری اسلامی» و تشکیل حکومتی مدافع آگاهی، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است. تا کنون تمام راه‌ها و تلاش‌ها برای اصلاح این رژیم، به شکست انجامیده است و از این پس نیز هر تلاشی در راستای اصلاح این نظام بی‌نظام و گندیده و تزئین و مشاطه‌گری نقش ایوان این خانه از پای‌بست ویران‌گشته، «آزموده را آزمودن» و خطایی محکوم به هزیمتی محتوم و «آب در هاون و مشت بر سندان کوفتن و باد درو کردن» است؛ چرا که این رژیم، از لحاظ بنیان‌های نظری، کارنامه و ظرفیت عملی و نیز ساختار قانونی، اصلاح‌پذیر نیست...».

-----------------

تصاویر اعتراض مردم استان چهارمحال و بختیاری...

تصاویر اعتراض مردم استان اصفهان...

منبع: وبسایت خودنویس

نوشتارهای مرتبط:

۱۳۹۶ آذر ۲۶, یکشنبه

از این ستون به آن ستون جمهوری اسلامی هیچ فرجی نیست

از این ستون به آن ستون جمهوری اسلامی 
هیچ فرجی نیست
 
 (عباس خسروی فارسانی)

توضیح: این نوشتار تحلیلی نخستین بار در آذرماه ۱۳۹۴ در وبسایت خودنویس منتشر شده است

چکیده: 

پس از دو سال، وعده‌های روحانی، پوچ و پوشالی از آب درآمد و فریبایی‌های «فریدون»، جز فریب، حاصلی نداشت؛ اوضاع، بد و بدتر شد و از توافق هسته‌ای، آبی برای مردم، گرم نشد و نخواهد شد؛ جامعه جهانی نیز فهمید که ماهیت جمهوری اسلامی، تغییرپذیر نیست؛ هر چند، مکارانه‌تر و زیرکانه‌تر از همه، «رهبر نظام جمهوری اسلامی» فهمید که مردم، به‌زودی درخواهند یافت که بار دیگر چه کلاه بزرگی بر سر آنها رفته و اوضاع اقتصادی و اجتماعی آنها بدتر هم خواهد شد و آماده اعتراض خواهند گشت؛ پس با کلیدواژه «نفوذ»، زمینه را برای «نعوظ» استوانه‌های سرکوب آماده ساخت...

متن کامل نوشتار:

دیو جماران جام زهر خود را در کاسه‌ی سر جوانان ایران نوشیده و رفته بود، خامنه‌ای، رئیس‌جمهور اهل شعر و رمان و پیپ، رهبر شده بود، جنگ به پایان رسیده بود، دوران سردار سازندگی فرا رسیده بود، اکبر و رهبر، خود را چون فرشته‌ی نجات مردم، بزک کرده بودند و مردم، چشم به معجزه‌ی آنها داشتند؛ اما...، با پایان دوران ریاست جمهوری رفسنجانی، همه گمان کردیم او، دیوی است که باید بیرون رود و فرشته‌ای برای اصلاح بیاید و با دیو رهبر و اکبر مبارزه کند و آن فرشته را در چهره‌ی دروغ‌گوی فریبای دیگری با نام سید محمد خاتمی جستجو کردیم.

هیچ‌گاه از خود نپرسیدیم که آیا مشکل از افراد و اشخاص است یا از ساختار و نظام؟ آیا ساختاری فاسد و اصلاح‌ناپذیر، با تغییر افراد، به‌سامان خواهد شد یا این‌که بازی ما در زمین استبداد، از طریق انتخابات و...، باعث مشروعیت‌بخشی به این نظام فساد و بازسازی و فربه‌تر شدن استبداد، خفقان و سرکوب خواهد شد؟

محمد خاتمی هشت سال با خنده و گریه، مردم را فریب داد، دروغ گفت و نظام را تنومند ساخت و از پرتگاه سقوط نجات داد؛ پس از آن، نوبت کسی بود که از هزینه‌ای که «سید خندان» در حساب نظام ریخته بود، بهره‌برداری کند و مردم را «گریان‌تر» سازد و جلوه «قهاریت» اسلام را برجسته سازد و نظام را جسورتر نشان دهد، پس احمدی‌نژاد، ناگهان از میان «لُپ‌لُپ» نظام، آشکار شد و البته وظیفه خود را در ساختار جمهوری اسلامی به‌خوبی انجام داد. پس از او، در این چرخه‌ی فاسد و دور باطل، نوبت کسی بود که «چهره رحمانی» اسلام و نظام را برجسته سازد و این بار، حسن روحانی، «امام»ساز و نماد نیرنگ نظام، یار غار اکبر و همراه رهبر را روانه ساختند تا ماله‌به‌دست و دروغ بر لب، یک بار دیگر نشان دهد که «و مکروا و مکر الله والله خیرالماکرین»! و البته، روحانی، مکری دیگر نیز بر اندوخته‌های مکارانه خود افزود تا راه «فرجی» بر ستون لرزان نظام بگشاید: «توافق هسته‌ای»؛ هر چند نظام، خود به خوبی می‌دانست که مشکلات به‌وجود آمده، نه برآمده از ریاست جمهوری محمود احمدی‌نژاد بود و نه تحریم‌ها، بلکه برخاسته از نظام ناکارآمد و ساختار فاسدی بود که از درون، پوسیده شده و هیچ بخشی از آن، قابل استفاده نیست؛ اما باید لباسی زیبا بر این درون گندیده پوشاند و آن را به خریداران ناآگاه فروخت؛ 


و به این ترتیب، جواد ظریف را با لبخندی به سراغ جامعه جهانی فرستادند و در درون کشور، همه کوزه‌ها را بر سر محمود احمدی‌نژاد شکستند و تمام مطالبات انباشته و آشکار و پنهان مردم را به «رفع حصر» فرو کاستند و از این رهگذر، بار دیگر مشروعیت داخلی و بین‌المللی کسب کردند و گفتند فعلا از این «برهه‌ی حساس» بگذریم، که «از این ستون، به آن ستون، فرج است»! اما پس از دو سال، وعده‌های روحانی، پوچ و پوشالی از آب درآمد و فریبایی‌های «فریدون»، جز فریب، حاصلی نداشت؛ اوضاع، بد و بدتر شد و از توافق هسته‌ای، آبی برای مردم، گرم نشد و نخواهد شد؛ جامعه جهانی نیز فهمید که ماهیت جمهوری اسلامی، تغییرپذیر نیست؛ هر چند، مکارانه‌تر و زیرکانه‌تر از همه، «رهبر نظام جمهوری اسلامی» (و نه فقط شخص سید علی خامنه‌ای) فهمید که مردم، به‌زودی درخواهند یافت که بار دیگر چه کلاه بزرگی بر سر آنها رفته و اوضاع اقتصادی و اجتماعی آنها بدتر هم خواهد شد و آماده اعتراض خواهند گشت؛ پس با کلیدواژه «نفوذ»، زمینه را برای «نعوظ» استوانه‌های سرکوب آماده ساخت.

آری، تجربه نشان داده و تحلیل تئوریک، آشکار می‌سازد که «استبداد دینی» (بدترین نوع استبداد)، اصلاح‌پذیر نیست و راه رهایی از این دور باطل و چرخه‌ی فاسد، در درون دَوَران این دایره قرار ندارد؛ پس راه رهایی از اختاپوس جمهوری اسلامی چیست؟ «رهایی، رایگان نیست»، اما حداقل شایسته و بایسته است که کم‌ترین هزینه را برای آن پرداخت کنیم و آن هم هزینه‌ای نیست جز عدم تامین هزینه نظام؛ این‌که هزینه و سوخت موتور نظام در حال فرسایش و فروپاشی جمهوری اسلام را تضمین نکنیم و به دست خودمان، به این نظام سراپا جنایت و خیانت، مشروعیت نبخشیم و کوره آدم‌سوزی جمهوری اسلامی را برای سوزاندن خود و فرزندانمان، سوزان و فروزان نگاه نداریم. آیا این عاقلانه است که به دست خودمان، آتشی را برافروزیم که تا کنون جان و روان بسیاری را نابود ساخته، میلیون‌ها نفر را به کام مرگ آنی انداخته یا به حال مرگ تدریجی درانداخته؟ و مهم‌ترین و کم‌هزینه‌ترین اقدام در این راستا، نافرمانی مدنی، عدم مشارکت در نمایش‌های ساختار جمهوری اسلامی و بازی نکردن در زمین نظام است.

به هر حال، گذشته‌ها گذشته، هر چند اثرات آن، به‌ویژه در عرصه‌های فرهنگی و اجتماعی، صدها سال باقی خواهد ماند، اما به‌جای امید واهی و گفتن این‌که «از این ستون به آن ستون فرج است»، بهتر است با سوخت‌رسانی به موتور نامیزان و گرم کردن تنور در حال خاموشی جمهوری اسلامی، «ظهور» هر روزه این نظام را تکرار و بسامد آن را بلندتر نکنیم و به آن «فرج» و گشایش نبخشیم و امروز و آینده خود و فرزندان‌مان را ویران‌تر و سیاه‌تر نسازیم و اگر چنین کردیم، پیش و بیش از هر چیز، شایسته است خودمان را ملامت کنیم که «خودکرده را تدبیر نیست»! تا زمان انتخابات بعدی، قطعا توپخانه‌های رسانه‌ای داخلی و بین‌المللی، با قطبی‌سازی فضای سیاسی کشور و ابلیس و قدیس و اهورا و اهریمن سازی‌های دروغین و گسترده، بار دیگر تلاش خواهند کرد نظام یک‌دست اما لرزان خود را، نظامی مردمی با قطب‌بندی‌های دموکراتیک نشان دهند و امید واهی برای بهبود اوضاع در دل و درون مردم ایجاد کنند، اما بدون هیچ‌گونه تعارف، باید گفت که «خر، داغ می‌کنند» و هیچ «بوی بهبودی از اوضاع ایران» در این مسیر، شنیده نخواهد شد.

ممکن است بگویید اگر هیزم تنور انتخابات نظام را فراهم نکنیم و آن را خاموش سازیم، تنوره آتش جنگ داخلی، ایران را خواهد سوخت و ایرانیان را به کام خود خواهد کشید؛ ایران، سوریه و عراق می‌شود و داعشیان بر ما حکم خواهند راند؛ اما این هم فریب، دروغ و «لولوی سر خرمنی» بیش نیست، باید به نظام دروغ و دغل و فریب و نیرنگ نشان دهیم که «آن ممه را لولو بُرد!»؛ همه چیز در دست خود «ما مردم ایران» است، اگر ما بخواهیم، اگر «من و تو ما بشویم»، آگاه باشیم و «داعش‌اندیش» نباشیم، «با دوستان، مروت و با دشمنان، مدارا» داشته باشیم، به‌راحتی می‌توانیم ماشین سرکوب نظام را، که در مقابل سیل بنیان‌کن اراده‌ی مردم، هیچ است، خاموش سازیم و خانه‌مان را آزاد و آباد سازیم؛ پس بیاییم «دست در دست هم نهیم به مهر؛ میهن خویش را کنیم آباد» و آگاه و آزاد... 

و در پایان، سوالی برای اندیشیدن:

آیا بهتر نیست اگر برای آزادی، هزینه نمی‌دهیم، حداقل برای استبداد، هزینه نکنیم؟ 


نوشتارهای مرتبط:

اختاپوس جمهوری اسلامی و هیاهوی بسیار برای هیچ

اختاپوس جمهوری اسلامی و 
«هیاهوی بسیار برای هیچ»

«چه کسی می‌خواهد من و تو ما نشویم؟»
 
 (عباس خسروی فارسانی)

توضیح: این نوشتار تحلیلی نخستین بار در شهریور ماه ۱۳۹۳ در وبسایت خودنویس منتشر شده است



چکیده:

تمام بازی انتخابات سال هشتاد و هشت و «جنبش سبز»، حتا اگر شکل‌گیری آن را ناشی از فوران موج آزادی‌خواهی و آگاهی‌خواهی مردم بدانیم، در ادامه تحت هدایت، مدیریت و کنترل کامل قرار گرفت؛ برای بخش گسترده‌ای از مردم، انتخابات صرفا بهانه‌ای بود برای ابراز و اظهار نارضایتی عمومی. میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد (با حمایت و هدایت هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی) که به عنوان رهبران این جنبش معرفی شدند، تنها سهم خود از قدرت را می‌خواستند و تا جایی که توان کنترل بحران را داشتند، نقش آنها به رسمیت شناخته شد و هنگامی که مدیریت بحران از دست آنها خارج شد، خود آنها کنترل شدند و به بازی ساختگی و خودساخته حصر تن سپردند، زیرا خواسته مردم، عبور از نظام بود و خواسته آنان، حرکت مردم در مرزهای نظام و «آرمان‌های دوران طلایی امام راحل». 

متن کامل نوشتار:

امروز پیش از هر چیز، لازم است گفته شود این نوشتار، در مسیر توهم توطئه گام برنمی‌دارد، اما نفی توهم توطئه، نافی آگاهی نسبت به استراتژی‌ها و تاکتیک‌ها نیست و البته بدیهی است که جمهوری اسلامی دست روی دست نمی‌گذارد تا مخالفان واقعی، آن را سرنگون کنند و از هر راهی، تلاش بر پراکندگی و اختلاف آنها می‌کند.

از آن‌جا که جمهوری اسلامی رژیمی بحران‌زا و بحران‌زی است، از مهم‌ترین روش‌های آن برای سرگرمی و انحراف مردم و مخالفان، علاوه بر تولید و حمایت اپوزیسیون‌های ساختگی، ساختن بحران‌های کنترل‌شده در راستای منافع خود او و ایجاد جنجال‌های رسانه‌ای متعاقب چنین بحران‌هایی است.

در چند روز گذشته، سخنانی از مهدی هاشمی رفسنجانی در پاسخ به بیژن فرهودی، مجری سابق صدای آمریکا، منتشر شد که بخش‌هایی از آن بسیار راهگشا و روشنگر است؛ ابتدا نگاهی می‌اندازیم به سه پرسش و پاسخ در این گفتگو:

فرهودی: حتما به عنوان یکی از اعضای وابسته به این نظام، به ولایت فقیه معتقد هستی؟

مهدی هاشمی: نه، التزامی به ولایت فقیه ندارم، پدرم هم مخالف است. به گفته پدرم این موضوع دارای اشکال است. او در یک سخنرانی به این نکته اشاره کرده؛ اما اگر بگویم با نظام جمهوری اسلامی مخالفم دروغ گفته‌ام....

فرهودی: این دعواها بین روسای قوا واقعیه یا جنگ زرگری است؟

مهدی هاشمی: همین دعواها جمهوری اسلامی را نگه داشته. این دعواها منجر به ثبات این حکومت شده، چون مردم این دعواها را دموکراسی می‌بینند. جنگ زرگری نیست واقعا دعواست. البته این دعواها در میان خودشونه... داخل حکومت خودمون دموکراسیه...، اینا در میان خودشون دموکراسی دارن ولی خارج از نخبگان سیستم دیکتاتوری است. خامنه‌ای این‌گونه دعواها رو تشویق هم می‌کنه. همه نخبگان می‌دونن که تا کجا باید پیش بروند. یعنی اصولی را پذیرفتن. دوره قبل ۴۰ میلیون نفر اومدن رای دادن، قبل اون ۳۰ میلیون اومدن به آقای خاتمی رای دادن. این انتخابات‌ها جمهوری اسلامی را سر پا نگه داشته. اما در انتخابات قبلی آقای موسوی اصول را رد کرد. حتی بابام هم [علی‌‌‌اکبر هاشمی رفسنجانی] اصول را رد کرد و دعوایی که شد مشروعیت [نظام] را زیر سوال برد. اینا با ما خیلی بدن چون می‌‌گن شما از بازی خارج شدید. ما می‌گیم شما از بازی خارج شدید چون انتخابات باید سالم باشه در میان خودمون.

فرهودی: واقعا فکر می‌کنی در انتخابات ریاست جمهوری  ۸۸ تقلب شده؟

مهدی هاشمی: من معتقدم اگر انتخابات به مرحله دوم می‌رفت موسوی برنده می‌شد. من آمار دارم رأی موسوی بیشتر بود در  مرحله اول، موسوی در مرحله اول ۲ درصد جلوتر از احمدی‌نژاد بود، حدود ۴۸ به ۴۶.

این سخنان حاوی نکات زیر است:

۱- بر اساس تئوری قرون وسطایی و عقب‌مانده ولایت فقیه، حاکمان چون چوپان هستند و مردم چون گله، رمه و چهارپا (الانام کالانعام)؛ حاکمان، رشید هستند و مردمان، صغیر؛ از این رو، طبق چنین نگاهی، کاملا طبیعی است که میان حاکمان، نوعی دموکراسی، نه به معنای دقیق آن، بلکه صرفا به معنای چرخش مسالمت‌آمیز قدرت، حاکم باشد، اما برای استمرار حکومت، مردمان باید مورد قهر و غلبه و دیکتاتوری قرار بگیرند و آگاه نشوند و همواره در وحشت به سر برند تا جرات تمرد و طغیان پیدا نکنند (النصر بالرعب). ۲- نظریه ولایت فقیه، نه امری اعتقادی، که استراتژی‌ای است مبتنی بر «مصلحت نظام» و برای حکومت کردن و از این رو، هیچ استبعادی ندارد که شخص ولی فقیه نیز به ولایت فقیه اعتقاد قلبی نداشته باشد.

۳- چرخ جمهوری اسلامی و هیچ سیستمی بدون مخالف و به بیانی، چرخ‌دنده‌ها و روغن نمی‌چرخد و هر سیستمی، خواهان دوام و بقاء است؛ اختلاف‌ها، بحران‌ها و مخالف‌خوانی‌های درون سیستم اختاپوسی جمهوری اسلامی نیز واقعی هستند، اما تا آنجا قابل قبول هستند که تحت هدایت و کنترل و در چهارچوب نوشته و نانوشته قوانین بازی نظام قرار داشته باشند.

۴- تمام بازی انتخابات سال ۸۸ و «جنبش سبز»، حتا اگر شکل‌گیری آن را ناشی از فوران موج آزادی‌خواهی و آگاهی‌خواهی مردم بدانیم، در ادامه تحت هدایت، مدیریت و کنترل کامل قرار گرفت؛ برای بخش گسترده‌ای از مردم، انتخابات صرفا بهانه‌ای بود برای ابراز و اظهار نارضایتی عمومی. میرحسین موسوی، مهدی کروبی و زهرا رهنورد (با حمایت و هدایت هاشمی رفسنجانی و محمد خاتمی) که به عنوان رهبران این جنبش معرفی شدند، تنها سهم خود از قدرت را می‌خواستند و تا جایی که توان کنترل بحران را داشتند، نقش آنها به رسمیت شناخته شد و هنگامی که مدیریت بحران از دست آنها خارج شد، خود آنها کنترل شدند و به بازی ساختگی و خودساخته حصر تن سپردند، زیرا خواسته مردم، عبور از نظام بود و خواسته آنان، حرکت مردم در مرزهای نظام و «آرمان‌های دوران طلایی امام راحل».

۵- مهدی هاشمی، با انتشار خواسته یا ناخواسته این گفتگو، این پیام را می‌رساند که ما قوانین بازی را پذیرفته و در چهارچوب آن بازی می‌کنیم، اگر هم خطایی صورت گرفته، اینک دوباره بیاییم در چهارچوب قرار بگیریم و «در میان خودمان» دموکراتیک باشیم و به فکر «مصلحت حفظ نظام» و شرایط خطیر «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» باشیم؛ وی به منظور نشان دادن وفاداری و حسن نیت خود و «بابا»، می‌گوید: «حتی بابام هم اصول را رد کرد و دعوایی که شد مشروعیت [نظام] را زیر سوال برد». ۶- مهدی هاشمی سقف مطالبات در مورد انتخابات ۸۸ را تا حد امکان پایین می‌آورد و می‌گوید نهایتا اختلاف ما و شما بر سر «۲ درصد» بود: «موسوی در مرحله اول ۲ درصد جلوتر از احمدی‌نژاد بود، حدود ۴۸ به ۴۶». امری که کاملا قابل توافق، تراضی و چشم‌پوشی است.
در ادامه، علاوه بر بحران «جنبش سبز»، به عنوان شاهدی بر مدعای مطرح شده، به ذکر چند مورد از دیگر بحران‌ها و جنجال‌های واقعی یا ساختگی و کنترل‌شده جهت بهره‌برداری‌های ویژه نظام اختاپوسی جمهوری اسلامی می‌پردازم:

۱. قتل ستار بهشتی، بحران کهریزک، دستگیری‌ها و بحران بند ۳۵۰ زندان اوین

جمهوری اسلامی کاملا بر عدم مشروعیت و مقبولیت خود واقف است و هیچ ابایی از این‌که به عنوان سیستمی رعب‌افکن، تروریستی، آدم‌کش و ناقض حقوق بشر شناخته شود، ندارد؛ زیرا می‌داند آن سوی رخت بربستن حاکمیت خفقان، شکستن استراتژی «النصر بالرعب» است و شکست این استراتژی، یعنی سرنگونی نظام. بنا بر این، جمهوری اسلامی به لحاظ نتیجه، مشکی با انتشار خبر کشته شدن ستار بهشتی، بازداشتی‌های کهریزک، سایر دستگیری‌ها و نیز ماجرای بند ۳۵۰ اوین ندارد، مادام که به این نتیجه راه ببرد که مخالفت با ما، چنین عاقبتی در پی دارد؛ البته این به هیچ روی، به معنای همکاری زندانیان سیاسی با نظام نیست، بلکه به این معناست که جمهوری اسلامی بالمآل سود خود را از چنین فرایندها و فراورده‌های آن‌ها خواهد برد و با کنترل و هدایت نتیجه چنین بحران‌ها و جنجال‌هایی و مجازات‌های کاملا نامتناسب با جرم برای عاملان چنین مسائلی، از یک سو، جو خفقان، رعب و وحشت را گسترده‌تر می‌سازد و از سوی دیگر، دست عاملان را برای تکرار چنین بحران‌هایی باز می‌گذارد.

۲. آزادی‌های یواشکی

جمهوری اسلامی با حرکت‌های فردی و آزادی‌های یواشکی نیز مشکل چندانی ندارد، بلکه مشکل او با حرکت‌های سازماندهی‌شده، دارای استراتژی و نیز جسارت‌های جمعی و آزادی‌های آگاهانه و آشکارا است.
به خوبی به یاد دارم که در تیرماه ۱۳۹۱ زمانی که در بازداشتگاه پلیس آگاهی اصفهان به سر می‌بردم، سرهنگ ستار خسروی - فرمانده پیشین پلیس فتای اصفهان و رئیس کنونی پلیس آگاهی اصفهان - در بازجویی‌های خود بیش از هر چیز خواستار کشف ارتباط‌های من با خارج از کشور، اسرائیل، انگلیس و آمریکا بود!

پس از اینکه از پلیس فتا به بازداشتگاه وزارت اطلاعات در بند الف. طا زندان مرکزی اصفهان منتقل شدم نیز، رئیس بازداشتگاه و بازجویان بیش از هر چیز دنبال ارتباطات سازمانی من بودند و تا موقعی که یقین پیدا نکردند که من هیچ‌گونه ارتباط سازمانی و فعالیت سازمان‌یافته ندارم، مرا رها نکردند. رئیس بازداشتگاه، که با فامیل «زرین» خود را معرفی می‌کرد و در خارج از زندان، کسی او را «شمسایی» معرفی کرد، به صراحت می‌گفت بروید در خفای خودتان و «یواشکی» خانم‌بازی و مشروب‌خواری کنید، اما کاری با سیاست نداشته باشید.

برای همین است که می‌بینیم جمهوری اسلامی نه تنها «آزادی‌های یواشکی» را سانسور و سرکوب نکرد، بلکه «یواشکی» آن را حمایت و هدایت نیز کرد و مثلا احمد خاتمی، در تلویزیون رسمی جمهوری اسلامی و کاظم صدیقی در نماز جمعه تهران، با موضع‌گیری ظاهری در مقابل آن، به نوعی به ترویج آن نیز پرداختند.
 

۳. دستگیری «هپی»ها

در اینکه جمهوری اسلامی نظامی غم‌پرور و ماتم‌ساز است و اندوه و افسردگی، مکمل خفقان و استبداد است و نشاط و شادی (هپی) دستیار و همراه آزادی و آگاهی است، هیچ تردیدی نیست. اما وقتی صدا و سیمای رسمی جمهوری اسلامی، دستگیری اعضای «هپی» را به صورت گسترده پوشش می‌دهد و به دنبال آن، هیاهوی رسانه‌ای ایجاد می‌شود و یک روز بعد، پس از بهره‌برداری لازم، آن‌ها را آزاد می‌کند، بهترین و واقع‌بینانه‌ترین تحلیل، آن است که پیام این کار به مردم این است که از ما بترسید، حتا در مورد مسائلی که در ظاهر، هیچ ربطی به سیاست ندارد.

۴. جنجال دلقک‌ها یا جدال با واقعیت‌ها؟

گاهی اوقات، در فضای رسانه‌ای رسمی جمهوری اسلامی با نقل قول‌هایی از چهره‌های دلقک‌گونه جمهوری اسلامی مواجه می‌شوم که برای آنها، علاوه بر حماقت، تبیینی یافت نمی‌شود جز سرگرم ساختن مردم به جنجال دلقک‌ها و دور ساختن آن‌ها از جدال با واقعیت‌ها.

چنین مواردی بسیار زیاد دیده می‌شود. در همین چند روز اخیر، با دو مورد از این سنخ سخنان مواجه بودیم؛ و نکته جالب توجه آن‌ها، این بود که در هر دو مورد، چنین سخنانی عینا در سالیان پیش نیز تکرار شده بودند و بنا بر این، احتمال حماقت صرف را اندکی از ذهن دور می‌سازد، به‌ویژه که توسط رسانه‌های مثل خبرگزاری امنیتی فارسی، پوشش داده می‌شوند؛

مورد نخست، مربوط به سخنان جعفر شجونی، عضو جامعه روحانیت مبارز تهران است. وی در حدود ۲ هفته پیش، در گفتگو با مجله «تماشاگران» گفته بود: «بی‌حجاب‌ها پیرمرد ۹۰ ساله را هم از خود بی‌خود می‌کنند، چه برسد به جوانان» و سپس در مصاحبه‌ای با مسیح علی‌نژاد که در شبکه «من و تو» به صورت گسترده پوشش داده شد، گفت: «باسن قلمبه دختران، جوانان را آتش می‌زند». اما این سخنان شجونی، نه سخنانی ناگهانی و از سر حماقت، که به نظر می‌رسد سخنانی حساب‌شده است که ابتدا در یک مجله چاپی رسمی منتشر می‌شود (که قابلیت ویرایش پیش از انتشار و یا عدم انتشار را دارد) و سپس در گفتگو با خبرنگاری «غیرمستقل» مطرح می‌شود که شجونی با توجه به شناخت و سابقه‌ای که از وی دارد، اساسا می‌تواند چنین گفتگویی را انجام ندهد.

اما ماجرا وقتی جالب‌تر می‌شود که بدانیم شجونی در مرداد ماه ۲ سال پیش نیز دقیقا همین سخنان را در گفتگو با یک سایت حکومتی داخلی با گرایشات امنیتی (عصر ایران) بیان کرده است: «پیرمرد ۹۰ ساله که به خیابان می‌رود و این‌ها [دختران] را می‌بیند یک جوری می‌شود، چه برسد به جوانان». البته در این هیچ تردیدی نیست که ماجرای حجاب، برای جمهوری اسلامی بهانه‌ای است برای ایجاد رعب و وحشت و گسترانیدن هیمنه، سیطره و سلطه خود.

اما مورد دوم، مربوط به سخنان سردار محمدرضا نقدی است؛ وی ۲ روز پیش، در ۲۹ مرداد ۱۳۹۳، در سخنانی که خبرگزاری امنیتی فارس آن را انعکاس داده بود،‌ بیان داشت: «نسل غرب در حال انقراض است، به طوری که ۱۰۰ سال آینده در کتاب‌های تاریخ باید بنویسند نژادی به نام نژاد اروپایی زمانی روی کره زمین وجود داشت»؛ اما باز هم جالب است که ۱ سال پیش، در ۳۰ مرداد ۱۳۹۲ و باز هم در خبرگزاری فارس، مشابه همین سخنان را گفته بود: «رشد جمعیت غربی‌ها سیر نزولی دارد و اگر آن‌ها از دیگر کشورهای آسیایی و آفریقایی مهاجر نپذیرند تا زاد و ولد کنند، مطمئنا تا ۸۰ سال آینده دیگر نسل آن‌ها منقرض می‌شود.» اختاپوس رسانه‌ای
اما همه این هیاهوها و بحران‌ها، بدون یک اختاپوس رسانه‌ای منسجم و منظم، قابل توسعه، هدایت، کنترل و بهره‌برداری نیست و جمهوری اسلامی در این زمینه نیز استراتژی‌ها و تاکتیک‌های ویژه خود را دارد. در مورد رسانه‌های تصویری و نوشتاری داخل کشور، کاملا قابلیت انتشار، مدیریت و سانسور هدایت‌شده وجود دارد. اما در مورد رسانه‌های خارج از کشور نیز جمهوری اسلامی سعی می‌کند با هدایت و حمایت پنهان و آشکار و آگاهانه و ناآگاهانه نیروی انسانی و نیز تزریق مستقیم و غیرمستقیم منابع مالی و انجام لابی‌های گوناگون، اهداف خود را سامان و سازمان بخشد؛ که این امر در مورد مسائلی مثل «جنبش سبز»، «بند ۳۵۰ زندان اوین» و «آزادی‌های یواشکی» به خوبی قابل ردیابی است؛ و البته تحلیل و بررسی اختاپوس رسانه‌ای جمهوری اسلامی، نوشتاری جداگانه را می‌طلبد.

نتیجه

بی‌گمان جمهوری اسلامی، طبلی است کوبان و پرصدا، اما پوچ و توخالی و خود نیز به خوبی بر این امر، آگاه است و تنها راه دوام خود را کوبیدن هر چه بیش‌تر بر این طبل و ایجاد صداهای هراسناک بلندتر برای تحقق «نصر با رعب» می‌داند و بزرگ‌ترین ترس او، از روزی است که مردم نترسند و سه لشگر آزادی‌خواهان، گرسنگان و تشنگان، متحد و یکپارچه شوند و بازوهای اختاپوس جمهوری اسلامی را جدا سازند و مرگ او را رقم زنند.
اما اگر فکر کنیم جمهوری اسلامی یک تن لش دیوانه و بی‌عقل و «تدبیر» است، سخت اشتباه کرده‌ایم؛ این نظام، با تکیه بر منابع نفت و استناد به «مصلحت نظام» و اتکا به آموزه‌های توجیه‌گر و مجوزساز حوزوی، دارای استراتژیست‌های قوی و تصمیم‌سازان پیدا و پنهانی است که برای هر بحران، ضد بحران و برای هر تک، پاتک و برای هر جنجال، جواب می‌سازند و می‌گسترانند.

نتیجه اینکه یکی از علل و عوامل مهم دوام جمهوری اسلامی، با وجود ضعف بسیار عمیق و گسترده در مشروعیت و مقبولیت، و غوطه‌وری او در بحران‌های عمیق و چندلایه داخلی و خارجی، داشتن استراتژی‌های بنیادین و اتخاذ تاکتیک‌های مناسب برای اجرای آن استراتژی‌ها و تکیه بر ناآگاهی و رعب و وحشت مردم است؛ و در سوی دیگر، یکی از علل و عوامل عدم توفیق مخالفان جمهوری اسلامی، نداشتن استراتژی‌ها و تاکتیک‌های مناسب و بازی در زمین نظام اختاپوسی جمهوری اسلامی است.
در این زمینه، به گفته یکی از دوستان نیک‌اندیش، مقایسه وضعیت اپوزیسیون جمهوری اسلامی با فیلم «ماتریکس»، می‌تواند روشنگر باشد؛ اپوزیسیونی که در واقع، پوزیسیون است و توهم اپوزیسیون دارد و حتی تاسف‌برانگیزتر، می‌داند پوزیسیون است، اما قمپز اپوزیسیون درمی‌کند و در نمایش آن، ایفای نقش می‌کند!

==============

عنوان اصلی این نوشته، برگرفته از نمایشنامه «هیاهوی بسیار برای هیچ» اثر ویلیام شکسپیر است.

عنوان فرعی، برگرفته از شعر زیر از حمید مصدق است:

با من اکنون چه نشستن‌ها، خاموشی‌ها

با تو اکنون چه فراموشی‌هاست

چه کسی می‌خواهد

من و تو ما نشویم

خانه‌اش ویران باد

من اگر ما نشوم، تنهایم

تو اگر ما نشوی،

خویشتنی

از کجا که من و تو

شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم

از کجا که من و تو

مشت رسوایان را وانکنیم

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه بر می‌خیزند

من اگر بنشینم

تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟...

تاکتیک‌های نظام جمهوری اسلامی برای گرم کردن تنور انتخابات

  تاکتیک‌های نظام برای گرم کردن تنور انتخابات

عباس خسروی فارسانی

این نوشتار نخستین بار در تاریخ اول دی‌ماه سال نود و چهار در وبسایت خودنویس منتشر شده است


چکیده:
برای ریختن مردم جان‌به‌لب‌‌آمده به تنور داغ و سوزان انتخابات، نظام، ترکیبی از تاکتیک‌ها و استراتژی‌های زیر را به میان آورده، که می‌توان وجه مشترک همه‌ی آنها را «قطبی‌سازی» و «امنیتی‌سازی» فضای کشور دانست...
 
بخش تحلیل خودنویس: یک بار دیگر، به «برهه حساس انتخابات» نزدیک می‌شویم، و بار دیگر، نانواها و چانه‌گیرهای نظام، سرگرم «گرم کردن تنور انتخابات» برای پختن نان نکبت و نقمت برای مردم و گستردن خوان نعمت برای نظام شده‌اند.

البته در زمهریر سوزان عدم مشروعیت و مقبولیت نظام جمهوری اسلامی، و ناامیدی مردم از دروغ و دغل‌ها و مکر و نیرنگ‌های «باند اکبر، رهبر، حسن و محمد»، «تنور انتخابات» جان‌سختی می‌کند و «امید»ی به «تدبیر»های پیشین نیست؛ پس باید طرحی نو درانداخت و ترکیبی از مواد را در تنور ریخت و جارچی‌ها را به گرداگرد شهر و دیار فرستاد و بوق‌ها و رسانه‌های داخل و خارج را فعال ساخت تا شاید یک بار دیگر «بیمه عمر» نظام، تمدید شود و مرگ تدریجی ایرانیان در تنور سیاه آن، جانکاه‌تر و سوزناک‌تر گردد. ایرانیان نجیبی که دیگر، حتا از امکان نفس کشیدن هم محروم شده‌اند و تهران، اصفهان، اراک و...، هم‌اکنون به دلیل آلودگی جانسوز هوا در تعطیلی چندروزه و خفقان مطلق به‌سر می‌برند.

در انتخابات پیشین ریاست جمهوری، صحنه‌گردان اصلی برای بازگرداندن نظام از سراشیبی سقوط، اکبر رفسنجانی بود که در هماهنگی و همراهی کامل با رهبر، حسن فریدون و محمد خاتمی، خود را به عنوان قطب مخالف رهبر و «ناجی ملت» نشان داد، سپس با رد صلاحیت ظاهری، مظلومیت خود را زار زد و پس از مجتمع ساختن موجودی‌اش از مردم، موسوی، کروبی، خاتمی و...، با زور و زحمت بسیار، توانست حسن روحانی را پیش و سقوط نظام را پس اندازد.

با پیش چشم داشتن آن تجربه و آشکار شدن چند باره نیرنگ و فریب نظام بی‌بنیان، این بار ناامیدی مردم، بسیار گسترده‌تر است، چیزی که می‌توان آن را آشکارا در شبکه‌های اجتماعی مجازی و فضای واقعی مشاهده کرد. پس برای ریختن مردم جان‌به‌لب‌‌آمده به تنور داغ و سوزان انتخابات، نظام، ترکیبی از تاکتیک‌ها و استراتژی‌های زیر را به میان آورده، که می‌توان وجه مشترک همه‌ی آنها را «قطبی‌سازی» و «امنیتی‌سازی» فضای کشور دانست؛ اهدافی که توسط تمام ارکان و بخش‌های داخلی و بین‌المللی نظام و بازوهای رسانه‌ای آنها، از ماه‌ها پیش به اجرا درآمده و هر چه به زمان انتخابات، نزدیک‌تر می‌شویم، تشدید خواهد شد:

قطبی‌سازی دروغین انتخابات

در حالی که دست‌اندرکاران نظام، همگی در یک هدف، مشترک هستند و آن هم، «حفظ نظام است که از اوجب واجبات است»، اما برای دستیابی به این هدف، نقش‌ها متفاوت است؛ یکی نقش دیو را پیدا می‌کند و دیگری نقش فرشته و منجی؛ و این‌جاست که بازیگران صحنه داخلی، به دو قطب به ظاهر مخالف دیو و دلبر و اهورا و اهریمن تبدیل می‌شوند، ناگهان یادگار یادگار اهریمن نظام (حسن ابن احمد ابن روح‌الله الموسوی الخمینی!)، «علامه» اهورایی می‌شود و سید حسن‌شان در کنار اکبر و آن حسن دیگر و محمد فریبا، در مقابل دیوهای رهبر و احمدهای جنتی و خاتمی، صادق لاریجانی، سپاه و... قرار می‌گیرند، تا مردم از ترس دیو به دامن دلبر دروغین درافتند و خوراک تنور داغ نظام گردند. البته علاوه بر رسانه‌های پرشمار داخلی که خود نظام به خوبی می‌داند دست‌شان برای مردم، هویدا شده، بوق‌های بین‌المللی چون بی‌بی‌سی فارسی، خواهر دوقلوی آن یعنی شبکه «من و تو»، «صدای آمریکا» و رسانه‌های ریز و درشت دیگر نیز، همگی یک‌صدا و هماهنگ، به کار افتاده‌اند تا یک صدا را با بسامدهای گوناگون و با رنگ و لعاب‌ها و نقش و نگارهای رنگارنگ به ذهن و ضمیر مردم، فرو کنند؛ که این گزارش ویدئویی و این مقاله، تنها دو شاهد آشکار در همین چند ساعت اخیر، هستند.

اکبر و رهبر، «مثل دو تا داداشن، هر جا می‌رن […]»
یکی دیگر از تلاش‌هایی که ماه‌هاست برای قطبی‌سازی فضای کشور صورت گرفته، انتشار شایعات گسترده مربوط به بیماری و مرگ خامنه‌ای است؛ در حالی که حتا نسبت به هدفمند بودن انتشار خبر بیماری علی خامنه‌ای هم، تردیدهای جدی وجود دارد، هر از چند گاهی شایعه مرگ او نیز انتشار می‌یابد؛ اما به‌طور خاص، پس از اعلام وجود گروهی برای تعیین جانشین رهبری، به منظور حساس و سرنوشت‌ساز نشان دادن انتخابات، احتمالا در دو سه روز گذشته، بسیاری از شما در شبکه‌های اجتماعی به صورت گسترده با شایعه «از کار افتادن اعضای حیاتی بدن خامنه‌ای» مواجه شده‌اید؛ اما یک جستجوی ساده، منشا خبر و تاریخ آن را روشن می‌کند: خبر دروغ یک رسانه به‌ظاهر روسی (که شواهد نشان می‌دهد در داخل ایران، مدیریت و هدایت می‌شود) مربوط به ۱۰ ماه پیش (۵ مارس ۲۰۱۵ / ۱۴ اسفند ۹۳) که همان زمان هم پس از مدتی قایم‌باشک‌بازی رهبر نظام، تکذیب شد و علی خامنه‌ای، سُر و مُر و گنده، آمد و به ریش همه خندید!

راستی، آیا می‌دانستید اکبر هاشمی رفسنجانی، ۸۱ سال سن دارد (متولد ۳ شهریور ۱۳۱۳) و علی خامنه‌ای، ۷۶ سال (متولد ۲۹ فروردین ۱۳۱۸)؟! و به لحاظ سن، سلامتی و نشاط، شرایط علی خامنه‌ای بسیار بهتر از اکبر رفسنجانی است؟ اما گویا مدیریت «پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» را اکبر با هدایت رهبر به عهده گرفته و این دو یار دیرین خمینی خون‌خوار جماران، «مثل دو تا داداشن، هر جا می‌رن […]»!

نمی‌دانم چرا در حالی که اکبر و رهبر، خود، همواره بر نزدیکی‌شان تاکید کرده‌اند، ما آنها را همواره در دو قطب مخالف می‌بینیم؟! فراموش نکنیم نامه هاشمی رفسنجانی به خامنه‌ای در سال ۱۳۸۸ و عبارت «دوست، همراه و همسنگر دیروز، امروز و فردایتان» را و نیز این جمله‌های عاشقانه اکبر در مورد رهبر را: «من فکر می‌کنم در این کشور، دو نفر که به هم نزدیک‌تر از من و رهبری باشند، شما پیدا نمی‌کنید...؛ من عشقم آقای خامنه‌ای است...»؛ در عمل هم جز این را نشان نداده‌اند، هر چند «موقعیت‌های نقشی» و «مصلحت نظام»، گاهی اوقات ایجاب کرده نقش‌های متفاوتی را بازی کنند، اما در اصل نظام و حفظ آن، هیچ اختلافی نداشته، ندارند و نخواهند داشت.

امنیتی‌سازی فضای ایران

در حالی که از سال‌ها پیش، نظام جمهوری اسلامی همواره این وحشت دروغین را به دل و درون پر از بیم و امید مردم انداخته که اگر ما نباشیم، دچار داعش می‌شوید و ایران، ایرانستان و سوریه و عراق می‌شود، اما با نزدیک‌تر شدن انتخابات، تلاش می‌کنند این ترس را تشدید کنند و آوردن مردم به پای تنور را تسریع بخشند؛ که موارد زیر تنها بخشی از این هراس‌افکنی و ترور روان و آرام مردم است:

- شایعه ورود اعضای داعش به ایران و نیز عروسک‌های حاوی مواد منفجره از عراق، پس از سفر ایرانیان به کربلا؛ در حالی که کسی نپرسید آیا یکی از این مواد منفجره، نباید در بین راه منفجر می‌شد؟ چرا هیچ سند و مدرک معتبری در این زمینه منتشر نشد؟ می‌توان با قطعیت بسیار گفت این عروسک‌ها، حتی اگر عوامل نظام، قطعه‌ای ظاهری در چند مورد از آنها تعبیه کرده باشند و به دست چند ایرانی سپرده باشند، تنها بازیچه‌ای برای ترساندن مردم از فردای پس از نظام و نشاندن آنها بر سر تنوره سوزان تنور نظام بوده است تا برای حفظ امنیت، از آزادی خود بگذرند و در مسلخ خونین نظام جمهوری اسلامی، باقی بمانند.

- همین دیروز، اکبر مکار، با همکاری رسانه‌های گوناگون، از خنثی شدن چند طرح بمب‌گذاری در شهرهای مختلف ایران (قم، تهران، مشهد) خبر داد! اما بخش خنده‌دار ماجرا، این‌جاست که فقط سه نفر می‌خواسته‌اند این کار را انجام دهند و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام گفته است که این افراد در نماز جمعه با «انبوه مردم» روبرو شده‌اند «و یکی از آنها گفته است «که من برای کشتن مردم نیامدم و این کار را نمی‌کنم. دومی هم این کار را نکرد، سومی هم خواست فرار کند، او را گرفتند»! البته اکبر نظام، به همین هم اکتفا نکرده و افزوده نیروهای داعش در شهر موصل عراق «مقداری سلاح هسته‌ای برده‌اند»! عجبا...!

راستی، اکبر چه‌کاره است که خبرهای امنیتی را منتشر می‌سازد؟ آهان یادم نبود! رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است!

هر چند اکبر، دلبر رهبر، در این هراس‌افکنی تنها نیست؛ لطفا به سخنان یاران او هم توجه کنید:

- کمتر از یک ماه پیش محمدعلی جعفری، فرمانده سپاه پاسداران گفت: «داعش خیلی وقت است که می خواهد در ایران ناامنی ایجاد کند اما تا الان نتوانسته است.»

- پیش از آن هم وزیر کشور روحانی از تلاش‌ها برای اقدام به «عملیات تروریستی» در این کشور خبر داده و گفته بود که «همین امروز مقدار زیادی بمب قابل انفجار همراه با چاشنی در شهرهای کشور کشف کرده‌ایم».

- و بالاخره همین دیروز، یک بار دیگر وزیر کشور دولت تدبیر و امید، از وضعیت قرمز امنیتی در ۱۰ حوزه انتخاباتی کشور (بدون ذکر نام آنها) خبر داد.

بی‌فرجامی «برجام» و امیدبخشی دروغین دیگری به سرانجام

در حالی که مردم، عملا فهمیده‌اند مشکل ایران، نه صرفا تحریم اقتصادی یا شخص محمود احمدی‌نژاد، که ساختار ناکارآمد حکومت دینی جمهوری اسلامی است، نظام، بار دیگر تلاش می‌کند با وعده رفع تحریم‌ها، دروغ آشکار فرجام خوش «برجام» را به گاه خرمن، وعده دهد و مردم را به پای تنور بکشاند.

راه رهایی چیست؟

یک بار دیگر بر سخنان پیشین خود تاکید می‌کنم که «از این ستون به آن ستون جمهوری اسلامی هیچ فرجی نیست»، بلکه روزبه‌روز بدتر هم خواهد شد؛ ممکن است بگویید اگر هیزم تنور انتخابات نظام را فراهم نکنیم و آن را خاموش سازیم، تنوره آتش جنگ داخلی، ایران را خواهد سوخت و ایرانیان را به کام خود خواهد کشید؛ ایران، سوریه و عراق می‌شود و داعشیان بر ما حکم خواهند راند؛ اما این هم فریب، دروغ و «لولوی سر خرمنی» بیش نیست، باید به نظام دروغ و دغل و فریب و نیرنگ نشان دهیم که «آن ممه را لولو بُرد!»؛ همه چیز در دست خود «ما مردم ایران» است، اگر ما بخواهیم، اگر «من و تو ما بشویم»، آگاه باشیم و «داعش‌اندیش» نباشیم، «با دوستان، مروت و با دشمنان، مدارا» داشته باشیم، به‌راحتی می‌توانیم ماشین سرکوب نظام را، که در مقابل سیل بنیان‌کن اراده‌ی مردم، هیچ است، خاموش سازیم و خانه‌مان را آزاد و آباد سازیم؛ پس بیاییم «دست در دست هم نهیم به مهر؛ میهن خویش را کنیم آباد» و آگاه و آزاد… آری؛ آیا بهتر نیست اگر برای آزادی، هزینه نمی‌دهیم، حداقل برای استبداد، هزینه نکنیم؟ چرا که «آزادی در اجتناب از «انتخاب بین بد و بدتر» است».

به هر روی، چنان‌چه پیش‌تر در نامه سرگشاده به علی خامنه‌ای و نیز در آغاز کتاب «نجواهای نجیبانه» گفته‌ام:

«راه رهایی ایران و ایرانیان، سرنگونی «جمهوری اسلامی» و تشکیل حکومتی مدافع آگاهی، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است. تا کنون تمام راه‌ها و تلاش‌ها برای اصلاح این رژیم، به شکست انجامیده است و از این پس نیز هر تلاشی در راستای اصلاح این نظام بی‌نظام و گندیده و تزئین و مشاطه‌گری نقش ایوان این خانه از پای‌بست ویران‌گشته، «آزموده را آزمودن» و خطایی محکوم به هزیمتی محتوم و «آب در هاون و مشت بر سندان کوفتن و باد درو کردن» است؛ چرا که این رژیم، از لحاظ بنیان‌های نظری، کارنامه و ظرفیت عملی و نیز ساختار قانونی، اصلاح‌پذیر نیست...».
 

 نوشتارهای مرتبط:

۱۳۹۴ تیر ۲۰, شنبه

پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه ای؛ نیرنگ بزرگ در راه است؟


 پروژه «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای»

نیرنگ بزرگ در راه است؟
 
 (عباس خسروی فارسانی)

توضیح: این نوشتار تحلیلی نخستین بار در تاریخ بیستم تیرماه  ۱۳۹۴ در وبسایت خودنویس منتشر شده است

بازخوانی ویدئویی نوشتار «پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای؛ نیرنگ بزرگ در راه است؟»؛ عباس خسروی فارسانی؛ تاریخ انتشار: ۹ فروردین ۱۳۹۹

بخشی از «ماتریکس» نظام جمهوری اسلامی


چکیده:

نظام‌های استبدادی، ساختارها و بافتارهایی «همه یا هیچ» هستند؛ گشایشی اندک، برابر است با سرنگونی تمامیت آنها؛ بنا بر این، این پروژه، حتی اگر تمامی اجزاء و ابعاد آن جاری شود، چیزی جز نیرنگ بزرگ، بزک و بازی نیست...   

متن کامل نوشتار:

امروز بیستم تیرماه ۱۳۹۴ است؛ در آستانه توافق «احتمالی» هسته‌ای قرار داریم؛ هاشمی رفسنجانی ۸۱ سال دارد و خامنه‌ای ۷۶ سال؛ نمی‌خواهند مرگ و سرطان خود آن‌ها، همزمان شود با مرگ و سرطان جمهوری اسلامی که ۳۷ سال دارد؛ اما آن‌ها همچنین سرطانی که جسم نحیف و زار و نزار جمهوری اسلامی را در بر گرفته، می‌بینند؛ از مرگ و سرطان خودشان، چاره‌ای ندارند، اما در جستجوی چاره‌ای برای مرگ و سرطان جمهوری اسلامی هستند. ولی آیا چاره‌ای برای این بحران وجود دارد؟

شاخص‌ترین مرد مدیریت بحران‌های جمهوری اسلامی چه کسی بوده؟ به نظر می‌رسد مدیریت بحران و پروژه «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» به نویسنده کتاب «عبور از بحران» و رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام سپرده شده؛ و فراموش نکنیم که نه رفسنجانی یک فرد است و نه مجمع تشخیص مصلحت نظام، نهادی کم‌تاثیر؛ تنها بخش «مرکز تحقیقات استراتژیک» این نهاد، گویای ساختار و تاثیر آن است و البته چه بحرانی بالاتر از مرگ نظام و چه مصلحتی بالاتر از حفظ نظام که «اوجب واجبات است» و محور اتحاد؟!

قاطعانه می‌توان گفت گذار به دوران پساخامنه‌ای، بزرگ‌ترین بحران جمهوری اسلامی از آغاز تا کنون بوده و رفسنجانی که مدیریت پروژه پساخمینی و پسااحمدی‌نژاد (روحانیسم) را به عهده داشت، مدیریت پروژه گذار به دوران پساخامنه‌ای را نیز بر عهده گرفته است.

آری، خامنه‌ای و رفسنجانی هر دو از شدگان هستند و خواهند مُرد؛ اما مَرد بحران‌های جمهوری اسلامی و یاران و دست‌یاران پیدا و پنهان او، می‌خواهند جمهوری اسلامی را پایدار و استوار بدارند؛ و یکی از روش‌های آنان همواره ساختن دوقطبی‌های کاذب و بازی‌های زیرزمینی و بروز ناگهانی آنها بر مبنای اصل غافلگیری و بهره‌برداری از احساسات آنی و مقطعی بوده است و چنین پروژه‌ای برای گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای سال‌هاست که زیرکانه و مخفیانه در حال برنامه‌ریزی و اجراست و البته این، نه پروژه بخشی از نظام که پروژه تمامیت نظام است.

مدیران و مجریان این پروژه، می‌خواهند همان‌طور که مسوولیت جنگ و نیز بسیاری از فجایع بعد از انقلاب را بر دوش خمینی گذاشتند و با «جام زهر» او را به وادی مرگ فرستادند، این بار نیز مسوولیت خرابی‌ها و خواری‌ها را به دوش خمینی و خامنه‌ای و در صورت لزوم، خود رفسنجانی بگذارند و به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای گذاری موفقیت‌آمیز داشته باشند.

۴ سال پیش، در مطلبی با عنوان «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای؛ چرایی و چیستی» در ارتباط با نامه‌های سرگشاده محمد نوری‌زاد خطاب به علی خامنه‌ای نوشتم:

«به نظر می‌رسد که تحلیل‌گران و تصمیم‌گیران پشت پرده جمهوری اسلامی، با توجه به شرایط امروز، از نظر داخلی و بین‌المللی، و با توجه به پایان رسیدن دوران دیکتاتورها، و البته نزدیک شدن به پایان عمر علی خامنه‌ای، به این نتیجه رسیده‌اند که اگر می‌خواهند «جمهوری اسلامی» و تصمیم‌سازان اصلی آن را حفظ کنند، باید «سرنوشت را از سر، نوشت» و کارنامه مردودی ترم نخست جمهوری اسلامی را بنویسند و بپذیرند، و بدین سان، به دوران پساخامنه‌ای وارد شوند؛ و شرط نخست این پذیرش، اعتراف به خطاهای خمینی و خامنه‌ای و نوشتن کارنامه مردودی این دو و برخی اطرافیانشان است. و محمد نوری‌زاد، خواسته یا ناخواسته، مشغول نگارش این کارنامه شده است.

محمد نوری‌زاد و نهضت‌نامه‌نگاری او، نقش کاتالیزوری آگاهی‌بخش را برای دوران گذار ایفا می‌کنند؛ این گذار، از جمهوری اسلامی پیشاخامنه‌ای، به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای خواهد بود؛ و نوعی جراحی است که خالی از درد نیست؛ نقش این کاتالیزور، با دادن برخی هشدارها و پیش‌آگاهی‌ها، کاستن از رنج جراحی نیز هست. اما با این وجود، در دو سوی این گذار، یک چیز وجود دارد: «جمهوری اسلامی»؛ و پس از گذار به دوران پساخامنه‌ای نیز «جمهوری اسلامی» همچنان در دست تصمیم‌سازان اصلی جمهوری اسلامی، در پیش و پشت پرده، باقی است؛ با این تفاوت که در جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، رهبری، به صورت مستقیم‌تری، انتخابی خواهد بود یا حداقل با مشارکت خبرگانی از طیف‌های وسیع‌تری از جریان‌های مختلف مردم و متخصصان گوناگون، اعم از معمم و مکلا، انتخاب خواهد شد؛ طرح چنین مجلس خبرگانی را هاشمی رفسنجانی و طیف هم‌فکر او در دوران ریاست وی بر مجلس خبرگان، مد نظر داشتند؛ هرچند به نظر می‌رسد بر اساس شرایط جدید، در دوران جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، الزاماً رهبری بیش‌تر به مقامی تشریفاتی تبدیل و فروکاسته خواهد شد.

محمد نوری‌زاد و جریان پشت سر او می‌خواهند اذهان را آماده سازند تا با شمارش و پذیرش این خطاها، آقای خامنه‌ای را با سرانجامی نیکو بدرقه کنند و پس از او، رهبری را به صورت انتخابی درآورند؛ و به نظر می‌رسد که بهترین گزینه برای این رهبر انتخابی، محمد خاتمی - یا حتی حسن خمینی - باشد؛ اما چرا گزینه نخست را محمد خاتمی می‌دانم؟!»

و به دنبال آن، برخی شواهد ارائه شد. در ۴ سال گذشته، با رصد فضای سیاسی داخلی و بین‌المللی، هر روز شواهد بیش‌تری در تایید زمینه‌چینی و بسترسازی برای «پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای» یافتم؛ شواهد بسیار گسترده‌ای که ذکر همه آنها از حوصله این نوشتار خارج است و خود شما اگر بار دیگر «از نگاه پرنده» به فضای سیاسی بنگرید، بسیاری از آنها را بازشناسی خواهید کرد.

البته هدف از این نوشتار، نه تجویز دستورالعمل سیاسی، بلکه به آستانه آگاهی آوردن افقی تاریک است که سال‌هاست در سپهر سیاسی ایران دیده می‌شود.

بعد از انتخاب حسن روحانی به ریاست جمهوری، مشخص شد که با یک مهندسی دقیق و حساب‌شده با مدیریت هاشمی رفسنجانی و هماهنگی رهبر و سایر ارکان نظام، تمام مراحل به طوری تنظیم شده بود که وی به عنوان رئیس‌جمهور انتخاب شود. این بار نیز به نظر می‌رسد پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای به دقت، در خفا و آرامش و با هماهنگی تمام ارکان اصلی نظام، در حال اجرا است، و آگاه شدن از آن، بهتر از غافلگیر شدن در برابر آن است.

نوشتار را با دو نقل قول، ادامه می‌دهم:

ولادیمیر لنین، رهبر انقلاب ۱۹۱۷ روسیه و بنیانگذار دولت اتحاد جماهیر شوروی:

«بهترین راه برای کنترل مخالفین، این است که خودمان آنها را رهبری و هدایت کنیم».
 “The best way to control the opposition is to lead it ourselves”. 

شاپور بختیار، آخرین نخست‌وزیر دوران پهلوی، ۷ سال بعد از انقلاب اسلامی، به فراست و تجربه و با توجه به آشنایی که با «دیکتاتوری نعلین» و به‌ویژه شیخ «اعتدال» و فریب و «تدبیر و امید»، هاشمی رفسنجانی داشت، از پروژه او برای گذار به جمهوری اسلامی پساخمینی سخن می‌گوید و می‌نویسد:

«... جوانان ایرانی که سخنان مرا در داخل و خارج کشور می‌شنوید، درست گوش فرا دهید تا شما را از یک توطئه بسیار بزرگ و بسیار خطرناک آگاه کنم. استعمارگران کهن برای حکومت خمینی که آن را غیر قابل دوام می‌دانند طرح شیطانی جدیدی ریخته‌اند. خمینی و عده‌ای از اطرافیان او بیش از حد ظالم و فاسد هستند و باید فکری کرد که از دل همین حکومت، حکومت دیگری مرکب از چند آخوند با عمامه و نیمه عمامه و بدون عمامه ساخت و چنین وانمود کرد که تعدیلی شده و باز به نوعی مردم ناآگاه را فریب داد. مثلا حجت‌الاسلام رفسنجانی اهل انصاف و معامله نیز هست... من هشت سال پیش مضار حکومت نعلین را به شما گوشزد [کردم]؛ خودتان جوانان کشور با چشم خود فقر، جنگ، اختناق و ورشکستگی آخوندی را شاهد هستید.  به بدخواهان بگویید ایران ما در این ۷ سال بیش از ۷۰ سال تجربه آموخته و مخصوصا به همه بگویید که دوستی ما با آن دولت‌هایی در آینده بیشتر خواهد بود که در امور کشور ما کمتر دخالت بکنند. اگر دول شرق و غرب، حرمت و دوستی ایران و ایرانی را خواهانند راه آن عدم دخالت در امور و خاتمه دادن به دسیسه‌ها و توطئه‌های رنگارنگ عناصر دست‌نشانده آنهاست...». (منبع: روزنامه «قیام ایران»)


رفسنجانی و مدیریت پروژه گذار به جمهوری اسلامی «پساخمینی»

چنان‌چه گفته شد، همواره یکی از دغدغه‌های رفسنجانی، سرنوشت نظام بعد از مرگ رهبران و تثبیت جمهوری اسلامی بوده است و بزرگ‌ترین و مهم‌ترین اولویت او، حفظ نظام و سپس اسلام بوده و این امر در همه سخنان و رفتار او آشکار و هویداست و اینک، علاوه بر همه این‌ها، دلواپس سرنوشت نظام بعد از مرگ خود و خامنه‌ای است.

هاشمی رفسنجانی از آغاز انقلاب، نگران سرنوشت نظام بعد از مرگ خمینی بود؛ وی در ۲۵ بهمن سال ۱۳۵۹ و در اوج اختلاف‌های حزب جمهوری اسلامی با ابوالحسن بنی‌صدر، در نامه‌ای خطاب به خمینی، صراحتا از او می‌خواهد برای بعد از مرگش تدبیری بیاندیشد و می‌نویسد:

«خدای نخواسته اگر روزی شما نباشید و این تحیر بماند، چه خواهد شد؟»

رفسنجانی همچنین در مصاحبه‌ای که دو سال پیش انتشار یافت، از نامه‌ای دیگر سخن می‌گوید که در اواخر حیات خمینی به او نوشته و از او خواسته «هفت مساله را قبل از مرگ‌تان خودتان حل کنید»؛ رفسنجانی می‌گوید:

«من در سال‌های آخر حیات امام(ره) نامه‌ای را خدمتشان نوشتم؛ تایپ هم نکردم. برای اینکه نمی‌خواستم کسی بخواند و خودم به امام دادم. در آن نامه هفت موضوع را با امام مطرح کردم و نوشتم که شما بهتر است در زمان حیات‌تان، اینها را حل کنید، در غیر این صورت، ممکن است اینها به صورت معضلی سد راه آینده کشور شود. گردنه‌هایی است که اگر شما ما را عبور ندهید، بعد از شما عبور کردن مشکل خواهد بود»؛ هاشمی رفسنجانی یکی از موضوعات مطرح شده در نامه‌اش به خمینی را مساله رابطه ایران و آمریکا عنوان می‌کند و می‌گوید: «یکی از این مسایل رابطه با آمریکا بود. نوشتم بالاخره سبکی که الان داریم که با آمریکا نه حرف بزنیم و نه رابطه داشته باشیم، قابل تداوم نیست؛ آمریکا قدرت برتر دنیاست؛ مگر اروپا با آمریکا، چین با آمریکا و روسیه با آمریکا چه تفاوتی از دید ما دارند؟ اگر با آنها مذاکره داریم، چرا با آمریکا مذاکره نکنیم؟ معنای مذاکره هم این نیست که تسلیم آنها شویم. مذاکره می‌کنیم، اگر مواضع ما را پذیرفتند یا ما مواضع آنها را پذیرفتیم، تمام است.»

شواهد و منابع دیگر نشان می‌دهد علاوه بر رابطه با آمریکا - که اکنون با مدیریت او و دستیارش حسن روحانی و همراهی علی خامنه‌ای و سایر بخش‌های نظام در قالب «توافق هسته‌ای» در جریان است - مسائل دیگر عبارت بود از:

رابطه با کشورهایی مثل عربستان و انگلستان؛ (که اکنون نیز در حال «تدبیر» است)؛

مساله جنگ (که با پذیرش آتش‌بس و خوراندن جام زهر به خمینی «تدبیر» شد)؛

مساله منتظری و جانشینی رهبری (که با برکناری منتظری و جانشینی خامنه‌ای «تدبیر» شد)؛

مساله زندانیان سیاسی، مجاهدین خلق و مخالفین جمهوری اسلامی (که با کشتار ۶۷ و موارد دیگر، «تدبیر» شد)؛

مساله اپوزیسیون برانداز خارج از کشور (که با کشتن بختیار و بسیاری دیگر «تدبیر» شد)؛

مساله دوگانگی ارتش و سپاه.

(کاملا آشکار است که اکنون نیز موارد باقی‌مانده یا کاملا حل‌نشده در حال «تدبیر» هستند).

روایتی دیگر از مدیریت پروژه گذار به دوران پساخمینی، در «دومین نامه سردار اخراجی سپاه به محمد نوری زاد» دیده می‌شود، وی در این نامه می‌نویسد:

«رفسنجانی به عنوان نماینده تام‌الاختیار امام، نیک پی برده بود که بن‌بست جنگ عن‌قریب ایران را وادار به پذیرش راه حل سیاسی خواهد کرد و او بیش از این نگران نضج جریان‌ها و رهبران مخالف جمهوری اسلامی بود و می‌اندیشید بزرگ‌ترین معضل و عامل براندازی پس از جنگ، گروه‌های معارض و رهبران مخالف خواهند بود؛ پس اتاق فکری تشکیل داده بود که در آن اتاق رهبر فعلی [علی خامنه‌ای]، ری‌شهری، حسین شریعتمداری، علی‌اکبر ولایتی، منوچهر متکی، علی آقامحمدی و از سپاه رضایی، ذوالقدر و لطفیان نیز عضویت داشتند. دستور کار، شناسایی سران مخالف نظام و ترور آنان در داخل و خارج کشور بود. لیستی حدود ۱۰۰ نفره تهیه شده بود که در صدر آن لیست، مسعود رجوی و قاسملو قرار داشت...».

چنان‌چه می‌بینیم، در این نوشتار از یک‌سو سخن از «راه‌حل سیاسی» است و از سوی دیگر، سخن از «ترور» است؛ اما اکنون، هزینه ترور بسیار بالا رفته و جمهوری اسلامی پس از ترورهای پیشین، نهایت تلاش خود را به عمل آورده تا اپوزیسیون برانداز را بی‌اثر سازد؛ اما راه‌حل سیاسی، همچنان کارآمد است و برای حل بحران‌های دوران گذار، در جریان است و «اتاق فکر» و تصمیم‌سازی نیز بسیار کارآمدتر و انباشته‌تر شده است؛

علاوه بر این، باید توجه داشت که اهمیت دوران گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای بسیار بیش‌تر از گذار به دوران پساخمینی است، زیرا بعد از خمینی، رفسنجانی و خامنه‌ای بودند، اما بعد از خامنه‌ای، دیگر رفسنجانی هم نیست، اما این‌دو می‌خواهند نظام‌شان پایدار و استوار، استمرار یابد؛ پس باید «تدبیری بزرگ» و «نیرنگی سهمگین» در کار آورد.

پس دعواهای داخلی چیست؟

ممکن است گفته شود اگر پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، چنین یک‌صدا و توسط تمامی بخش‌های نظام در داخل و خارج از کشور در حال اجراست، پس این دعواها چیست؟

آری، دعوا و درگیری هست؛ هیچ موتوری بدون درگیری چرخ‌دنده‌های آن و نیز بدون روغن و تسهیل‌گر و تعمیرات و اصلاحات، نمی‌تواند بچرخد، موتور جمهوری اسلامی نیز از این قاعده مستثنا نیست؛ اما همه طرفین نزاع و دعوا در یک چیز مشترک هستند: «حفظ نظام» که «از اوجب واجبات است»؛ در همین زمینه، اشاره‌ای به گفتگوی بیژن فرهودی با مهدی هاشمی رفسنجانی (سوگلی اکبر هاشمی رفسنجانی) خالی از لطف نیست:

«بیژن فرهودی: این دعواها بین روسای قوا واقعیه یا جنگ زرگری است؟

مهدی هاشمی: همین دعواها جمهوری اسلامی را نگه داشته. این دعواها منجر به ثبات این حکومت شده، چون مردم این دعواها را دموکراسی می‌بینند. جنگ زرگری نیست، واقعا دعواست. البته این دعواها در میان خودشونه، داخل حکومت خودمون دموکراسیه، اینا در میان خودشون دموکراسی دارن، ولی خارج از نخبگان سیستم دیکتاتوری است. خامنه‌ای این‌گونه دعواها رو تشویق هم می‌کنه. همه نخبگان می‌دونن که تا کجا باید پیش بروند. یعنی اصولی را پذیرفتن. دوره قبل ۴۰ میلیون نفر اومدن رای دادن، قبل اون ۳۰ میلیون اومدن به آقای خاتمی رای دادن. این انتخابات‌ها جمهوری اسلامی را سر پا نگه داشته. اما در انتخابات قبلی آقای موسوی اصول را رد کرد. حتی بابام هم [علی‌‌‌اکبر هاشمی رفسنجانی] اصول را رد کرد و دعوایی که شد مشروعیت [نظام] را زیر سوال برد. اینا با ما خیلی بدن چون می‌‌گن شما از بازی خارج شدید. ما می‌گیم شما از بازی خارج شدید چون انتخابات باید سالم باشه در میان خودمون.

فرهودی: واقعا فکر می‌کنی در انتخابات ریاست جمهوری  ۸۸ تقلب شده؟

مهدی هاشمی: من معتقدم اگر انتخابات به مرحله دوم می‌رفت موسوی برنده می‌شد. من آمار دارم رأی موسوی بیشتر بود در  مرحله اول، موسوی در مرحله اول ۲ درصد جلوتر از احمدی‌نژاد بود، حدود ۴۸ به ۴۶.»

علاوه بر این دعواهای واقعی، نکته دیگری که نباید فراموش کرد، این است که بسیاری از این دعواها، در نهایت منجر به افزایش محبوبیت برای افرادی در درون نظام می‌شود و با ریخته شدن چنین محبوبیت‌هایی در حساب آنها، در هنگام بایسته و مناسب از چنین سرمایه‌ای بهره‌برداری لازم می‌شود؛ به عنوان مثال بسیاری حملات به محمد خاتمی (از جمله ممنوع‌التصویری ظاهری او)، هاشمی رفسنجانی و فرزندان او و بسیاری دیگر، به‌ویژه حملاتی که از سوی افراد نامحبوب درون نظام مثل احمد خاتمی یا محسنی اژه‌ای صورت می‌گیرد، حساب آن‌ها (سرمایه‌های نظام) را روزبه‌روز انباشته‌تر می‌سازد و در بزنگاه‌های لازم، از آنها استفاده می‌شود؛ یکی دیگر از فواید جانبی این روش، این است که مخالفان نظام، همواره به‌سوی افرادی جذب می‌شوند که از سوی بخش‌های منفور نظام مورد حمله قرار می‌گیرند و در نتیجه، مخالفان همواره در چهارچوب نظام باقی خواهند ماند و کم‌تر کسی از «خندق» و «ماتریکس» نظام عبور می‌کند و به جبهه براندازان می‌پیوندد.

نکته دیگری که نباید از نظر دور داشت، این است که یکی از شگردهای همیشگی جمهوری اسلامی، دوقطبی‌سازی و بیرون آوردن قطب مطلوب از میان آن‌هاست که نمود بارز آن را در انتخابات‌های جمهوری اسلامی می‌بینیم.

اما باید توجه داشت که جمهوری اسلامی یک کل یکپارچه است؛ نباید فریب دوقطبی‌های کاذبی چون «خامنه‌ای - رفسنجانی»، «رهبر - رئیس‌جمهور»، «کاندیدای خوب و کاندیدای بد»، «رئیس‌جمهور خوب و رئیس‌جمهور بد» و حاکمیت دوگانه را خورد؛ هر چند به نظر می‌رسد تا کنون و از اکنون به بعد، این دوقطبی‌های کاذب، تقویت و تشدید می‌شود تا در موقعیت مناسب (به‌ویژه در قله حساس گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای)، از آن بهره‌برداری شود.

حکومت جمهوری اسلامی، یک حکومت توتالیتر است و اساسا حکومت‌های توتالیتر با دموکراسی و چندصدایی و چندقطبی واقعی، تضاد بنیادین دارند، هر چند مشکلی با تظاهر و نمایش دموکراسی ندارند؛ انتخابات‌های صدام یا کره شمالی را فراموش نکنیم.

رهبر بعدی کیست؟

در این زمینه، نخستین نکته‌ای که لازم است گفته شود این است که باید پیش از توجه به «شخص» بعدی، به «ساختار و نظام» بعدی توجه داشت؛ ساختاری که با توجه به ماهیت نظام‌های دیکتاتوری و به‌ویژه دیکتاتوری دینی، قابل تغییر و انعطاف واقعی نیست و اگر تغییر و گذاری دیده شود، صرفا در ظواهر و «نقش ایوان» است؛ چرا که «خانه از پای‌بست ویران است»؛ اما با این وجود، سناریوهای مختلفی را می‌توان در مورد جایگاه یا شخص رهبری در دوران پساخامنه‌ای شناسایی کرد و برای هر کدام، کم و بیش شواهدی وجود دارد، اما با توجه به شرایط روز و فضای سیاسی داخلی و اجتماعی، یکی از این سناریوها اجرا خواهد شد:

۱- حذف رهبری؛ یک سناریو این است که اساسا ما در دوران جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، چیزی به نام نهاد رهبری یا رهبر نداشته باشیم؛ همان‌طور که در سال ۶۶ مرجعیت را از شرایط رهبری حذف کردند، ممکن است در مرحله‌ای، «مصلحت نظام» چنین باشد که خود ولایت فقیه و جایگاه رهبری را حذف کنند؛ یکی از شواهد چنین سناریویی، پخش مصاحبه‌ای منتشرنشده از حسینعلی منتظری از بی‌بی‌سی فارسی در آذرماه سال ۱۳۹۳ بود؛ وی در این مصاحبه، سخنان بسیار مهمی می‌گوید، از جمله بیان می‌دارد ولایت فقیه را ما بدون نظر خمینی آوردیم؛ پخش این مصاحبه در سال گذشته، می‌تواند بسترسازی برای سناریوی امکان برداشتن ولایت فقیه از قانون اساسی باشد.

۲- استعفای خامنه‌ای؛ اما در صورتی که برای دوران پساخامنه‌ای رهبر یا نهاد رهبری (از جمله شورای رهبری) وجود داشته باشد، یک احتمال جدی این است که چنین امری، نه پس از مرگ خامنه‌ای که در دوران حیات او منصوب شود و این کار با هدایت و حمایت علی خامنه‌ای و هاشمی رفسنجانی صورت خواهد گرفت. آنان تلاش می‌کنند تا حد امکان، مشکلات و بحران‌های موجود را حل و ابهامات را برطرف سازند و با استعفای علی خامنه‌ای از رهبری، نظامی نسبتا تثبیت‌شده تحویل رهبر یا شورای رهبری بعدی دهند.

۳- شورای رهبری؛ این امکان وجود دارد که در دوران پساخامنه‌ای، نه شخص خاصی برای رهبری که شورای رهبری وجود داشته باشد و در این شورا، افراد مختلفی از جمله بسیاری از گزینه‌هایی که در ادامه به عنوان گزینه‌های رهبری مطرح می‌شوند، می‌توانند عضو باشند؛ ضمن این‌که مجلس خبرگان رهبری هم می‌تواند طیف وسیع‌تری از خبرگان غیرروحانی را نیز شامل شود و به این ترتیب، ظاهر دموکراتیک‌تری به خود بگیرد.

۴- شخص رهبر؛ اما اگر رهبری در قالب شورا نباشد، افراد زیر می‌توانند از گزینه‌های جدی باشند. ضمنا باید این نکته را هم در نظر داشت که این احتمال وجود دارد رهبری به صورتی دوره‌ای و با اختیارات محدود و تا حدودی تشریفاتی شود.

اما به لحاظ اشخاص، گزینه‌های جمهوری اسلامی محدود هستند؛ اشخاص زیر می‌توانند گزینه‌های مورد نظر برای رهبری یا شورای رهبری در ساختار جمهوری اسلامی تلقی شوند:

محمد خاتمی، حسن خمینی، حسن روحانی، صادق لاریجانی، مجتبی خامنه‌ای، هاشمی شاهرودی و...؛

نکته جانبی دیگر این‌که این احتمال وجود دارد که برای بازسازی محبوبیت و مقبولیت جمهوری اسلامی، در دوران گذار، میرحسین موسوی (اگر زنده و سلامت باشد) در انتخابات ریاست جمهوری شرکت کند و حضور مهدی کروبی در شورای رهبری احتمالی نیز دور از انتظار به نظر نمی‌رسد.

در جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، جنایات و اشتباهات گذشته را چگونه توجیه می‌کنند؟

پرسش دیگری که ممکن است مطرح شود، این است که اگر قرار است در دوران گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای، بزکی دموکراتیک از نظام نمایش داده شود، کشتارها و جنایت‌ها و اشتباهات گذشته چگونه توجیه خواهند شد؟

به نظر می‌رسد چنین توجیهاتی از سالیان پیش در جریان است؛ از جمله به فراموشی سپردن آنها در خاطره جمعی مردم (ابراهیم نبوی)؛ و نیز تطهیر خمینی توسط یاران و نزدیکان و دستیاران گذشته یا اکنون او (مواضع هاشمی رفسنجانی، محمد خاتمی، مهدی کروبی، میرحسین موسوی، عبدالکریم سروش، موسوی بجنوردی و... در سال‌های اخیر (برای آشنایی با گوشه‌ای از مواضع آنها، لطفا روی اسامی کلیک کنید).

در سلسله‌مراتب پایین‌تر نیز می‌توان به شواهد زیر در توجیه گذشته اشاره کرد:

عبدالنبی نمازی٬ عضو مجلس خبرگان رهبری: ما تازه داریم تمرین حکومت‌داری می‌کنیم؛ علت وجود مشکل در اداره کشور «بی‌تجربه» بودن «اسلام» در امر حکومت‌داری در ایران است.

عیسی سحرخیز: «اگر شرایط را می‌خواهیم بازخوانی کنیم باید شرایط آن دوره را در نظر بگیریم. به هر حال، جوان‌تر بودیم و مساله حقوق بشر برای ما اهمیت چندانی نداشت.»

حمیدرضا جلائی‌پور: «برخی خطاهای اول انقلاب، خطاهای جمعی جامعه و سیاست‌ورزان ایرانی بود و مثلا برخی تندروی‌ها در برخوردهای قضایی و به درازا کشیدن تسخیر سفارت آمریکا بیش از این‌که مورد حمایت امام باشد، مورد حمایت بسیاری از گروه‌های سیاسی چپ سکولار و مسلمان و طیف وسیعی‌ از نیروهای سیاسی و اجتماعی بود. آن‌چه در دهه‌ی اول انقلاب اتفاق افتاد را نمی‌توان به اتفاقات ناروا فروکاست و اتفاقات ناروا را نیز نمی‌توان به رهبری امام تقلیل داد.»

نقش ما مردم چیست؟

بزرگ‌ترین نقش ما مردم در برابر این پروژه و اصولا دیکتاتوری تمام‌عیار جمهوری اسلامی، آگاه شدن، آگاهی بخشیدن و در نتیجه، دوری از فریب خوردن است.

اما در عین حال، باید شیوه‌های نیرنگ و فریب جمهوری اسلامی را بشناسیم؛ همچنین شایسته است به ساختارها و «موقعیت‌های نقشی» توجه داشته باشیم و افراد را در ساختار و نظام ببینیم و به دام کیش شخصیت و اهریمن و اهورا ساختن از اشخاص گرفتار نشویم. متاسفانه بسیاری از ما ایرانیان، به جای توجه به ساختارها، بیش از هر چیز، چه در طرفداری و چه در مخالفت، بر اشخاص و افراد تمرکز می‌کنیم و بیش از اندیشه و عقلانیت، بر احساسات پای می‌فشریم و در بسیاری موارد، «جوگیر» می‌شویم و البته کم‌ترین مدارا را نسبت به دیدگاه مخالف و نیز کم‌ترین گذشت را نسبت به اشخاص مخالف داریم.

اما بد نیست مسوولیت خودمان را نیز بپذیریم و از خودمان بپرسیم: آیا ما مردم ایران، آری ما مردم ایران، آری ما مردم ایران، محمدرضا پهلوی را شاه و ظل‌الله نکردیم، خمینی را امام نکردیم و در ماه جستجو نکردیم؟ و خامنه‌ای را، خاتمی را، هاشمی را، احمدی‌نژاد را، روحانی را...؟

بنا بر این، آگاهی نسبت به «موقعیت‌های نقشی» و تمرکز بخشیدن انتقادها به حاکمیت دین و ساختار دیکتاتوری دینی جمهوری اسلامی و تاکید بر ضرورت جدایی دین از سیاست (سکولاریسم) که هم نجات‌بخش دین است و هم به سود سیاست، بسیار راهگشاست.

باید دانست نظام‌های توتالیتر و استبدادی، یک کل و شاکله تمام‌عیار هستند و نمی‌توان اجزاء آنها را از هم منفک کرد؛ استقلال قوا در این نظام‌ها، بیش‌تر به شوخی شبیه است و دموکراسی، چیزی جز بازی، بزک و نمایش نیست.

متاسفانه بسیاری از فعالان و تحلیل‌گران سیاسی و اجتماعی ایران، کم‌تر مسائل را به صورت سیستماتیک، ساختاری، نهادمند، استراتژیک و پروژه‌ای می‌بینند، و تمام مسئولیت را بر دوش افراد خاصی می‌گذارند؛ ساختار را تبرئه می‌کنند و در همان ساختار، به دنبال فردی می‌گردند که منجی ایران و ایرانیان شود و البته از سوی دیگر، مسئولیت خود را نیز نمی‌پذیرند و برای گریز از مسئولیت آزادی («گریز از آزادی»؛ اریک فروم) ساده‌ترین راه را انتخاب می‌کنیم.

اما باید توجه داشت که شخص خمینی، خامنه‌ای، هاشمی یا هر کس دیگر نیز اگر از اصول ساختاری جمهوری اسلامی تخطی کنند، حذف و طرد خواهند شد و هستی، هویت و حیات آنها، مادامی معتبر و محترم است که «در چهارچوب نظام» و «مصلحت» آن قرار داشته باشند و در خدمت ایدئولوژی حاکم قرار داشته باشند و البته هستی و هویت آنان نیز با نظام جمهوری اسلامی تعریف شده است.

اما با نگاه به ساختار و نظام، جمهوری اسلامی، ساختاری فاسد است که اصلاح‌پذیر نیست؛ ساختار نظری و کارنامه عملی این نظام، استبداد مذهبی تمام‌عیاری است که چونان یک میوه گندیده یا توده سرطانی است که هیچ بخشی از آن قابل استفاده نیست و تنها چاره آن، دور انداختن و برداشتن آن است. 




واکنش محمد نوری‌زاد در وبسایت خود به این نوشتار

نتیجه

به نظر می‌رسد در حالی که مردم و مخالفان جمهوری اسلامی به مرگ خامنه‌ای برای آزادی، دموکراسی و حقوق بشر امید بسته‌اند، جمهوری اسلامی در پروژه‌ای درازمدت و  چندجانبه با مدیریت هاشمی رفسنجانی و با دست‌یاری و اجرای بسیاری عوامل نظام در داخل و خارج از کشور، از سال‌ها پیش در تلاش برای «تدبیری» دیگر و ناامید کردن این «امید» و در کار آوردن «نیرنگی بزرگ» است؛ هر چند موفقیت یا عدم موفقیت آنان، بستگی به هوشیاری / عدم هوشیاری، آگاهی / ناآگاهی و فریب خوردن / فریب نخوردن ایرانیان و جهانیان دارد.

هدف این نوشتار، نه توهم توطئه که تببین واقعیت بر اساس شواهد بود؛ اما نفی توهم توطئه به معنای ندیدن پروژه‌ها، استراتژی‌ها و تاکتیک‌ها نیست. هاشمی رفسنجانی سابقه‌دارترین و تاثیرگذارترین چهره اکنون و گذشته جمهوری اسلامی است؛ او رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام است و چه مصلحتی بالاتر از حفظ نظام که «از اوجب واجبات است»؟ هاشمی در دوران جوانی و میان‌سالی به فکر تاسیس، استقرار و ثبات جمهوری اسلامی بود و اکنون که خود در پیرانه‌سر و قریب به مرگ است، با کوله‌باری انباشته از تجربه، چرا نباید به فکر دوام و استمرار نظامی باشد که خود بیش‌ترین نقش را در ایجاد آن داشته است؟

«گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای»، پروژه تمامیت نظام جمهوری اسلامی است و البته اجرای همه اجزای آن، مشروط و منوط به هماهنگ شدن همه عوامل داخلی و بین‌المللی است؛ بسیاری عوامل پیش‌بینی‌نشده نیز در این میان پیش خواهد آمد که باعث انعطاف‌ها، جرح و تعدیل‌ها و چرخش‌هایی در آن خواهد شد و محصول نهایی این پروژه، نتیجه مجموع این عوامل خواهد بود.

ممکن است گفته شود اگر چنین پروژه‌ای در جریان است، چه چیزی بهتر از این؟! مگر مردم چه می‌خواهند؟ آیا این یک نوزایی (رنسانس) در جمهوری اسلامی نیست؟ اما باید بدانیم که به لحاظ ماهیت و ساختار این نظام، «جمهوری اسلامی، رنسانس‌پذیر نیست»؛ نظام‌های استبدادی و توتالیتر، ساختارها و بافتارهایی «همه یا هیچ» هستند؛ گشایشی اندک، برابر است با سرنگونی تمامیت آنها؛ بنا بر این، این پروژه، حتی اگر تمامی اجزاء و ابعاد آن جاری شود، چیزی جز نیرنگ بزرگ، بزک و بازی نیست؛ فریبی بزرگ‌تر از آن که منجر به انتخاب ظاهری حسن روحانی («نماد نیرنگ نظام») به ریاست جمهوری شد. نیرنگی بزرگ که با مدیریت تجسم و تجسد تمام‌نمای نیرنگ نظام، اکبر هاشمی رفسنجانی در حال اجراست.

آری، به نظر نگارنده این نوشتار، دوران پساخامنه‌ای، بهشتی آباد و آزاد نخواهد بود؛ فریبی بزرگ‌تر از انتخاب روحانی و انتخابات جمهوری اسلامی است.

به هر روی، چنان‌چه پیش‌تر در نامه سرگشاده به علی خامنه‌ای و نیز در آغاز کتاب «نجواهای نجیبانه» گفته‌ام:

«راه رهایی ایران و ایرانیان، سرنگونی «جمهوری اسلامی» و تشکیل حکومتی مدافع آگاهی، آزادی، دموکراسی و حقوق بشر است. تا کنون تمام راه‌ها و تلاش‌ها برای اصلاح این رژیم، به شکست انجامیده است و از این پس نیز هر تلاشی در راستای اصلاح این نظام بی‌نظام و گندیده و تزئین و مشاطه‌گری نقش ایوان این خانه از پای‌بست ویران‌گشته، «آزموده را آزمودن» و خطایی محکوم به هزیمتی محتوم و «آب در هاون و مشت بر سندان کوفتن و باد درو کردن» است؛ چرا که این رژیم، از لحاظ بنیان‌های نظری، کارنامه و ظرفیت عملی و نیز ساختار قانونی، اصلاح‌پذیر نیست...».

در پایان باید گفت اجرای تمام اجزای این پروژه می‌تواند سال‌ها به طول انجامد و تکمیل آن به بعد از مرگ خامنه‌ای بینجامد؛ چنان‌که عباس امیرانتظام در فیلم «داغ» محمد نوری‌زاد خطاب به مادر داغ‌دار سعید زینالی می‌گوید:

«امیدوارم نتایج خوب را شما و فرزندان شما و دوستان شما ببینید، خواهید دید، باید تحمل بفرمایید، این دوران ۴۰ ساله، یا ۴۲-۴۳ ساله هم تمام می‌شه، این دوران بیش‌تر از ۴۵ سال طول نخواهد کشید و تمام خواهد شد، هیچ نگران نباشید، جانشینان‌شان امیدوارند...»؛

و محمد نوری‌زاد نیز پاسخ می‌دهد: «حتما»؛

اما آیا «نتایج خوب» در چشم‌انداز است و ما «حتما» آنها را خواهیم دید؟ گذشت زمان همه چیز را روشن خواهد کرد؛ اما من که نتایج بد، شوم و تاریکی را در چشم‌انداز می‌بینم...؛ هم در سیاست و هم در جامعه...؛ ای کاش من اشتباه کنم! ای کاش من اشتباه کنم! ای کاش من اشتباه کنم...!

اما به آگاهی مردم بسیار امیدارم و آگاهی، سرانجام رهایی‌بخش خواهد شد...

=============

عکس نوشتار: «ماتریکس» نظام جمهوری اسلامی

اشخاص: اکبر هاشمی رفسنجانی، علی خامنه‌ای، حسن روحانی، محمد خاتمی، علی‌اکبر ناطق نوری، صادق لاریجانی، علی لاریجانی، سید حسن خمینی، جواد ظریف، علی جنتی، علی مطهری، موسوی خوئینی‌ها، میرحسین موسوی، مهدی کروبی، سعید حجاریان، عبدالله نوری، صادق زیباکلام، مهدی هاشمی رفسنجانی، محمد نوری‌زاد، علیرضا نوری‌زاده، مسعود بهنود، مهدی خزعلی، حسین موسویان، اکبر گنجی، عطاءالله مهاجرانی، محسن کدیور، مصطفی تاج‌زاده، صادق صبا و...

رسانه‌ها و نهادها: بی‌بی‌سی فارسی، صدای آمریکا، شبکه من و تو، صدا و  سیما، سپاه پاسداران، وزارت اطلاعات و وبسایت‌هایی چون «کلمه» و...

این‌ها فقط شاخص‌ترین افراد، رسانه‌ها و نهادهایی هستند که همگی خواسته و ناخواسته و آگاهانه و ناآگاهانه در راستای پروژه گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای گام برمی‌دارند، البته همگی در یک چیز اشتراک دارند: خواستار بقای نظام جمهوری اسلامی هستند . هر چند باید توجه داشت که اختاپوس جمهوری اسلامی، دست‌ها و دست‌یاران بسیار، از هر شاخه و در هر رسته، دارد:

زندانی  سیاسی، فیلسوف، روشنفکر، آیت‌الله و مرجع تقلید، کارگردان، نویسنده، شاعر و هنرمند و بازیگر، فعال حقوق بشر، خبرنگار و تحلیل‌گر در حوزه‌های مختلف، شبکه‌های تلویزیونی ماهواره‌ای، طنزپرداز و کارتونیست، وبسایت و روزنامه و...؛

و البته این به معنای مشارکت همه آنها در یک توطئه آگاهانه نیست، بلکه بسیاری ناخواسته و ناآگاهانه، و بسیاری با نیت و خواسته نیک، بازیگر این بازی شده‌اند و صرفا در راستای پروژه، موانع از سر آنها برداشته می‌شود یا مسیرشان بسط می‌یابد و تسهیل می‌شود.

از روش‌های «ماتریکس» نظام، می‌توان به سرکوب صداها و رسانه‌های مختلف توسط اختاپوس ستبر و انحصار رسانه‌ای و تزریق تک‌صدایی با نمایش چندصدایی اشاره کرد، به صورتی که یک صدا از چند مرکز قوی با بسامدهای متفاوت به گوش می‌رسد.


نوشتارهای مرتبط:

محمد نوری‌زاد یکی از مجریان پروژه «گذار به جمهوری اسلامی پساخامنه‌ای»؟

آقای نوری‌زاد! چرا دروغ گفتید؟ آیا رهبر بعدی محمد خاتمی است؟   
 
بترس از مردم نترس! نامه سرگشاده عباس خسروی فارسانی به خامنه‌ای (+لینک‌های دانلود ویرایش جدید کتاب «نجواهای نجیبانه»)   


تاکتیک‌های نظام برای گرم کردن تنور انتخابات


=========

«بعد از مرگ خامنه‌ای»: صفحه ویژه خودنویس: گزارش، تحلیل، خبر، کارتون، طنز و... 


-------------------------------------------------------------
دعوت از شما نجیب ارجمند؛ در فیس‌بوک به ما بپیوندید:
معرفی و دانلود کتاب:
-------------------------------------------------------------